خرید بک لینک

صدای زنگ تلفن روی اعصابش بود . سرش به شدت درد می کرد و از اینکه اون صدای لعنتی اونو از خواب شیرینش پرونده بود خون خونشو می خورد . سعی کرد توجهی بهش نکنه اما مگه صدا قطع میشد ؟ دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشیشو برداشت و بدون نگاه کردن به صفحه اش دکمه سبزش رو زد و با صدای خواب آلود و نیمه عصبی جواب داد

- الو

- الو یورا تو کجایی

با شنیدن صدای کیو و سوال بعدش ناخودآگاه از جاش پرید و صاف نشست . نگاهی به اطرافش انداخت . همه چیز واسش غریبه بود . یکم فکر کرد و تازه یادش اومد که هنوز تو هتلی هستن که دیشب با جونگی اومده بودن . کمی سرش رو برگردوند و با دیدن بدن برهنه جونگی کنارش جیغی کوتاهی کشید

- یورا چی شده

- هیچی اوپا الان میام خونه برات توضیح میدم الان قطع می کنم

- یورااا

صدای بوق ممتد به گوش کیو رسید . نگاهی به تلفن انداخت و بعد دکمه قرمزش رو فشرد

یورا به سمت جونگمین یورش برد و با شدت شروع کردن به تکون دادنش

- جونگی پاشو... پاشو ببینم چه غلطی کردی دیشب.... بهت میگم پاشو

- هاااااااان چیه بزاار بخوابم

و بعد به سمت مخالف چرخید و پتو رو تا صورتش بالا کشید

- دارم بهت میگم پاشو ببینم چه غلطی کردی دیشب من مست بودم

- ای بابا چیه

جونگی با دیدن بدن برهنه یورا با چشمایی نیمه باز لبخند پت و پهنی به صورت آورد یورا که متوجه نگاه اون روی بدنش شد ملافه رو بالا اورد و با گفتن کلمه هیز بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن . جونگی که از گریه ی یورا شوکه شده بود از جاش بلند شد و سعی کرد یورا رو در آغوش بگیره اما یورا مانعش شد

- به من دست نزن ... خیلی بدی جونگی تو از اعتماد و مستی من سواستفاده کردی و با نامردی تمام همه چیزمو ازم گرفتی

- چی داری میگی یورا یعنی چی این حرفت

- حالا دیگه بزار برو همینو می خواستی دیگه ... رابطه با من حالا می تونی بری نامرد

- این چرندیات چیه میگی

- همتون همنین همتون فقط ما زنا رو واسه رابطه ی جنسی می خواین

- تو همچین شناختی نسبت به من داری هان ؟

یورا با چشمایی ابری به جونگی نگاه کرد . نمی دونست چی بگه . جونگی به ارومی خودش رو جلو کشید و یورا رو که حالا از موضعش کمی پایین تر اومده بود رو در آغوش کشید

- می دونم کار اشتباهی کردم و اعتمادت رو شکستم ولی قسم می خورم دیشب بعد از اینکه مست کردم این اتفاق افتاد و دست خودم نبود . تو خیلی خواستنی شده بودی و منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم

- حالا به خانوادم چی بگم هان

- بهشون چیزی نگو

یورا خودشو از بغل جونگی بیرون کشید و با تعجب بهش خیره شد

- یعنی چی هیچی نگم ؟

- لازم نیست بگی ... فقط بگو دیشب هردومون مست شده بودیم و مجبور شدیم تو هتل بمونیم و اتفاقی نیفتاد ... تنها کسی که در آینده بکارت تو واسش مهمه منم که قراره باهات ازدواج کنم و منم که دیدم دیشب تو دختری و خودم از دنیای دخترونت خارجت کردم

یورا سرش رو پایین انداخت . جونگی دستش رو پیش برد و گذاشت زیر چونه یورا و به آرومی سرش رو بالا آورد و بوسه ای روی پیشونیش کاشت

- خانوم شدنت مبارک

یورا لبخندی زد و جونگی بی مقدمه لباش رو لبای داغ یورا گذاشت و عمیقترین بوسه ای رو که می تونست از اون لبای قلوه ای و خوش طعم گرفت .

به دم در خونه ی یورا رسیده بودن .

