وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد (
) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد .
- یورا تو کجا اینجا کجا ؟ تنهایی اومدی؟
- آره اوپا خودم اومدم
- چی شده یورا دارم نگران میشم
- اوپا راستش دیشب من همه چی یادم اومد
- جدی میگی یورا
یونگ سنگ از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و اونو در آغوش کشید .
- خدا رو شکر یورا چه خبر خوبی
- خبر خوبی نیست اوپا
- یعنی چی
- تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شد
- نمی فهمم چی میگی یورا
- جدایی تو و سارا
- بی خیال یورا ... بود و نبود تو چه فرقی می کرد وقتی سارا به من خیانت کرد و رفت
- فرقش این بود که این سری من نمیذاشتم عین دبیرستان هر غلطی دلش خواست بکنه
- منظورت چیه یورا اصن نمی فهمم چی میگی
- سارای خر بازم عین اونسری رفت سراغ اولین و احمقانه ترین چیزی که به ذهنش رسید ... خیانت کجا بود خانوم چون دید واسه دفاع از اون جلوی فنایی که دوسش نداشتن داشتی وجه تو خراب می کردی و از کوره در می رفتی از زندگیت رفت تا نکنه شهرتتو از دست بدی ازدواج با پسر عمشم یه شایعه بود تا دیگه دست از سرش برداری
یونگ سنگ شوکه شده بود و کلمات مقطع از دهنش خارج میشدن
- چی گفتی ؟ سارا چه غلطی کرد ؟
- سارا دروغ گفت تا به خیال خودش به تو کمک کرده باشه
- من باید از دست اون چیکار کنم هان ؟ تو بگو یورا ... یعنی شش ساله تمامه این جهنم و واسه من و خودش درست کرده واسه خاطر یه مشت فن که واسه من نظرشون هیچ اهمیتی نداره
- سارائه دیگه مگه یادت نیست پا شد رفت تو بدترین کلاس مدرسه که فقط با تو چشم تو چشم نشه ... اوپا بیا تمومش کن همه چی رو ... دیگه بسه هرچی دوتاتون زجر کشیدین
یونگ دوباره صورت جدی به خودش گرفت
- من شروعش نکردم که بخوام تمومش کنم ولی بدم نمیاد یه گوشمالی اساسی به سارا بدم
- منظورت چیه
- هه ری و هیونگ دارن برمیگردن کره
- هه ری و هیونگ ؟
- تو این سالایی که نبودی اونا تو امریکا با هم یه مدتی وقت گذرونن و دیدن که به درد هم میخورن ، شروع کردن به قرار گذاشتن با هم البته اینو هیچکس نمیدونه هنوز
- خب میخوای چیکار کنی اوپا ؟
- دست بزارم رو نقطه ضعف خانوم کیم سارا
یورا از کمپانی خارج شد . حرفای یونگ سنگ مدام تو ذهنش تکرار میشدن . میدونست سارا عذاب زیادی خواهد کشید ولی چاره ی دیگه ای نبود . این بار اگه درست و حسابی درس نمی گرفت بازم ممکن بود از این خریت ها بکنه . تصمیمش رو گرفت . تو این قضیه باید پشت یونگ می موند و بهش تو تنبیه سارا کمک می کرد .
چند روزی از اون قضیه می گذشت و هه ری و هیونگ طبق گفته ی یونگ به کره برگشتن . هیونگ به محض رسیدن خودش رو به خونه جونگمین رسوند و بعد از دیدن یورا اون رو به سختی در آغوش کشید . اونقدر از زنده بودن یورا شوکه و خوشحال بود که بی وقفه اشک می ریخت . یورا که دیگه کینه ای از هه ری به دل نداشت از اون هم به گرمی استقبال کرد. اونشب یونگ سنگ هم مهمون خونه ی جونگمین و یورا بود تا درمورد نقشه اش با هه ری و هیونگ صحبت کنه . تو اینکار رضایت اونا هم شرط اساسی بود .
سارا مشغول مطالعه کتاب بود و تی وی هم رو به روش روشن بود و سارا هر از چندگاهی نیم نگاهی بهش مینداخت . چند دقیقه ای که گذشت برنامه محبوب سارا که درمورد اخبار ایدل های کی پاپ بود شروع شد . سارا تی وی رو زیاد کرد و کتابش رو گوشه ای گذاشت . اخبار مختلف پخش میشدن و ما بینشون چندتایی هم موزیک ویدیو میذاشتن . چندتایی خبر که پخش شد سارا عکس یونگ سنگ و هه ری رو روی صفحه دید . با کنجکاوی صدا رو بیشتر کرد .
