داستان دبیرستان ما به صورت PDF
-
تاریخ: 1396/6/8 ساعت: 13:02
[unable to retrieve full-text content]سلام دوستای گلم داستان به سلامتی تموم شد ممنون که تا اینجا باهام بودین فایل PDF اش رو براتون آوردم دبیرستان ما
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و پنجم ) قسمت پایانی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 3:50
وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد ( ) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد . -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 یورا تو کجا اینجا ک...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و دوم )
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:21
توی اتاق یوجین مدام اینور و انور می رفت و از دیدن عروسکای تو اتاق حسابی ذوق زده شده بود -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 مامان اینا واسه شمان ؟ -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 نمیدونم عزیزم ... اگه اینجا اتاق من بوده باشه حتما واسه منن دیگه -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 اگه واسه شما بودن اجازه میدین من بعدا...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و سوم )
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:21
بعد از اینکه همگی از بهت زنده بودن یورا خارج شدن تازه اونجا بود که متوجه دختر کوچولوی کنار اون شدن . حدس اینکه اون خانوم کوچولوی زیبا کیه کار سختی نبود برای همین مادر جونگی به سرعت به سمت نوه اش رفت و اونو بغل کرد و بعد از اون نوبت همسرش بود . اما قیافه یوجین کوچولو اینبار حتی واسه خود جونگی هم تعجب
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و چهارم )
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 22:21
چهار روزی میشد که یورا درگیر دفترای خاطراتش بود و بعد از اینکه یه بار کامل همشونو خونده بود حالا داشت زره زره از توشون نت برداری میکرد و کارایی که دوست داشت و نداشت رو یادداشت می کرد . احساسات توی اون خاطرات به قدری دقیق و خوب بیان شده بودن که یورا حس می کرد داره در طی خوندشون همشون رو یه بار دیگه ت
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و یکم )
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 1:58
درب اتاق باز شد و جونگی صورت خندون کیو رو دید . اون هم متقابلا به کیو لبخند زد . -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خوش اومدی بیا تو -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 ممنونم کیو رفت و رو یکی از کاناپه های اتاق نشست . جونگی هم از پشت میزش بلند شد و روی کاناپه ی رو به روی اون نشست -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چه...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهلم )
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 11:21
بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ ب
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و هفتم )
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:45
-xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 سلام یورا به آرومی و زیر لب جواب سلام جونگمین رو داد -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 حالت خوبه ؟ یورا با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و بعد از اینکه چشم غره ای بهش رفت دوباره سرش رو پایین انداخت و چشم به میز دوخت . جونگمین سعی کرد دستای یورا رو بگیره اما یورا با کشیدن اونا م...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و هشتم )
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:45
صدای زنگ تلفن روی اعصابش بود . سرش به شدت درد می کرد و از اینکه اون صدای لعنتی اونو از خواب شیرینش پرونده بود خون خونشو می خورد . سعی کرد توجهی بهش نکنه اما مگه صدا قطع میشد ؟ دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشیشو برداشت و بدون نگاه کردن به صفحه اش دکمه سبزش رو زد و با صدای خواب آلود و نیمه عصبی جواب د
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و نهم )
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 1:45
جونگی زیر بغل یورا رو گرفته بود و به آرومی اون رو به سمت کاناپه xa0برد و بعد از نشوندن یورا روی اون خودش به سمت آشپزخونه رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره . جونگی با دقت مشغول شستشوی زخمای یورا شد و بعد از بستن اونا خودش هم روی کاناپه کنار یورا نشست و اون رو در آغوش کشید و با دستش شروع به نوازش موه...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و ششم )
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 17:06
یونگ سنگ بعد از شام مدتی رو موند و بعد با این عذر که فردا صبح زود باید به کمپانی بره عزم رفتن کردن . سارا تا دم در همراهش رفت و بعد از اینکه مدتی رو هم مقابل در در آغوش یونگ سنگ سپری کرد بالاخره رضایت داد تا یونگ سنگ بره . روزها به سرعت گذشتن و یونگ سنگ که تنها چند روز بعد از آخرین ملاقاتش با سارا آ
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و سوم )
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 13:05
کنار هم نشسته بودن و چند دقیقه ای بود که بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود . بالاخره یورا با صدایی آروم شروع به صحبت کرد -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خب سر دسته ی نامردا تعریف کن ببینم از ایران چه خبر -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 داستانش خیلی مفصله .... و بعد سارا شروع کرد از اولین لحظ
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و چهارم )
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 13:05
یونگ سنگ ماشین رو زیر پل رودخونه هان نگه داشت . منظره ی شب این مکان فوق العاده بود . هردوشون از ماشین پیاده شدن و کنار رودخونه به تماشای منظره مشغول شدن . مدتی که گذشت یونگ سنگ نیم نگاهی به سارا انداخت . نیم رخ پر از جذابیتش زیر نور نورافکنا از هر من
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و پنجم )
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 13:05
ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟ -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خیلی وقته رفته -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چرا ؟ -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0x...