- مطمئنی نیازی نیست من بیام باهات

- آره خودم یه بهونه ای میارم تهش دیگه ممکنه بابام یه مدت باهام سرسنگین باشه

- همه ی تقصیرا رو بنداز گردن من

- باشه بعدشم قید ازدواج با منو بزن ... حاضرم بابام باهام دوباره قهر کنه ولی از دستت ندم

جونگی یورا رو در آغوش کشید .

- فایتینگ خانوم وفادارم

یورا لبخندی زد و به سمت در چرخید و بازش کرد و پیاده شد . زنگ رو با استرس فشرد و بعد از باز شدن در به داخل خونه رفت و از پشت دروازه ی مشبکشون که بیرون معلوم بود برای جونگی دست تکون داد و جونگی هم ماشین رو روشن کرد و رفت . یورا با قدم هایی آروم به سمت خونه راهی شد . استرس عجیبی واسه رو در رو شدن با پدرش داشت . بعد از اینکه پدرش اون رو پذیرفته بود این اولین بار بود که مرتکب خطایی می شد و نمی دونست واکنش پدرش چی خواهد بود . یورا بعد از باز کردن در ورودی خونه با صورت نگران کیو مواجه شد که داشت با سرعت به سمتش می اومد

- یورا تو خوبی ؟ دیشب کجا بودی ؟

- م... مممن .... من

- چی شده یورا جواب منو بده

- راستش اوپا ... راستش چطوری بگم

- نگو که

یورا یه آن یاد حرفای جونگی افتاد که ازش خواسته بود حقیقت رو نگه

- نه اوپا چیزی نشده

- پس چرا اینقدر استرس داری ؟

- خب این اولین باری بود که شب خونه نیومدم

- کجا بودی درست توضیح بده ببینم

- من و جونگی رفتیم یه هتل که جونگی رزرو کرده بود تا شام بخوریم یکم تو خوردن مشروب زیاده روی کردیم و مجبور شدیم شب همونجا بمونیم چون هیچ کدوممون نمی تونستیم رانندگی کنیم

- یورا شانس آوردی بابا نفهمیده غیبت دیشبتو وگرنه هیچ تضمینی نمی کردم که چه برخوردی باهات می خواست بکنه

- بابا نمی دونه ؟ مگه خونه نیست؟

- نه از شانست صبح یه جلسه بهش خورد و رفت و دیشبم که نفهمید نیومدی ... منم می سپرم کسی بهش چیزی نگه ... بعد از اینکه رابطتون خوب شد دیگه دلم نمی خواد اتفاقی بینتون بیفته

یورا به سمت کیو رفت و اون رو در آغوش کشید

- ممنونم اوپا ... تو بهترینییی

کیو دستاشو دور کمر یورا حلقه کرد . خواهر کوچولوش معصوم تر از چیزی بود که بخواد بهش کوچکترین شکی بکنه و از طرفی به جونگی هم اعتماد زیادی داشت .

یک ماهی می گذشت و این موضوع تقریبا از یاد همه رفته بود و با مساعدت کیو پدرشون چیزی درمورد اون شب نفهمید. یورا توی اتاقش بود و داشت کتاب می خوند که ناگهان چشمش به تقویم رومیزیش افتاد . با تعجب برگه ی ماه رو عوض کرد و چندین ماه قبل رو هم چک کرد . چیزی که می دید بی سابقه و عجیب بود براش . اون تاحالا همیشه به موقع و منظم عادت می شد اما این ماه . اصلا حواسش نبود که دو هفته ای هست که عقب انداخته . نمی خواست به چیزایی که از ذهنش عبور می کردن فکر کنه . چنین چیزی نمی تونست واقعیت داشته باشه

- نه یورا به دلت بد راه نده حتما واسه فشار امتحانات و استرسه ... ولی استرسو که من همیشه دارم ... نه نه امکان نداره عادیه خودت خوب میشی چیزی نیست که فقط دو هفته ست یه دو هفته دیگه هم صبر کن اگه اتفاقی نیفتاد برو ازمایش بده .. اره چیزی نیست ... من مطمئنم چیزی نیست

یورا نزدیک بود گریه اش بگیره . اگه فکرش درست بود بیچاره میشد . از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن توی اتاق کرد و مدام گوشه ی ناخنش رو می جوید .سعی کرد افکارش رو متمرکز کنه اما نمی تونست . از الان نباید خودش رو می باخت . بهتر بود بازم صبر می کرد .