+ خب توجه شما رو به داغترین خبر این روزای صنعت کی پاپ جلب می کنیم . قرار گذاشتن ایدل معروف کره ای هئو یونگ سنگ با لی هه ری مدل کره ای که تا به امروز در بهترین و معتبرترین مجلات امریکایی فعالیت داشته . نتیزن ها اینبارم حماسه آفریدن و کلی عکس و فیلم از قرارهای یواشکی این دو منتشر کردن . البته این خبر هنوز از طرف کمپانی هیچ کدوم از اونا تایید نشده اما به نظر میاد با توجه به سابقه ی دوستی ای که این دو در دبیرستان داشتن همچین خبر دروغی هم نباشه . هئو یونگ سنگ بعد از جداییش از خواهر بازیگر معروف کیم کانگ جون تا به الان با شخص دیگه ای رابطه ای نداشته و زندگی تقریبا بی حاشیه ای رو سپری کرده . توجه شما رو به تعدادی از نظرات کاربران درمورد اونا جلب می کنیم . ::.. به نظرم خیلی بهم میان... ترجیح میدادم با سارا باشه تا هه ری اون دختر اصلا مناسب اوپا نیست ... شنیدم تو دوران دبیرستان عاشق هم بودن و هه ری اولین عشق اوپا بوده ... اوپا باید زودتر ازدواج کنه سنش داره میره بالا ... اوه نه اون هنوزم صورتش مثل پسر بچه هاست هنوزم وقت داره تا با دخترای بهتری آشنا شه ... به نظرم اصلا به هم نمیان .... +
سارا دیگه طاقت نیاورد و تی وی رو خاموش کرد
- هه عشق اول ؟ ... احمقا حتی نمیدونن دلیل جدایی یونگ و هه ری چی بود و اونوقت نشستن این خزعبلاتو ردیف می کنن ... دیگه به تی وی هم نمیشه اطمینان کرد
سارا سعی می کرد اهمیتی نده اما دلش شور افتاده بود . به قول ضرب المثل معروف ایرانیا تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . سعی کرد به اعصابش مسلط باشه . به هرحال یونگ سنگ هم حق زندگی داشت و نمی تونست تا آخر عمرش مجرد بمونه . اما چرا هه ری ؟ هه ری بودن اون شخص واسه سارا قابل هضم نبود . تصمیم گرفت برای فراموش کردن همه چی به دیدن یورا بره . بعد از اون روز دیگه یورا رو ندیده بود و دلش حسابی براش تنگ شده بود .
رفتار یورا هنوزم با سارا سرد بود . سارا که دلش طاقت نمی آورد یورا از دستش ناراحت باشه بالاخره زبون اومد
- هنوزم قهری باهام
- مگه بچم باهات قهر کنم
- پس این قیافه چی میگه
- توقع نداری که با خریتی که کردی واست دست و جیغ و هورا بکشم
- دست و جیغ و هورا بخوره تو فرق سرت ... می دونستم حافظه ات برگرده اینطوری میشه دعا می کردم برنگرده
- خریت خودتو نذار به پای حافظه ننه مرده من
- بسه یورا جان شش سال از اون ماجرا گذشته
- آره به نظرم دیگه ارزش نداره واسش خون خودمو کثیف کنم
- راستی دیدی چه شایعات احمقانه ای پخش شده
- چه شایعاتی
سارا با خنده ادامه داد
- میگن یونگ و هه ری دارن قرار میذارن ... هه احمقن واقعا هرکی رو دستشون میرسه با هم شیپ می کنن
- شایعه نیست
سارا که در حال خوردن ابمیوه بود با شنیدن این حرف ابمیوه توی گلوش پرید و به سرفه افتاد
- چی گفتی؟
- گفتم شایعه نیست
- چی داری میگی یورا یعنی چی شایعه نیست هرکی ندونه تو میدونی یونگ و هه ری چرا جدا شدن یا یادت نمیاد؟
- یادم میاد ولی یونگ عوض شده ... میگه دلیل اونموقعم واسه قبل از شهرتم بود حالا که خودمم یه آدم مشهورم دیگه واسم فرقی نداره
- یعنی واقعا دارن باهم قرار میذارن؟
- تو چرا ناراحتی حالا... خب یونگم آدمه دل داره
- من ناراحت نیستم
- کاملا از قیافت معلومه
- خیر سرم اومدم پیشت دلم وا شه اصن من رفتم
سارا به سرعت و بدون خداحافظی اونجا رو ترک کرد . یورا آهی از حسرت کشید
- متاسفم سارا ولی تقصیر خودته ... همش تقصیر خودته
مدت زیادی می گذشت و سارا سعی می کرد خودش رو بی خیال نشون بده اما انگار اخبار دست از سر اون برنمیداشتن و به جز نشون دادن قرارای یواشکی یونگ سنگ و هه ری موضوع دیگه ای نداشتن . از این طرف هم یورا و یونگ سنگ دست به یکی کرده بودن تا بیشتر و بیشتر سارا رو تحت فشار بذارن و بهترین راهی که پیش روشون بود تا یونگ سنگ بتونه جلوی سارا آفتابی بشه و یکم حضورا حرصش رو دربیاره تولد یوجین کوچولو بود .