سخنی با خوانندگان عزیز
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 13:05
سلام عزیزای دلم مرسی که با کامنتای خوشگلتون بهم انگیزه و روحیه میدید ببخشید واسه غیبتی که این مدت دارم به شدت سرگرم امتحانات میان ترم دانشگاهم و بعید بدونم برسم تا پایان ترم زیاد وقت بزارم سر داستان مگر تو فرجه ی قبل از امتحانات مرسی از صبری که می کن
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و یکم )
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 14:59
در عرض یک روز خانواده ی بیات متوجه حضور نوه ای شدن که 19 سال تمام از وجودش بی خبر بودن . شام در کنار خانواده و آشنایی با آدمای جدیدی که اعضاشو تشکیل می دادن برای سارا لذت بخش بود . همونطور که مادرش تو هواپیما گفته بود اونا آدم های خوبی بودن و دلیل جدایی اینهمه سالشون فقط به خاطر ترسی بود که مادرش از...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و دوم )
-
تاریخ: 1395/8/29 ساعت: 14:59
از مراسم تدفین تا هفتم به سرعت سپری شد . سارا در عرض کمتر از شش ماه دو غم بزرگ رو تو زندگیش تجربه کرد . اولی از دست دادن پدری که تمام طول 19 سال زندگیش حامی و پشتیبانش بود و دومی مادربزرگی که در طی این چهار ماه گذشته تبدیل شده بود به عزیزترین فرد زندگیش . تحمل عمارت بدون مادربزرگ سخت بود و در و دیوا...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی ام )
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 11:39
سارا تازه از ماشین پیاده شد که یهو متوجه بر هم خوردن تعادل مادرش شد و به سمتش دوید و مانع از افتادنش شد . مادرش بهت زده به روبه روش خیره شده بود و پلک هم نمیزد . سارا جهت نگاه مادرش رو دنبال کرد و در آخر به یک مرد جوان رسید که درست جلوی درب خونه ی مد نظرشون ایستاده بود . چقدر قیافش آشنا بود . مرد جو...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت بیست و هشتم )
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 23:25
-xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بر میگردیم ایران ؟ مامان شما حالتون خوبه ؟ می خوایم بریم ایران چیکار ... اونجا بهمون پول و خونه میدن ؟ -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 نه ولی برمیگردیم پیش خانواده ی پدرت .. درسته من پرورشگاهی هستم ولی پدرت که خانواده داره -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 مامان معلوم هست چی میگ...
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت بیست و نهم )
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 23:25
سارا کنار پنجره نشسته بود و با قیافه ای عبوس و جدی بیرون رو تماشا می کرد . مدتی گذشت مریم هر از چند گاهی به سارا نگاه می کرد و می دونست که دل تو دل دخترش نیست -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چرا نمی خوابی عزیزم ... تا ایران خیلی راهه -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 خوابم نمیبره مامان -xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...