دو هفته ی دیگه هم گذشت و یورا هر روز با نگرانی چک می کرد که عادت شده یا نه اما هر بار با ناامیدی متوجه میشد که هنوز موقعش نشده . مدت زیادی بود که می گذشت و یورا هر روز بیشتر و بیشتر دل نگرون می شد . باید می رفت و مطمئن میشد اما تنهایی می ترسید . تنها کسی که می تونست بهش اعتماد کنه و باهاش موضوع رو درمیون بذاره سارا بود . پس بی معطلی شماره ی سارا رو گرفت و باهاش جایی بیرون از خونه قرار گذاشت تا با هم صحبت کنن .

سارا چیزایی رو که می شنید نمی تونست باور کنه . هر لحظه که یورا پیش می رفت چشمای سارا هم گرد تر میشد

- یورا تو حامله ای ؟

- هیسس چرا داد میزنی . نمی دونم هنوز .. باید بریم ازمایش بدیم

- یورا علائمی که از خودت گفتی دقیقا معلومه حامله ای

- می ترسم سارا من نمی خواستم

- ترس نداره که ... بهت تجاوز خیابونی نشده که ... شما دوتا حلقه ی همدیگه رو تو انگشتاتون دارین ... همه می دونن تهش ماله همین ... این چیزا هم که دیگه تو این دوره زمونه عادی شده

- نمی دونم واکنش بابام چی خواهد بود ؟ من حتی بهش نگفتم که یه شب و بیرون از خونه بودم

- بابات آدم منطقی ایه و مطمئن باش باهاش صحبت کنی بهت چیزی نمی گه

- فعلا بریم ازمایش بدیم امیدوارم حدسمون اشتباه باشه

- امیدوار نباش امکانش خیلی کمه

- یاااااا

- چیه

سارا و یورا هر دو به سمت ازمایشگاه رفتن . یورا ازمایش رو انجام داد و قرار شد که یک هفته بعد نتیجه ی ازمایشش بیاد . این یک هفته برای یورا به اندازه ی یک سال گذشت . هر شب کابوس های وحشتناکی از واکنش پدرش میدید و بعضی اوقات هم خواب میدید که جونگی مسئولیت بچه رو قبول نکرده و ترکش کرده . همه ی اینا واسش استرس محض بودن و نمی دونست در صورت مثبت بودن جواب آزمایش باید چطوری به بقیه این قضیه رو بگه.

همراه با سارا دوباره به ازمایشگاه رفت . بعد از گرفتن برگه ی ازمایش کمی صفحاتش رو ورق زد اما از اصطلاحات داخلش سر در نمی آورد

- ببخشید خانوم

- بله

- می تونید بهم بگین جواب ازمایشم چیه

- بدینش به من

- بفرمایین

- بهتون تبریک میگم خانوم جواب مثبته

یورا حس کرد که پاهاش سست شده . ناگهان تعادلش رو از دست داد اما زمانیکه می خواست سقوط کنه سارا با دستش مانعش شد

- یورااا

- بدبخت شدم سارا

سارا یورا رو به سمت صندلی های ازمایشگاه برد و روی یکیشون نشوند و بعد براش مقداری آب آورد و مجبورش کرد که چند جرعه ای بخوره

- آروم باش یورا ... ما که می دونستیم نتیجه اش مثبته

- حالا چه خاکی به سرم بریزم سارا ... چطوری به خانوادم بگم ... باید سقطش کنم ... آره باید سقطش کنم

- می فهمی چی میگی یورا ؟ مامان من شوهرشو از دست داد به فکر سقط من نیفتاد اون وقت تو ... بهتره اول به جونگی بگیم و از اونم نظر بخوایم ... هرچی نباشه این دست گلیه که اون به آب داده

سارا از یورا فاصله گرفت و با جونگی تماس گرفت

- به به سارا خانوم ... ببینم به مشکل درسی برخوردی زنگ زدی ؟

- الان اصلا وقت مناسبی واسه نمکای بی مزت نیست جونگی باید همدیگه رو ببینیم

- چیزی شده سارا ؟

- باید ببینمت اینطوری نمی تونم بگم برات آدرسو پیامک می کنم بیا

- باشه

سارا آدرس کافه مدنظرش رو واسه جونگی پیامک کرد و بعد همراه یورا خودشون هم راهی اونجا شدن . حدود 15 دقیقه بعد از اونا جونگی هم به کافه رسید اما با دیدن چهره غمگین و ناراحت یورا شوکه شد.