جونگمین که اولین جشن تولد یوجین بود که در کنارش حضور داشت تصمیم گرفت جشن بزرگی واسه دختر کوچولوی عزیزش بگیره . بالاخره روز جشن فرا رسید و سارا که تو خوابشم نمیدید یونگ سنگ واسش چه نقشه ای کشیده از همه جا بی خبر بهترین لباسش رو پوشیده بود و زودتر از همه واسه کمک به یورا اومده بود . کم کم سالن خونه از مهمونا پر شد و میز اصلی از تعداد زیاد جعبه های کادو دیگه جای خالی ای نداشت . یوجین کوچولو با دوستای مدرسه ایش مشغول بازی بود و بزرگترا هم هرکدوم دور یه میز جمع شده بودن و صحبت می کردن . با ورود یونگ سنگ و هه ری که دستاشون تو هم گره خورده بود یهو جمعیت ساکت شدن و به اون دو خیره شدن . خیلی از افراد حاضر در جشن غریبه بودن و برای اولین بار بود یونگ سنگ رو از نزدیک می دیدن برای همین ذوق زده بودن و با دست اون رو به همدیگه نشون میدادن . پشت سر یونگ سنگ هیونگ هم وارد شد . یورا واسه خوش آمدگویی پیششون رفت و بعد از کمی خوش و بش دوباره پیش سارا برگشت .
- می بینم هه ری رو هم دعوت کردی
- چرا نباید دعوتش می کردم
- یادمه همچین خوشت نمی اومد ازش
- اون ماله اونموقعا بود و به خاطر تو الان دیگه دلیلی ندارم ازش متنفر باشم تازه جدیدا که باهاش اشنا شدم فهمیدم خیلی هم دختر خوبیه
- خوبه دوستای جدید پیدا کردی واسه خودت
- تو چت شده سارا چرا عین بچه ها لج می کنی
- اره مشکل از منه ... بهتره برم
- بری؟ روت میشه الان بری؟ مثلا اولین تولد دخترمه ها
- خودتم میدونی تحمل دیدن اون دوتا رو ندارم
- نداری که نداری میخواستی یونگ سنگ و دو دستی بچسبی و ولش نکنی حالا که ولش کردی به امون خدا تحمل کن که اونم بره سراغ دخترای دیگه
- این همه دختر چرا اون ؟
- چرا نه ؟ یادت نیست اون اولین عشق یونگه
سارا نگاه معناداری به یورا انداخت که باعث شد یورا برای لحظه ای از حرفی که زده پشیمون بشه . سارا ترجیح داد به گوشه ی سالن بره که چشمش به یونگ سنگ نیفته و شاهد عشق بازیش با هه ری نباشه . تمام خاطرات مشترکشون به ذهنش هجوم اورده بودن و باعث شده بودن با حرص جام شرابشو یه ضرب سر بکشه . اشکاش ناخودآگاه جاری شدن . چقدر دلش واسه آغوش یونگ سنگ تنگ شده بود و خودشم خبر نداشت . یونگ سنگ که متوجه شد سارا حواسش به اونا نیست دستش رو از دستای هه ری بیرون کشید و به سمت یوجین رفت و اونو بغل کرد . پسر بچه ای که کنار یوجین بود همینطور چپ چپ مشغول نگاه کردن به یونگ سنگ بود
- نمی خواستی بیای به اوپات خوش آمد بگی فرشته کوچولو؟
- ببخشید عموجون سرگرم بازی شدم حواست پرت شد
- عموجون ؟
یونگ سنگ از شنیدن کلمه ی عمو از دهن یوجین به خنده افتاد
- تا دیروز اوپا بودم الان شدم عمو
و بعد نگاهش رو به سمت پسری که کنارشون ایستاده بود چرخوند . یوجین با دیدن اون لپاش گل انداخت . یونگ سنگ نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره
- به همین زودی تمام قول و قرارامون یادت رفت
- راستش عمو من خیلی فکر کردم ما به درد هم نمیخوریم
- به درد هم نمیخوریم ؟
- آره دیگه شما 20 سال از من بزرگتری بعد من تا بزرگ شم به سن قانونی برسم شما پیر شدی چروک شدی بعد همه شما رو مسخره می کنن میگن با یه دختر بچه ازدواج کرده
یونگ سنگ لپای یوجین رو کشید
- شیطون کوچولو یکم مراعات منم بکنی بد نیستا
یوجین لبخند شیطنت باری به یونگ سنگ زد و یونگ سنگ هم بعد از بوسیدنش اون رو روی زمین گذاشت و دوباره به سمت میز خودشون رفت . صورت خندونش باعث کنجکاوی همه شده بود
- چی شده یونگ سنگ کبکت خروس میخونه؟
- از دست اون فسقلی ... تا تو مدرسه یه پسرو دید منو فروخت
با این حرف یونگ سنگ همه شروع کردن به خندیدن . موقع فوت کردن شمع و بریدن کیک رسیده بود . همه دور میز کیک حلقه زده بودن و برای یوجین آهنگ تولد مبارک می خوندن و یونگ سنگ هم با پیانوی گوشه ی سالن موزیک پس زمینه این شعرو می نواخت . سارا که حسابی نوشیده بود و حالت عادی نداشت و با چشمایی که به اشک نشسته بودن به پیانو زدن یونگ سنگ خیره شده بود . یونگ که نواختنش تموم شد از جاش بلند شد و رو به جمع تعظیمی کرد اما به محض اینکه قامتش راست شد چشمش به سارا افتاد که خیره به اون ایستاده بود . یونگ سنگ هم به سارا خیره شد .
