- سلام
یورا به آرومی و زیر لب جواب سلام جونگمین رو داد
- حالت خوبه ؟
یورا با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و بعد از اینکه چشم غره ای بهش رفت دوباره سرش رو پایین انداخت و چشم به میز دوخت . جونگمین سعی کرد دستای یورا رو بگیره اما یورا با کشیدن اونا مانعش شد . در همین لحظه گارسون نوشیدنی ای که یورا سفارش داده بود رو براش آورد و بعد از گذاشتن روی میز و تعظیم کوتاهی به یورا از اونجا دور شد . یورا بعد از گرفتن نوشیدنی اونو به سمت خودش کشید و نی اش رو داخل دهانش گذاشت اما از اونجائیکه نوشیدنی ای که سفارش داده بود نوشیدنی موردعلاقه ی جونگی بود جونگی دستش رو دراز کرد و تو یه حرکت غافلگیر کننده اون رو به سمت خودش کشید و نی رو داخل دهان خودش گذاشت . یورا خواست اعتراض کنه اما یهو یادش افتاد که با جونگمین قهره و قطعا جونگی اینکارو کرده تا لج اونو در بیاره و مجبورش کنه حرف بزنه برای همین بدون اعتراض به سمت پیشخوان رفت و نوشیدنی دیگه ای واسه خودش سفارش داد و اینبار تا آماده شدن نوشیدنی صبر کرد و بعد از تحویل گرفتن اون دوباره سر جاش برگشت و بی توجه به جونگمین مشغول خوردن شد . جونگمین هم که می دونست یورا فعلا نه به حرفش گوش میده و نه جواب سوالاتش رو میده برای همین در سکوت فقط مقابلش نشست و تا تموم شدن نوشیدنی هردوشون صبر کرد . یورا بعد از اینکه نوشیدنش رو تموم کرد به سمت پیشخوان رفت تا حساب کنه اما جونگمین به سرعت خودش رو رسوند و با پس زدن یورا مبلغی رو که صندوقدار اعلام کرد رو خودش پرداخت کرد . یورا که دید دیگه اونجا کاری نداره بدون منتظر ایستادن واسه جونگی راه خروج رو در پیش گرفت و جونگی هم که دید یورا داره میره بدون گرفتن باقی پولش و با این جمله که " باشه انعام " به سرعت از مغازه خارج شد و دنبال یورا رفت . یورا بی توجه به اون از پاساژ خارج شد و به سمت خونه راهی شد و جونگمین هم پشت سر اون و اینبار با فاصله ی کمتری راه افتاد . یورا وقتی به پارک سر کوچه اشون رسید و با دیدن تاب و خلوتی پارک هوس کرد یه کم تاب سواری کنه برای همین راهش رو به سمت داخل پارک کج کرد و روی اولین تاب خالی که بهش رسید نشست . جونگمینم پشت سرش رفت و درست روی تاب بغلش نشست . مدتی هر دو در سکوت تاب می خوردن تا اینکه بالاخره صبر جونگی سر اومد و سر صحبت رو باز کرد
- می خوای همچنان قهر بمونی
یورا ترجیح داد جوابی بهش نده
- بابت دیروز معذرت می خوام نباید سرت داد میزدم ولی درکم کن یورا همش واسه اینکه بی نهایت دوستت دارم
- درکت نمی کنم ... این عشق عجیب غریب چیه که تو داری ؟ هان ؟ توی مدرسه هم همش شش دنگ حواست پیش من بود که مبادا با کسی حرف بزنم یا گرم بگیرم یا اون سری که لبمو داشتی از جا می کندی که مبادا با رژ لب وارد رستوران شم و اونم حرکت دیروزت که حتی سعی نکردی یه بار آروم مخالفتتو اعلام کنی ... خودم می دونستم جنابعالی موافق نیستی برای همینم اینهمه طولش دادم که بهت بگم
- حرکت دیروز من اشتباه درست ... ولی یورا من تحمل اینکه پسرا بهت نگاه کنن رو ندارم چه برسه اینکه تو بازیگر شی و تو هر سریال و فیلمت یه داستان عاشقانه با یه سوپراستار داشته باشی ... یورا درکم کن همش به خاطر اینکه دوستت دارم
- میشه مثل آدم دوستم داشته باشی و بزاری یکم آزاد باشم ؟
- مثلا چقدر ؟
- چه می دونم آزادتر دیگه ... یکم بزار خودم تصمیم بگیرم ... حق با توئه درمورد بازیگری چیزی نیست که هیچ مرد سالمی بتونه تحمل کنه ولی واقعا میخوای تو زندگی مشترکمونم سر همه چی اینطوری برخورد کنی و باهام دعوا کنی ؟ خودتم می دونی که دلایل احمقانه ات رو هر بار قبول می کنم چه با خشونت و داد و بیداد و چه با نرمی و خر کردن پس بهتر نیست از روش دوم استفاده کنی حداقل ؟
- من نمی خوام گولت بزنم یا نظرمو بهت تحمیل کنم یورا ... من فقط حس می کنم یه جاهایی ندونسته یه کارایی رو می کنی مثلا اینکه نمی ذاشتم تو مدرسه با پسرا گرم بگیری واسه این بود که می دونستم هدف اونا واسه نزدیکی به یه دختر هیچ وقت نمی تونه بدون قصد و غرض باشه یا رژ اون شب خب لامصب تو همینجوری هم خوشگلی و همه نگات می کنن اون شب اونقدر نفسگیر شده بودی که ترسیدم ... تو می تونی لباسای خوشگل بپوشی و به بهترین شکل خودتو درست کنی اما فقط واسه من چون فقط منم که عاشقتم و حق دارم که همه جوره ازت لذت ببرم نه مردم کوچه و خیابون که دید زدن تو فقط واسشون جنبه ی فان و لذت لحظه ای داره ...