- ببین یورا برات توضیح میدم چیزی که فکر می کنی نیست

- چی میگی جونگی بیا بشین ببینم یورا می دونه بهت زنگ زدم

- پس چرا قیافش اینطوریه ؟

- جونگییییی

یورا طاقت نیاورد و بغضش ترکید و با چشمای اشکی به جونگی خیره شد .

- داری منو نگران می کنی بگو چی شده جونم به لبم رسید

- جونگی من ... من ... من حاملم

- چیییی

- بدبخت شدیم

جونگی ماتش برده بود اما رفته رفته وقتی تونست موضوع رو به طور کامل واسه خودش هضم کنه لباش به خنده از هم باز شد

- جدی میگی یورا ؟ یعنی من دارم پدر میشم ؟

- تو الان خوشحالی ؟

- معلومه که هستم واااای خدایا شکرت فکرشم نمی کردم که به این زودی پدر شم ممنونم یورا

- زهرمار و ممنونم یورا ... نمی فهمی الان حالش خوش نیست... چطور باید به خانوادش بگه

جونگی تازه یادش افتاد که با پیشنهاد خودش بود که قرار بود خانواده ی یورا از اون شب چیزی نفهمن

- عب نداره حالا ... خب چیکار می تونیم بکنیم باید راستش رو بگیم بهشون

- جونگی بیا سقطش کنیم ... من هنوز آمادگی مادر شدنو ندارم

- چی ؟ سقطش کنیم ... بچمونو بکشیم ؟ عقلتو از دست دادی

یورا سرش رو پایین انداخت . دستش رو روی شکمش گذاشت و قطره ی اشکش رو دستش چکید . جونگی از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و جلوی اون روی یه پاش نشست و دستای یورا رو توی دستاش گرفت

- کاریه که شده و به نظرم خیلی هم بد نشد ... من تا تهش باهات هستم و نمیذارم اتفاق بدی بیفته ... خودم با پدرت صحبت می کنم و همه چیزو براش توضیح میدم

- نمیشه جونگی اگه بگی بابام ما رو از هم جدا می کنه چون اعتمادشو شکستی

- به همین سادگی ها هم نیست یورا ... تو الان بچه ی منو توی شکمت داری ... پدرت هیچ وقت نوه اش رو بی پدر نمی کنه

- می ترسم جونگی

- از چی می ترسی زندگی من ؟

- از اینکه دوباره رابطه ام با پدرم سرد شه ... از اینکه بازم مثل قبل دیگه نگام نکنه

- دیگه این اتفاق نمی افته خوشگل من ... پدرت دیگه اون آدم سابق نیست

- بهتره به کیو بگیم

جونگی و یورا با این حرف هر دو به سمت سارا برگشتن.

- کیو همیشه منطقی تر و عاقلانه تر عمل می کنه . حتما اگه به اون بگیم می دونه که باید چیکار کنه که نه سیخ بسوزه نه کباب

- حق با ساراست جونگی . اوپا می تونه با بابام صحبت کنه و راضیش کنه .

با این پیشنهاد همگی موافق بودن و دیگه موندن جایز نبود . باید هرچه زودتر به پیش کیو می رفتن و باهاش صحبت می کردن .

وقتی به خونه ی یورا رسیدن ، یورا از سارا و جونگی خواست که بذارن اون تنها با کیو صحبت کنه . از گفتن حقیقت جلوی بقیه خجالت می کشید و ترجیح میداد اگه قراره توسط کیو توبیخ بشه تو تنهایی این اتفاق بیفته .

یورا می دونست که تو اون ساعت پدرش خونه نیست . به محض ورودش به خونه با قدمهایی آروم به سمت اتاق کیو رفت . چند ضربه ای به در زد و بعد آروم در رو باز کرد

کیو با دیدن صورت یورا بهش لبخند زد و ازش خواست تا وارد اتاق بشه . چهره ی یورا کاملا مشخص بود گرفته ست . کیو بلند شد و به سمت اون رفت

- اتفاقی افتاده یورا

یورا که سرش پایین بود به آرومی سرش رو بالا آورد اما با دیدن صورت کیو ناخودآگاه بغضش ترکید و برادرش رو درآغوش کشید .