هیونگ با شنیدن صدای آه هه ری به سمت اون برگشت
- چرا آه می کشی نکنه از یونگ توقع داشتی دوباره برگرده پیشت
- معلومه که نه ... خودم خوب میدونم بود الانش با من همش نقشست واسه تنبیه سارا
- دلت هنوزم پیش اونه نه؟
- گفتن این حرفا چه فایده ای داره هیونگ ... مگه تو میتونی یورا رو از قلبت بیرون کنی ؟ عشق اول آدما تا ابد تو قلبشون می مونه حتی اگه بهش نرسن یا کنارش نباشن یا حتی ممکنه دیگه احساسشون عشق نباشه اما حسرت و یادش موندگاره
- همینطوره ... من و تو سرنوشت مشابهی داریم هه ری همونطور که تو واسه صلاح یونگ ولش کردی و رفتی منم ترجیح دادم یورا پیش کسی باشه که عاشقشه
هه ری لبخندی به هیونگ زد و با اینکار حرفاشو تایید کرد . سارا که به خودش اومد متوجه نگاه خیره یونگ رو خودش شد . پلکی زد که باعث شد اشکای جمع شده توی چشمش به یکباره سقوط کنن . با دستش اشکاشو پاک کرد و بعد به سرعت عقب گرد کرد و از جمع دور شد . بعد از چند دقیقه درحالیکه پالتو به تن کرده بود از جشن خارج شد . تحمل اون فضا واسش سخت شده بود
جشن تموم شده بود و مهمونا همه رفته بودن . یونگ سنگ روی کاناپه نشسته بود و یوجین کوچولو در حالیکه سرش روی پاهای اون بود خوابش برده بود و یونگ سنگ مشغول بازی با موهای اون بود . جونگمین که آخرین مهمونش رو هم بدرقه کرده بود پیش یونگ اومد و رو به روش نشست . یونگ با دیدن اون لبخند زد
- شب خوبی بود خیلی خوش گذشت
- بزار یوجینو ببرم اینطوری پات اذیت میشه
- نه ولش کن تازه خوابش برده تکونش بدی بدخواب میشه بزار یکم خوابش سنگین تر شد بعدا ببرش
- باشه ... راستی امشب خیلی ریسک کردیا همش کنار هه ری بودی و مهمونای ما هم همه غریبه ممکنه شایعه ها شدیدتر شن و از کنترل خارج شن
- نگران نباش حواسم هست فعلا فقط گوشمالی سارا واسم مهمه
- خوب یوجین امشب به هه ری چیزی نگفت سارا رو که چشم نداشت به خاطر تو ببینه
- چون دختر کوچولوت عاشق شده
- عاشق شده ؟
- اوهوم عاشق هم کلاسیش
- منظورت همون پسر فسقلیه ست ؟
- اره همون
- این سلیقه ی درب داغون چیه این دختر داره آخه ... اون از تو اینم از این جدیده ؟ دارم به چشمای یوجین شک می کنم
- یااااا چش بود مگه پسر به اون خوبی
- کجاش خوب بود داشت منو قورت میداد از الان داره دخترمو تصاحب می کنه
یونگ سنگ خنده ی بلندی کرد .
- خیله خب بابا این بچه هنوز هشت سالشه کو تا بخواد واقعا عاشق شه
جونگمین اهی از حسرت کشید که باعث تشدید خنده یونگ سنگ شد .
- تصمیمت چیه یونگ سنگ تا کی میخوای به این بازی ادامه بدی
- راستش امشب خودمم دلم داشت از سینه ام میزد بیرون واسه نزدیک شدن به سارا ولی خب هنوز نمیتونم ببخشمش ... اگه بازم بهش اسون بگیرم معلوم نیست دفعه ی دیگه کجا از این حماقتا به خرج بده ... بار اول که نزدیک بود بهش تجاوز شه و اینبارم که شش سال تمام زندگی جفتمونو زهر کرد
- یه موقع هایی غرور کاذبم بده ها
- خیلی هم بده ... کاش سارا بفهمه نباید تنهایی تصمیم بگیره و هرکاری دلش میخواد بکنه
- چی بگم ... فقط می تونم ارزو کنم زودتر سرش بخوره به سنگ و ادم شه
- منم امیدوارم
یونگ سنگ آهی از اعماق وجودش کشید . ساراش امشب به طرز وحشتناکی خواستنی شده بود و توی لباس مشکی ای که به تن کرده بود می درخشید . یونگ سنگ خم شد و بوسه ای روی موهای یوجین کاشت و بعد بغلش کرد و به اتاقش بردش و بعد از گذاشتن یوجین توی تختش از جونگی خداحافظی کرد و اونم رفت . یورا که حسابی خسته شده بود زودتر به اتاقشون رفته بود تا کمی استراحت کنه برای همین واسه بدرقه ی دوستاش نتونست حاضر شه . دیدن اوضاع سارا واسه یورا سخت بود و دلش نمیخواست دوست عزیزش رو ناراحت ببینه .