یورا سرش رو به سمت جونگی برگردوند و جونگی هم متقابلا سرش رو به سمت اون چرخوند و هر دو به همدیگه نگاه می کردن
- عاشق همین دیوونگی هات شدم دیگه
جونگمین که با این جمله فهمید یورا پرچم صلح رو بالا آورده از تاب پایین اومد و یورا رو هم مجبور کرد که بلند شه و بعد محکم اون رو در آغوش کشید .
- بهت قول میدم دیگه هیچ وقت سر مسائل الکی عصبی نشم و چشماتو بارونی نکنم
- منم قول میدم عاقلانه تر رفتار کنم
جونگی یورا رو از خودش جدا کرد
- نوچ
- ها ؟
- نمی خوام عاقل باشی
- یعنی چی ؟
- همین خل و چل بازی و خنگ بازیاتو دوست دارم که مدام بهت بگم اینکارو کن اونکارو نکن
یورا خودشو از بغل جونگی بیرون کشید و با کیف دستیش ضربه ی محکمی به بازوی جونگی زد و بعد از گفتن " خیلی بدجنسی " از اونجا دور شد . جونگی بدو بدو خودش رو به یورا رسوند و با گرفتن بازوش اون رو متوقف کرد
- شوخی کردم دیوونه
- خیلی بی شعوری جونگی
- می دونم
از این جواب یورا به خنده افتاد و جونگی هم که از اول داشت میخندید دوباره یورا رو در آغوش کشید.
هردوشون به سمت الاکلنگی که گوشه ی پارک بود رفتن و روی اون نشستن . سایز الاکلنگ یکم برای جثه ی اونا کوچیک بود اما هر دو با خنده سوارش شده بودن و بالا و پایین می رفتن و سر اینکه کدومشون می تونه بیشتر اون یکی رو بالا نگه داره شرط بسته بودن که در نهایت جونگمین شرط رو برنده شد و یورا مجبور شد به عنوان مجازات از دکه ی جلوی پارک واسه جفتشون بستنی بخره .
- خب یورا حالا که دیگه نمی خوای بازیگر شی تصمیمت واسه اینده چیه
- میرم رشته معماری
- معماری ؟ حالا چرا معماری
- تا بعد از فارغ التحصیلی بیام شرکت خودمون کار کنم
- جدی میگی یورا؟
- اوهوم
جونگی که از تصمیم یورا حسابی خوشحال شده بود بدون مقدمه یورا رو به سمت خودش چرخوند و بلافاصله لباشو روی لبای یورا گذاشت. یورا هم که غافلگیر شده بود برای چند لحظه مبهوت مونده بود اما بعدش اون هم با جونگی همراهی کرد . بعد از اینکه جونگی دل از اون لبای خوش فرم و خوش طعم یورا کند با لبخند بهش خیره شد
- چی شده
- خیلی دوستت دارم یورا
- نمی دونستی ؟
- چرا ولی الان حس می کنم باید بروزشم بدم
- منم خیلی دوستت دارم جونگمین
- روزی هزار بار خدا رو واسه داشتنت شکر می کنم
- منم همینطور
جونگی یورا رو در آغوش کشید . تمام گذشته ی مشترکشون مثل سریال از ذهنش گذشت و موجب لبخندی روی لبش شد . بی نهایت موجودی که تو آغوشش بود رو دوست داشت و حس می کرد بدون اون نمی تونه حتی یه لحظه هم زندگی کنه .