کیو که حسابی نگران شده بود سعی می کرد یورا رو آروم کنه تا ببینه چه اتفاقی واسه خواهر عزیزش افتاده .

- چی شده یورا ... چی شده خوشگل داداش ؟ ببینم نکنه باز جونگی ناراحتت کرده

یورا با تکون دادن سرش این حرف رو رد کرد.

- پس چی شده یورا ؟ چرا گریه می کنی

یورا از کیو فاصله گرفت و بعد از کمی کمی فین فین کردن شروع کرد به صحبت کردن.

- راستش اوپا یادته اون شبی رو که من خونه نیومدم

- اره یادمه چی شده بابا فهمیده و دعوات کرده ؟

- نه خب من بهت دروغ گفتم

- دروغ گفتی ؟ یعنی چی ؟

- اون شب من حسابی مست کرده بودم و از مستی بی هوش شدم و جونگی هم که کم و بیش مست بود ....

- نگو که ...

- آره اوپا اون شب من بکارتمو از دست دادم

- وای خداااای من

- اما این همش نیست اوپا

- پس چی ؟ نکنه جونگی می خواد ولت کنه

- من حامله ام

- تو حامله ای ؟

کیو و یورا هر دو به سمت صدا برگشتن . پدرشون با چهره ای برافروخته دم در اتاق ایستاده بود و از صورتش کاملا مشخص بود که تمام حرفاشون رو شنیده .

آقای کیم به سمت یورا رفت و دستش رو گرفت و اون رو به سمت اتاق کارش برد و پشت سرش در رو بست و اون رو قفل کرد و این باعث شد کیو که دنبالش می اومد و سعی داشت پدرش رو آروم کنه پشت در بمونه و نتونه وارد اتاق شه

- پدر در و باز کن ... خواهش میکنم باز کن با هم صحبت کنیم .... پدر..

کیو در حال التماس به پدرش بود که با شنیدن صدای شکافته شدن هوا و بعد صدای برخورد ترکه با چیزی و پشت سر اون صدای ناله یورا ساکت شد . باورش نمی شد پدرش داره یورا رو با ترکه تنبیه می کنه . هرچی می گذشت صداها بیشتر می شد و کیو هرکاری می کرد نمی تونست در اتاق رو باز کنه . بالاخره از روی ناچاری به سمت تلفن رفت و به جونگی زنگ زد .

- الو جونگمین

- الو کیو

- کجایی

- دارم میرم خونمون

- بیا اینجا سریععععع

- چیزی شده کیو

- بیا بابام داره یورا رو تنبیه می کنه

- چی

- زودتر

جونگی تلفن رو قطع کرد و با سرعت راه رفته رو برگشت و به سمت خونه ی آقای کیم راهی شد . طولی نکشید که جونگی به خونه ی اونا رسید و اونم مثل کیو به سمت اتاق آقای کیم رفت تا شاید التماسای اون جواب بده و آقای کیم در رو باز کنه . اما هرچی اون ها التماس می کردن فایده ای نداشت . جونگی ناچار شد که در رو بشکنه برای همین کمی دورخیز کرد و بعد با سرعت خودش رو به در کوبید و در با صدای شکسته شدن قفل باز شد . جونگی و کیو از دیدن صحنه ی مقابلشون بهت زده بودن . آقای کیم با بی رحمی داشت به ساق پای یورا ترکه میزد و اونقدر ضربات شدید و زیاد بودن که تمام ساق پای یورا خط خطی بود و از بعضی از زخم ها هم خون جاری شده بود . جونگی با سرعت به سمت اونا دوید و بین پای یورا و ضربات آقای کیم قرار گرفت اما آقای کیم که حسابی عصبی بود بدون وقفه مابقی ضربات رو به پای جونگی می زد . چند ضربه ای که زد ترکه به خاطر شدت ضربات و عضله ای بودن پای جونگی شکست و تازه اونجا بود که آقای کیم ترکه رو به سمت دیگه ای پرت کرد و از عصبانیت شروع کرد به فریاد زدن . کیو به سمت اونا اومد و از جونگی و یورا خواست که از اتاق بیرون برن تا با پدرش تنهایی صحبت کنه .

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

صفحه بندی