روزها میگذشتن و سارا روز به روز غذاش کمتر میشد و بیشتر خودش رو درگیر کارش میکرد تا یونگ سنگ رو فراموش کنه اما شبا و کابوساش دست از سرش بر نمیداشتن . یه شب هم نشده بود که سارا کابوس از دست دادن همیشگی یونگ رو نبینه . رنگ صورتش به وضوح زرد شده بود و زیر چشماش به خاطر کم خوابی و کم غذایی حسابی گود افتاده بود . یونگ سنگ هر از چند گاهی بعد از کارش ساعتها مقابل شرکت سارا می ایستاد و از دور نگاهش می کرد . روز به روز آب شدن سارا بیشتر از همه یونگ سنگ رو عذاب میداد و کم طاقتش کرده بود تا زودتر همه چیز رو تموم کنه و به این جدایی پایان بده اما از طرفی غرور شکسته شدش و شش سال از عمرش که بی خود و بی جهت بدون سارا رفته بود مانعش میشد . باید بازم صبر می کرد .
صبح شده بود و یونگ سنگ که دیرتر قرار بود به کمپانی بره از موقعیت استفاده کرد تا کمی بیشتر بخوابه اما با صدای انکر الاصوات گوشیش برنامه اش بهم ریخت . با صورتی که از حرص جمع شده بود به سمت پاتختی برگشت و بدون باز کردن چشمش گوشی رو برداشت و دکمه تماس رو زد
- الو
- الو اوپا
- یورا تویی
- اوپا زود بیا اینجا
- کجا بیام یورا چی شده
- بیا خونه سارا ... سارا حالش بده زودتر خودتو برسون
با شنیدن اسم سارا خواب از سر یونگ پرید و چشماش از هم باز شد . به سرعت از جاش بلند شد و لباساش رو پوشید و از خونه زد بیرون .
یونگ سنگ وقتی به خونه سارا رسید با راهنمایی خدمتکار به داخل اتاق اون رفت . مادر سارا بالا سرش نشسته بود و دستای اونو که بیهوش روی تخت خوابیده بود و سرمی به دستش زده شده بود رو توی دستاش گرفته بود و آروم اشک می ریخت . یورا با دیدن یونگ سنگ خودش رو به اون رسوند
- چی شده یورا سارا چش شده
- دیشب موقع اومدن تو حیاط غش می کنه و چون کسی تو خونه نبود متوجه اش نمیشن . صبح که خدمتکارا اومدن دیدن افتاده تو حیاط ... به خاطر سردی هوا و بارونی که اومده حسابی حالش بد شده و دکتر گفت اگه تبشو نیاریم پایین میره تو کما
یورا بعد از گفتن اینا هق هق گریه اش شدت گرفت و خودش رو تو بغل یونگ سنگ انداخت . یونگ مات و مبهوت به سارا خیره شده بود . ساراش اونقدر ضعیف شده بود که سخت میشد شناختش . به آرومی به تخت نزدیک شد .
- یورا همه چیزو برام تعریف کرد ... بد کردی با دخترم یونگ سنگ خیلی بد کردی
- نمیخواستم اینطوری شه به خدا نمی خواستم
- سارای منم این شش سال زجر کشید ... فک نکن بهش خوش گذشت
- میدونم ... سارا همیشه تصمیماتش اول از همه خودشو نابود می کنه
- حیف که درمون درد سارام تویی وگرنه نمیذاشتم دیگه ببینیش
یونگ سنگ خودشو به سارا نزدیک تر کرد و جلوی تختش زانو زد و دستشو گرفت و بوسه ای رو اون کاشت . اشکاش بدون اینکه متوجهشون بشه جاری شدن و روی دست سارا چکیدن . مادر سارا و یورا هردو از اتاق خارج شدن تا یونگ سنگ چند دقیقه ای رو با سارا تنها باشه . یونگ سنگ از جاش بلند شد و روی تخت نشست . صورتشو نزدیک صورت سارا کرد و بوسه ای رو پیشونیش نشوند . داغی بدن سارا لبای یونگ رو می سوزوند اما خودش هم می دونست چرا بدنش یهو شروع کرد به گر گرفتن . ساراش و بدجور تنبیه کرده بود و اون طاقت این حجم از مجازات رو نداشت .
- ببخشید عشقم .. ببخشید همه چیزم ... چشماتو وا کن .... تو رو خدا چشماتو باز کن سارای من ... باز کن بهم بگو خوبی ... بهم بگو که هنوزم دوستم داری ... پاشو خودت بهم بگو چیکار کردی با رابطمون
یونگ سنگ حرفاشو میزد و گریه می کرد . سارا هیچ عکس العملی نشون نمیداد و همچنان با چشمای بسته مثل زیبای خفته به خواب عمیقی فرو رفته بود . یونگ سنگ بعد از اینکه یه دل سیر با اون صحبت کرد از اتاق خارج شد . مادر سارا و یورا با دیدن اون از جاشون بلند شدن
- می دونم خواسته ی زیادیه ولی میشه سارا رو به من بسپرین و برین
- معلوم هست چی میگی ؟ سارا الان تو وضعیت بحرانی ایه باید تبش بیاد پایین
- من تمام تلاشمو واسه خوب شدنش می کنم ... نیاز دارم باهاش تنها باشم
- ولی ...