- خیلی دلم می خواد زودتر مال خودم کنمت اما از طرفی هم نمی تونم خودخواه باشم و در حالیکه می خوای درس بخونی مسئولیت یه زندگی رو روی دوشت بزارم . برای همین تا پایان درس هر دومون نمی تونیم ازدواج کنیم
- مهم نیست عزیزم همین که می دونم مال منی کافیه برای تو تا آخر دنیا هم لازم باشه صبر می کنم
جونگی لبخند زیبایی به لب آورد.
یک سالی بود که از اون روز می گذشت و حالا بچه ها هرکدوم مشغول تحصیل توی دانشگاه و رشته ی مورد علاقشون بودن . جونگی و سارا هر دو جزو دانشجوهای موفق رشته و دانشگاهشون بودن و پا به پای هم درس می خوندن و تلاش می کردن. کیو هم تو رشته ی خودش شبیه دوران دبیرستان تاپ و عالی بود اما مینا که از هوش و استعداد کیو برخوردار نبود مجبور بود بیش از حد توانش تلاش کنه تا بتونه توی رشته اش دووم بیاره و البته تو این راه کیو هم همه جوره ساپورتش می کرد. یونگ سنگ هم بعد از یک سال فراتر از حد توقع همه ظاهر شده بود و شهرتش اونقدر زیاد شده بود که هیچ ایدلی تو کره یارای رقابت با اون رو نداشت . اون با اینکه تنها کار می کرد و نسبت به خیلی از گروه ها و سولوئیست ها تازه کار بود اما به خاطر کمپانی قوی و صدای فوق العادش به محض اینکه سر و کلش پیدا میشد به راحتی می تونست صدر تمام چارت ها رو یه تنه تسخیر کنه. البته این شهرت حسابی براش گرون تموم شده بود و باعث شده بود خیلی کمتر از چیزی که توقع داشت بتونه با سارا وقت بگذرونه .
بالاخره بعد از مدتها یونگی تونست یه وقت آزاد گیر بیاره و برای همین از دوستاش خواست تا اونا رو ببینه . دلش می خواست با سارا به تنهایی وقت بگذرونه اما توجه ویژه ی منیجر و فنا روش مجبور شد به یه قرار دسته جمعی رضایت بده و سارا رو هرچند در کنار بقیه ولی برای چند ساعتی در کنار خودش داشته باشه . بچه ها هم که حسابی دلشون واسه این پرنس خوش صدا تنگ شده بود به محض اینکه یونگی ازشون دعوت کرد از خدا خواسته قبول کردن .
آخر هفته بود و یونگ سنگ محل قرارشون رو به طور کامل اجاره کرده بود تا جز خودش و دوستان شخص دیگه ای تو رستوران نباشه . بچه های یکی یکی وارد رستوران میشدن و با دیدن صورت یونگی که حسابی تغییر کرده بود لبخند میزدن. سارا آخرین نفری بود که وارد رستوران شد و به محض ورودش یونگی از جاش بلند شد و به سمت اون دوید و محکم در آغوش کشیدش . چند ماهی بود که هم دیگه رو ندیده بودن و تنها از طریق اس ام اس می تونستن باهم صحبت کنن . بالاخره با صدای اعتراض بقیه هردوشون رضایت دادن و از آغوش هم بیرون اومدن . همشون بی نهایت خوشحال بودن و می گفتن و می خندیدن . یک ساعتی بود که در کنار هم بودن و از هر دری صحبت می کردن که یکدفعه جونگی از جاش بلند شد و با گرفتن دست یورا اون رو هم مجبور کرد تا بلند شه
- کجا به سلامتی ؟
- خب دیگه ریخت بی ریخت همگیتون رویت شد ما دیگه میریم
- کجا؟
- خونه ی پسر شجاع ... بعد از کلی وقت دلم می خواد با زنم تنها باشم مشکلیه ؟
- زنت ؟
- بله
- والا تا جایی که من یادمه خواهرمو هنوز بهت ندادیما
- جرئتم دارین مگه ندین
کیو نمی دونست چی بگه و فقط داشت به این همه جسارت و گستاخی می خندید
- خب دیگه اگه مشکلت با رابطه ی من و یورا تموم شد ما دیگه بریم .. از دیدن همگیتون بسی خرسند شدیم اینقدر بدون من و یورا بخورین که بترکین
همه از حرف جونگی به خنده افتادن و جونگی درحالیکه دستش رو دور شونه ی یورا انداخته بود راه خروجی رو در پیش گرفت از رستوران خارج شد . بعد از رفتن اون دو بچه ها چند ساعت دیگه ای رو کنار هم موندن و بعد یکی یکی خداحافظی کردن و رفتن و دست آخر فقط یونگ سنگ و سارا مونده بودن . یونگ اول جام شراب سارا و بعد مال خودش رو پر کرد و با لبخند اون رو به سمت سارا گرفت . سارا هم با یه لبخند در پاسخ جام رو از دست یونگ گرفت