- بهتون التماس می کنم همین یه بارو بهم شانس دوباره بدین
مادر سارا نمی دونست چی بگه . از طرفی پای جون دخترش وسط بود و از طرف دیگه هم میدونست قدرت عشق یونگ سنگ از هر درمان و مراقبتی واسه سارا بهتر و موثر تره . به ناچار روی زندگی تنها دخترش ریسک کرد و همراه یورا از اونجا رفتن . یونگ سنگ دوباره به اتاق سارا برگشت . بعد از چک کردن دستگاه بخار ظرف آب رو به آشپزخونه برد تا آبش رو تعویض کنه و مقداری هم یخ داخلش ریخت .
یک روز تمام یونگ سنگ بدون اینکه لحظه ای چشم رو هم بذاره مشغول پاشویه ی سارا بود و بالاخره تلاشهاش نتیجه داد و تونست دمای بدن اون رو پایین بیاره . وقتی از وضعیت سارا مطمئن شد جلوی تختش نشست و سرش رو روی تخت گذاشت و به سارا خیره شد . این دختر حتی با صورت ضعیف و مریض هم دلربا و فریبنده بود . چقدر دلش برای اینطور از نزدیک نگاه کردن سارا تنگ شده بود . یونگ سنگ در حالیکه به خاطر دیدن سارا لبخند به لب داشت از زور خستگی بدون اینکه بفهمه به خواب رفت .
سارا چشماش رو باز کرد . هیچ درکی از محیط اطرافش نداشت و تقریبا چیزی یادش نمی اومد که کجاست و الان چه موقع از روزه اما گلوش بدجور می سوخت برای همین خواست دستشو ببره سمت پاتختی تا لیوان آب رو برداره که با برخورد دستش به چیزی سرش رو پایین آورد . با دیدن کله ای که رو تخت خوابیده بود و صورتش معلوم نبود وحشت کرد . یونگ سنگ با برخورد دست سارا به سرش از خواب پرید و سرش رو به آرومی بالا آورد . با دیدن چشمای باز سارا ناخودآگاه لبخند زد . سارا با دیدن یونگ سنگ حسابی شوکه شده بود
- بهوش اومدی؟
سارا با صدایی که از ته چاه بیرون می اومد جواب یونگ سنگ رو داد
- تو اینجا چیکار می کنی؟
- جای دستت درد نکنته ؟ یه روز تمام دارم تر و خشکت می کنم اینه جواب محبتام
- ازت پرسیدم اینجا چیکار می کنی
- بزار من اول ازت بپرسم تو کی اینقدر ضعیف شده بودی من خبر نداشتم ؟
- به تو ربطی نداره برو پیش عشقت نمی خوام ببینمت
- وقتی پیش عشقمم کجا برم
سارا که روشو از یونگ برگردونده بود با شنیدن این حرف دوباره به سمت اون برگشت
- چی گفتی؟
- گفتم وقتی تنها عشق زندگیم همینجا کنارمه کجا برم
- منظورت ... منظورت اینه ... تو ... پس هه ری چی؟
- من و هه ری هیچ رابطه ای با هم نداریم ... من چطور می تونم دوباره برم سراغ هه ری ای که سالها پیش بین من و کارش ، کارش و انتخاب کرد و من و ول کرد
- پس اخبار ، عکسا ، ...
- همشون شایعه بودن
- جشن تولد یوجین ...
یونگ سنگ سرش رو پایین انداخت
- متاسفم سارا اونکار فقط واسه اذیت کردن تو بود
- اذیت کردن من؟
- یورا همه چیزو واسم تعریف کرد که چرا شش سال پیش برگشتی ایران منم واسه اینکه از دستت عصبی بودم که باز بدون مشورت تصمیم گرفتی خواستم یه کوچولو تنبیه ات کنم
- یه کوچولو ؟ تو به این میگی یه کوچولو؟
یونگ سنگ خودش رو جلو کشید و سارا رو که بغض کرده بود در آغوش کشید
- متاسفم .. ببخشید ... واسه همه چی متاسفم ...
سارا که دلش حسابی واسه آغوش گرم یونگ سنگ تنگ شده بود با قرار گرفتن سرش روی شونه ی یونگ معطل نکرد و به بغض اش اجازه شکستن داد . دلش بدجور پر بود و به اندازه ی تمام این شش سال میخواست که بباره. بعد از اینکه یه دل سیر گریه کرد خودش رو از آغوش یونگ سنگ بیرون کشید
- دیگه هیچ وقت با من اینکارو نکن یونگ سنگ
- تو هم دیگه هیچ وقت تنهایی تصمیم نگیر ... باورم نمیشه بعد از اینهمه مدت که کنارم بودی نفهمیدی شهرت و نظر فنا تو زندگی شخصیم واسم هیچ ارزشی نداره ... سارا با من و خودت بد کردی
سارا سرش رو از شرمندگی پایین انداخت
- میدونم بد کردم ... تاوانشم بدجور دادم
- هردومون تاوان دادیم ولی دیگه نمیزارم تکرار شه
سارا سرش رو بلند کرد و به چشمای یونگ سنگ خیره شد . یونگ سنگ لبخند زیبایی به لب آورد و دستش رو برد به سمت گردنش و زنجیری که به گردنش بود رو باز کرد و از داخل لباسش بیرون کشید . سارا با دیدن حلقه چشماش گرد شد
- یادته اینو
- مگه میشه یادم نباشه وقتی جلوی اونهمه فن زانو زدی و بهم دادیش
- از روزی که بهم برش گردوندی تو گردنمه
- فکر کردم باید انداخته باشیش دور
- بارها خواستم بندازم ولی نتونستم
یونگ سنگ زنجیر رو از داخل حلقه خارج کرد و گوشه ای گذاشت و بعد با بالا آوردن دست چپ سارا حلقه رو توی انگشتش جا داد . حلقه به خاطر وضعیت بد سارا که حسابی لاغر شده بود توی دستاش بازی می کرد ولی همچنان توی اون انگشتای خوش فرم زیبایی خودشو حفظ کرده بود .
- اینسری درش بیاری به دستات می چسبونمش
- می چسبونی ؟
- اوهوم فقط کافیه امتحان کنی
هردوشون شروع کردن به خندیدن . چند ثانیه ای که گذشت یونگ سنگ یهو دوباره جدی شد و به آرومی شروع کرد به نزدیک شدن به سارا و سارا هم که میدونست منظور یونگ چیه کمی صورتش رو جلوتر آورد و چشماشو بست . بوسه ای که تو اون لحظه اتفاق افتاد برای هردوشون ارزشمند و مهم بود چرا که شش سال برای این وصال زجر کشیده بودن .
* دو ماه بعد *
سارا و یونگ دست در دست هم وارد مجلس شدن . همه با ورود اونا شروع کردن به دست زدن . سارا اصرار داشت به سنت ایرانی ها مراسم عروسی کوچیکی برگزار کنن تا اون از اقوامش در ایران دعوت کنه که به عروسیش بیان . توی لباس سفیدی که به تن کرده بود بی نهایت زیبا شده بود و در کنار یونگ سنگ درست مثل یه شاه و ملکه می درخشیدن . هر دوشون به سمت جایگاهشون رفتن و نشستن . مهمونا هم بعضی هاشون مشغول پذیرایی از خودشون بودن و بعضی دیگه وسط پیست رقص عاشقانه همراه پارتنرشون می رقصیدن . یورا که تو نخ هیون بود و متوجه شده بود از اول مجلس مدام به یه نقطه نگاه می کنه به آرومی بهش نزدیک شد
- چی شده اوپا چرا امشب اینقدر تو خودتی
- ها ؟ هیچی چیزی نیست
- منو رنگ نکن اوپا من تو رو میشناسم بگو ببینم عاشق شدی
هیون که دست و پاشو گم کرده بود خنده ای از شرمساری کرد
- هه نه بابا عاشق چیه
- بگو کیه اوپا
- هیچکی یورا جان
- عه بگو دیگه به کسی نمیگم قول میدم
- خب ... تو اون دختر رو میشناسی
- کدوم ؟
- همون پیرهن آبیه
- آها اون ... اون خواهر مرجانه اسمش مهتابه میشه دختر عموی سپهر
- اها ... دختر خوشگلیه
- آره به نظر منم خوشگله ... تازه مجردم هست
یورا اینو گفت و با شیطنت خنده ای کرد و از هیون فاصله گرفت . هیون از حرف یورا خندید و سرش رو پایین انداخت اما همچنان زیرچشمی مهتاب رو زیر نظر داشت . با پخش شدن آهنگ جدید بیشتر زوجا به وسط پیست رفتن و یونگ سنگ هم با سارا همراه شد تا از قافله عقب نمونن . هیون که فرصت رو مناسب دید خودش رو به مهتاب نزدیک کرد
- افتخار یه دور رقص رو با این خانوم زیبا دارم؟
مهتاب با دیدن هیون لبخندی زد که صورتش رو دو چندان زیباتر کرد و با کمال ادب دستش رو توی دستای هیون گذاشت و به پیشنهاد رقص هیون پاسخ مثبت داد .
ساعتی از جشن گذشته بود و همه همچنان مشغول بودن . یونگ سنگ سارا رو تنها گذاشته بود و به جمع پسرا پیوسته بود و یورا هم فرصت رو غنیمت شمرد و رفت پیش سارا نشست
- امشب سرسنگین شدی یورا خانوم یه دور بیشتر نرقصیدی؟
- آخه نمیشه سارا دکتر گفت نباید زیاد تحرک داشته باشم
- دکتر واسه چی ؟ چیزی شده یورا
یورا دستش رو روی شکمش کشید و با چشم و ابرو به شکمش اشاره کرد
- وای خدا دروغ میگی ؟ یکی دیگه
- اوهوم ... جونگی گفت من بچگی یوجینمو ندیدم دلم بچه میخواد
- مبارک باشه ... خیلی خوشحال شدم یورا
- مرسی عزیزم ... می بینی بچه هام چه پا قدمایی دارن سر یوجین من و جونگی ازدواج کردیم سر این یکی تو و یونگ سنگ
- پس با توجه به نزدیکی ازدواج هیونگ و هه ری باید بعدی رو زودتر بیاری
- فکرم کنم باید دوقلو باشه اینسری
- چرا؟
یورا به هیون و مهتاب که حسابی با هم گرم گرفته بودن و مشغول صحبت کردن بودن اشاره کرد .
- نگوووو هیون کی با مهتاب صمیمی شد
- خبر نداری خانوم... از سر شب تاحالا تو نخ مهتاب بود اخرم رفت باهاش یه دور رقصید یخشون وا شد... فک کنم نسل بعدی ایران و کره بدجور تو هم گره بخوره
سارا از حرف یورا شروع کرد به خندیدن . با صدای یونگ سنگ همگی به سمت سن برگشتن .
- خب مهمونای عزیزم ... خیلی ممنون که امشب تو شادی ما همراهمون شدین .... میخوام امشب آهنگی رو تقدیم همسر عزیزم سارا بکنم که هفت سال پیش ساخته بودمش و میخواستم همون موقع بهش بدم ولی خب سرنوشت چیز دیگه ای واسمون خواسته بود ... این اهنگ رو من برای عشق ابدیم سارا ساختم ولی عمق احساساتی که توی این اهنگ نهفته میتونه حرف دل هر ادم عاشقی باشه و هرکس که کسی رو عاشقانه می پرسته میتونه این اهنگ وصف حالش باشه
اهنگ پخش شد و یونگ سنگ طبق عادت همیشگی تو قالب خوندنش فرو رفت
کلماتی رو که میخوام بهت بگم
کلماتی که میخوام بهت بدمشون
دوستت دارم دوستت دارم
دوستت دارم ، برای همیشه همینطـــــــــوری عاشقت میمونم
کلماتی که فقطـــــــــ با تو زیبا به نظـر میان
کلماتی که میخوام هر روز برات بخونم
فرشته ی من ، زیباتر از گل ، تویی
( سارا از جاش بلند شد و به سمت یونگ سنگ رفت . یونگ سنگ با دیدنش لبخندی به لب آورد و دستشو دراز کرد و سارا هم دستشو گرفت و همراهش روی صحنه ایستاد . )
قلبم از هیجان میلرزه
گونه هام از خجالت سرخ می شن
وقتی میبینمت، وقتی بهم نگاه میکنی
وقتی بهت نگاه میکنم ، تمام بدنم داغ میشه
چشمام میلرزن
لبهام خشک میشن
( یورا به آرومی سرش روی شونه ی جونگی گذاشت و جونگی هم دستش رو دور کمر اون حلقه کرد و هردو مشغول تماشای عشق تازه به ثمر نشسته یونگ و سارا شدن )
وقتی میبینمت ، وقتی با تو هستم
وقتی با تو هستم ، شبیه ابله ها میشم
کلماتی که میخوام بشنوم
کلماتی که همیشه تو رویاشون هستم
دوستت دارم دوستت دارم
دوستت دارم ، برای همیشه همینطـــــــــوری عاشقت میمونم
( کیو از پشت مینا رو در آغوش کشید و همینکه مینا سرش رو بالا آورد بوسه ای به لباش زد و بعد لبخندش رو نثار همسرش کرد . مینا هم در جواب کیو لبخند زد و دوباره سرش رو برگردوند و به منظره ی تماشایی خوندن یونگ خیره شد )
کلماتی شیرینتر از ابنبات که هر روز صبح منو از خواب بیدار کنه
تنهای من و تنها کسی که بیشتر از بارش برف خیره کننده ست
من رویای باز کردن چشمام و دیدن صورت تو رو دارم
مثل تابش نور خورشید عشقمون با رایحه ی درخشان عطـــــــــر تو پرشده
( هیون تمام جرئتش رو جمع کرد و دستشو به آرومی به دست مهتاب نزدیک کرد و اونو گرفت . مهتاب که شکه شده بود به آرومی به دست گره خوردش توی دست هیون خیره شد و لبخندی به لب آورد . حسی که از همون اول موقع دیدن هیون پیدا کرده بود یه طرفه نبود و حالا متوجه شده بود که همونقدر که اون هیونو میخواد هیونم اونو میخواد )
به خاطـــــــــر بودن با تو ، تو صبحهام بیدار میشم
به خاطـــــــــر بودن با تو ، روزمو شروع میکنم
( هه ری به آرومی خودش رو به هیونگ نزدیک کرد و اون هم مثل یورا به شونه های امن مردش پناه برد . هیونگ لبخندی از رضایت به لب آورد . حس می کرد عشق جدیدی که توی قلبش شکوفه زده میتونه تیکه های شکسته ی قلبش رو ترمیم کنه و هه ری میتونه شریک خوبی واسش تا آخر زندگی باشه )
وقتی بهت فکر میکنم ، وقتی بهت فکر میکنم
وقتی بهت فکر میکنم ، احساس میکنم انگار دنیا مال منه
تنها با تو ، درد منو رها میکنه
تنها با تو ، اندوه از بین میره
اگه فقطـــــــــ تو اینجا باشی ، اگه فقطـــــــــ تو اینجا باشی
اگه فقطـــــــــ تو اینجا باشی ، دنیا قشنگه
پایان
[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 15:55 ] [ F.Q ] [ ]