- ما دوتا تنها موندیم برات مشکلی ایجاد نشه ؟
- نگران نباش دیگه مهم نیست
- یعنی چی دیگه مهم نیست
- یعنی جا پام اینقدر سفت شده که کمپانی نتونه به راحتی کاری به کارم داشته باشه
- هرچقدرم سفت شده باشه بازم احتیاط شرط عقله اصن مگه امشب واسه همین همه رو دعوت نکردی که کسی بهت شک نکنه
- تا قبل اینکه ببینمت اره ولی حالا که کنارمی حس می کنم دیگه نمی تونم ازت جدا باشم .... حس می کنم دیگه نمی تونم نبینمت و از همه مخفی نگهت دارم ... سارا من بهت احتیاج دارم می خوام که تو این شرایط سخت کنارم باشی
- اما اگه کنارت باشم سختی هات بیشتر میشن یونگ سنگ ... من می دونم شهرت چه مرداب وحشتناکیه و سالهاست دارم با یه آدم مشهور تو خونم زندگی می کنم ولی با لو رفتن رابطه ی ما هیچ چیزی بهتر نمیشه .... باید تحمل کنی تو فعلا به عنوان یه خواننده جوون تو مرکز توجه ها قرار داری و کوچکترین حرکت اشتباهت همه چیزو واست پیچیده تر می کنه
- من اینهمه شهرتو نمی خوام سارا ... شهرتی که تو رو ازم بگیره رو نمی خوام ... من نمی خواستم صدر همه ی چارتا باشم ... من فقط می خواستم واسه دل شکسته ها بخونم ... می خواستم صدامو مردم بشنون
- خب عزیز دلم واسه شنیدن صدات باید مشهور باشی یا نه ؟
- این شهرت نیست سارا ... این فقط یه مانع بزرگ واسه رسیدن من به توئه
- می فهمم چی میگی ولی باید با صبوری ردش کرد عزیزم ... تا آخر دنیا هم که طول بکشه و شرایط مهیا نباشه اینو بدون که کیم سارا واست صبر می کنه
یونگ سنگ سارا رو در آغوش کشید . کاش می تونست بدون دغدغه مثل کیو و جونگمین دست فردی رو که دوست داره بگیره و باهاش وقت بگذرونه اما اون حتی گاهی نمی تونست عشقش رو ببینه چه برسه به اینکه باهاش سر قرارهای عاشقانه بره .
بعد از اینکه یونگ سنگ و سارا از رستوران خارج شدن با صورت متعجب و مشکوک منیجر مواجه شدن
- به به آقای هئو چه عجب بالاخره دل کندی
- گفتم که امشب در اختیار دوستام هستم
- دوستات ؟ همشون که نیم ساعت پیش رفتن شما با این خانوم نیم ساعته تنها چیکار می کنی نمیگی یکی ببینه چه شایعاتی که درست نمیشه ؟
- هرکاری می کنم به خودم مربوطه درضمن این خانوم اسم داره اسمشم کیم ساراست خوشم نمیاد این و اون صداش کنی
- معلوم هست چته هئو یونگ سنگ ؟ می خوای گزارش کارتو به کمپانی بدم ؟
- نه نه آقا اشتباه شده من چون مست کرده بودم زنگ زدم برادرم بیاد دنبالم برای همینم یونگ سنگ شی محبت کرد و برام صبر کرد تا برادرم بیاد
- سارا
- ممنونم یونگ سنگ شی من دیگه برم برادرم منتظره ... خدا نگه دار
سارا با سرعت به سمت ماشینی که جلوی رستوران پارک شده بود رفت و سوار شد . خدا رو شکر کرد که فکر اینجاشو کرده بود و قبل از اون به سی وو پیام داده بود تا بیاد دنبالش وگرنه یونگ سنگ تو دردسر بزرگی می افتاد .
کیو جونگ کفشش رو در آورد و دمپایی رو فرشی رو پاش کرد . برقای خونه خاموش بود و فقط چندتا از لامپ های کوچیک سقف که نور کمی داشتن روشن بودن . نگاهی به اتاق یورا انداخت که درش بسته بود . با خودش فکر کرد که حتما تا الان باید جونگی اون رو خونه آورده باشه اما از اونجائیکه خواب یورا سبک بود و ممکن بود با باز کردن در بیدار شه بدون اینکه به یورا سر بزنه به سمت اتاق خودش رفت .
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور