جونگی زیر بغل یورا رو گرفته بود و به آرومی اون رو به سمت کاناپه برد و بعد از نشوندن یورا روی اون خودش به سمت آشپزخونه رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره . جونگی با دقت مشغول شستشوی زخمای یورا شد و بعد از بستن اونا خودش هم روی کاناپه کنار یورا نشست و اون رو در آغوش کشید و با دستش شروع به نوازش موهای اون کرد .
- متاسفم خوشگلم ... متاسفم همه زندگیم که به خاطر من داری درد می کشی
- جونگی اگه بابام باز باهام سرد بشه چی
جونگی نمی دونست در جواب یورا چی بگه . با برخوردی که از آقای کیم دیده بود الان دیگه هیچ چیزی ازش بعید نبود
کیو کنار پدرش روی زمین نشست .
- بابا جونم می دونم کار جونگی و یورا اشتباه بود و اعتماد شما رو شکستن ولی کاریه که شده
- دخترمو زدم . یورامو زدم . اونقدر محکم میزدم که پاش خون اومد وای من چیکار کردم کیو
کیو به سمت پدرش رفت و اون رو در آغوش کشید. اما آقای کیم ناگهان خودشو از آغوش کیو بیرون کشید و با سرعت از اتاق خارج شد . یورا با دیدن پدرش از ترس پشت جونگمین پناه گرفت و محکم به پیراهن جونگمین چنگ زد . اقای کیم جلوتر اومد جوری که درست مقابل اونا بود
- باید سقطش کنی هرچه زودتر
- عموجان می دونم کار ما درست نبود اما این راهش نیست
- همین که گفتم هرچه زودتر اون بچه رو بندازین
- عموجان اون بچه ی ماست ... جون داره
- جون داره که داره ... اون بچه ی نیومده از جون دخترم که مهمتر نیست
آقای کیم این جمله رو گفت و بعد پاهاش شل شد و روی کاناپه افتاد. همه با بهت به آقای کیم خیره شده بودن . تازه میشد علت عصبانیت آقای کیم رو فهمید. یورا از پشت جونگی بیرون اومد و به سمت پدرش رفت و جلوش زانو زد و دستای پدرش رو گرفت
- بابا
چشمای آقای کیم با دیدن صورت گریون دخترش به اشک نشست و به موهای دخترش دست کشید
- من نمی خوام از دستت بدم یورا ... نمی خوام تو رو هم مثل هه را از دست بدم
- بابا جون وضعیت مامان با یورا خیلی فرق داره ... اون دوقلو باردار بود و اونموقع علم مثل الان پیشرفت نکرده بود
- هرچی هم باشه من نمی تونم سر جون دخترم ریسک کنم
- پس یعنی من نباید تا آخر عمرم بچه دار شم ؟
- آره ...چه نیازی هست تو بچه بیاری اینهمه بچه ی بی سرپرست تو بهزیستی یکیشونو بیارین و بزرگ کنین چه فرقی داره
- اما باباجون هیچ بچه ای مثل بچه ی خود آدم نمیشه
- اگه بلایی سرت بیاد چی ؟
- هیچ اتفاقی برام نمی افته
- پس یه قولی بهم بده یورا
- چه قولی
- اینکه اگه مثل مادرت شدی و قرار شد خدایی نکرده یکیتون بمونه به هیچ وجه اون بچه رو انتخاب نکن
یورا نمی دونست چی بگه . از یه طرف نگاه نگران پدرش مقابلش بود و از یه طرف حس مادرانه ای که داشت مانعش میشد تا قبول کنه که مثل همیشه کیو به دادش رسید .
- نگران نباش بابا استاد من یکی از بهترین متخصص های زنان و زایمان کره ست . باهاش صحبت می کنم تا بچه ی یورا رو خودش به دنیا بیاره و بهشم می سپرم اگه این دو راهی واسشون پیش اومد به حرف یورا گوش نده و بین بچه و مادر ، مادر رو نجات بده
آقای کیم که می دونست حرف کیو سنده با لبخند از پسرش تشکر کرد . یورا ترجیح داد مخالفتی نکنه و فقط می تونست دعا کنه همچین اتفاقی نیفته تا مجبور نشه تکه ای از وجودش رو از دست بده چون می دونست با سماجتی که پدرش و کیو و جونگمین دارند اون هیچ وقت قادر نخواهد بود شبیه مادرش فداکاری کنه .
آقای کیم که کمی حالش بهتر شده بود چشمش به پای یورا افتاد . بلافاصله از جاش بلند شد و جلوی دخترش نشست و اون رو در آغوش کشید .
- متاسفم دخترم ... اصلا دست خودم نبود .. یهو اونقدر عصبی شدم که نفهمیدم دارم چه غلطی می کنم
- اینطوری نگو بابا ... اشتباه از من بود که اعتماد شما رو شکستم
آقای کیم یورا رو از خودش فاصله داد و به دخترش لبخند زد .
- تو کار اشتباهی نکردی ... جونگمین فردی نیست که به خاطر رابطه داشتن باهاش بخوای به ما حساب پس بدی ... تا همین جاشم که صبر کردین واسه من جای تعجب داشت
یورا شروع کرد به خندیدن
- وای باباجون شما خیلی خوبین من همش فکر می کردم اگه با جونگمین رابطه داشته باشم بازم مثل قبل باهام قهر می کنین
- چرا باید واسه همچین چیزی باهات قهر کنم پرنسس من
- پس حالا که همه چی رو به راهه بهتره هرچه زودتر بساط عروسی رو به پا کنیم
همه با تعجب به جونگی خیره شدن
- چرا اینقدر عجله داری ؟
- خب تا چند وقت دیگه شکم یورا میاد جلو و بعید بدونم یورا دوست داشته باشه یه عروس تپلی باشه
- خب مثل قبل بذارین همون سه سال دیگه بعد از تموم شدن درساتون
- نخیر دختر من باید خونه باباش بزرگ شه
- دختر تو ؟
- به اینکه اون بچه ی اون تو مال منه شک داری کیو ؟
- نخیر به اینکه جنسیتش دختر باشه شک دارم
- بچه ی من قطعا دختره
- نمی دونستم با یه دستگاه سونوگرافی قراره ازدواج کنم
همه از حرف یورا به خنده افتادن . یورا باز هم از اتفاقی که می تونست براش دردسرساز باشه با موفقیت عبور کرده بود و حالا اون هم می تونست با خیال راحت مثل جونگمین از اینکه قراره بچه دار شن خوشحال باشه . با مشورت جونگی و آقای کیم قرار شد عروسیشون رو دو هفته ی دیگه و قبل از شروع ترمای جدید بگیرن تا اونا وقت کنن بعد از عروسیشون به ماه عسل هم برن.
دو هفته با سرعت زیاد در حال سپری شدن بود . بچه ها بعد از شنیدن خبر بارداری یورا و بعد هم عروسی زود هنگامشون کلی خوشحالی کردن و همشون معتقد بودن بعد از اینهمه فشار درس و مشغله های مختلف یه عروسی می تونه همشون رو سر حال بیاره . جونگمین که توقع نداشت اینقدر زود زندگی مشترکشون شروع بشه مجبور شد سریعتر کارای خونه ای رو که برای زندگیشون مد نظر گرفته بود انجام بده. اما هرچقدر یورا اصرار میکرد که جونگمین خونه شون رو به اون نشون بده جونگمین زیر بار نمی رفت و می گفت که می خواد بعد از ماه عسل یورا رو سورپرایز کنه . بالاخره روز موعود فرا رسید . همگی لباس های زیبایی به تن کرده بودن و یورا توی لباس سفید عروسیش شبیه فرشته ها شده بود . تمام بچه ها قبل از شروع مراسم برای دیدن یورا به اتاق انتظار رفتن اما یورا که می خواست تلافی نشون ندادن خونه رو سر جونگمین در بیاره به کیو سپرد تا دم در اتاق بایسته و مانع ورود جونگمین به اونجا بشه . جونگمین حسابی عصبی شده بود و مدام به کیو بد و بیراه می گفت و سارا و یورا هم از داخل اتاق به فحش دادن های جونگی می خندیدن . آخرین نفر یونگ سنگ بود که اومد . یورا و سارا هر دو با دیدن یونگ سنگ گل از گلشون شکفت . سارا به سرعت دوید و خودش رو توی آغوش یونگ انداخت
- دلم برات تنگ شده بود
- منم همینطور
یونگ خودش رو از سارا جدا کرد و بوسه ای روی پیشونیش نشوند .
- عروسی منه ها ... عروسم منم ... اینورو نگا کن آقای سوپراستار
یونگ سنگ با خنده سارا رو کنار زد و به سمت یورا رفت و بوسه ای هم روی پیشونی اون کاشت
- فرشته کوچولوی داداش چقدر خوشگل شده
- جدی می گی اوپا ؟ واقعا خوشگل شدم ؟
- شبیه فرشته ها شدی اولین باره تو لباس سفید می بینمت
- از سارا هم خوشگلتر شدم ؟
یونگ سنگ خندید و سرش رو به سمت سارا چرخوند و بعد چشمکی به اون زد و دوباره به سمت یورا برگشت
- از سارا هم خوشگلتر شدی
- دروغگو
یونگ و سارا هر دو شروع کردن به خندیدن و یورا هم با کمی تاخیر بهشون تو خندیدن پیوست . جونگمین توی محراب کنار عاقد ایستاده بود و دل تو دلش نبود که یورا رو ببینه . هر کس که از اتاق انتظار خارج میشد کلی از یورا تعریف می کرد و جونگی شدیدا واسه دیدن عروسش کنجکاو شده بود .
یورا با چشمایی ابری به پدرش خیره شده بود و لبخند زیبایی زینت بخش لبش بود
- چرا اینطوری نگام می کنی خوشگلم ؟
یورا سرش رو پایین انداخت
- می دونی بابا همیشه پیش خودم می گفتم اگه یه روز ازدواج کنم کی دستای منو تا محراب میگیره و منو تحویل همسرم میده ... حتی خوابشم نمی دیدم که شما اینکارو واسم بکنید
آقای کیم شونه های یورا رو با دستاش گرفت و بعد بوسه ای به پیشونی دخترش زد .
- اگه خدایی نکرده پی به اشتباهم نمی بردم و تو این روز مهم تنهات میذاشتم مطمئنم که تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشیدم و حسرت می خوردم ... از هه را ممنونم که زود منو آگاه کرد .. مطمئنم که اونم امروز اینجاست و داره نگاه می کنه که دخترش چقدر خوشگل شده .
یورا دستی به لباسش کشید
- حالا که لباس مامان تنمه حس می کنم تو بغلشم
- این لباس خیلی بهت میاد عزیزم درست عین مادرت می درخشی ... خب دیگه تا جونگی پا نشد بیاد خودش دستتو بگیره ببره بیا دیگه بریم
یورا خندید و همراه پدرش راهی شد .در باز شد و چهره ی آقای کیم و یورا نمایان شد . جونگی با دهانی باز به دختری که روبه روش بود خیره شد . این اولین باری بود که یورا لباس سفید تنش می کرد . با وقارتر از همیشه در حالیکه دستاش تو دستای پدرش گره شده بود با قدم هایی آروم به سمت اون می اومد و اون همچنان مات این فرشته شده بود .
آقای کیم با لبخند دستای دخترش رو تو دستای جونگی گذاشت و خودش به جایگاهش رفت و روی صندلی نشست . به صندلی کنار خودش که جایگاه همسرش بود و حالا با وجود کیو پر شده بود نگاه کرد . چقدر جای هه را خالی بود تا عروس شدن دخترشو ببینه . نگاهی به سالن انداخت . هه را رو نمی دید اما به طرز عجیبی وجودش رو حس می کرد .
عاقد نزدیک شد اما تا خواست خطبه رو بخونه با دیدن چهره ی بر افروخته جونگی متوقف شد . همه با دیدن چهره ی عصبی داماد رد نگاهش رو دنبال کردن تا علت تغییر چهره اش رو پیدا کنن . چشمای همه از تعجب گرد شده بود . هیچ کس نمی تونست باور کنه که فردی که توی آستانه ی در ایستاده کیم هیونگ جونه .
جونگی خواست به سمتش بره که یورا مانعش شد
- آروم باش جونگی
- کی به اون عوضی اجازه داد بیاد اینجا
- آروم باش بهت میگم .. یادت رفته اون دوست ماست ؟
- دوست ؟ نه تو یادت رفته که داشتی به خاطر اون عوضی می مردی
- تمومش کن جونگی بیا بزاریم عاقد کارشو ادامه بده
جونگی با حرص نفسش رو بیرون داد و روش رو برگردون . هیونگ به آرومی وارد سالن شد و توی آخرین ردیف روی یکی از صندلی ها جا خوش کرد . اگه رابطه شون مثل سابق بود اونم الان کنار بقیه ی پسرا در نقش ساقدوش داماد حاضر میشد .
عاقد سرفه ای کرد و شروع به خوندن خطبه کرد
- کیم یورا آیا قبول می کنی پارک جونگمین را بعنوان همسر خود، دوست ابدی، همراه وفادار و بعنوان عشق خود از امروز به بعد انتخاب کنی و در حضور خدا، فامیل و دوستان ، سوگند رسمی خود را به او پیشکش کنی تا در بیماری و سلامتی، خوشی ها و ناخوشی ها، شادی ها و غم ها، بدون قید وشرط عاشق او باشی، در مسیر رسیدن به اهدافت او را یاری کنی، به او احترام بگذاری، با او بخندی و با او گریه کنی، و تا زمانیکه هر دوی شما زنده هستید او را عزیز بداری؟
یورا درحالیکه با نهایت عشق و خوشحالی به مرد رو به روش خیره بود کلمه "بله" رو ادا کرد . جونگمین که صورتش به خاطر حضور هیونگ درهم رفته بود با شنیدن صدای یورا لباش به خنده باز شد و دستای یورا رو بالا آورد و به اون بوسه ای زد . حضار شروع کردن به کف زدن. حالا نوبت جونگی بود تا در مقابل همه قسم یاد کنه
- پارک جونگمین آیا قبول می کنی کیم یورا را بعنوان همسر خود، دوست ابدی، همراه وفادار و بعنوان عشق خود از امروز به بعد انتخاب کنی و در حضور خدا، فامیل و دوستان ، سوگند رسمی خود را به او پیشکش کنی تا در بیماری و سلامتی، خوشی ها و ناخوشی ها، شادی ها و غم ها، بدون قید وشرط عاشق او باشی، در مسیر رسیدن به اهدافت او را یاری کنی، به او احترام بگذاری، با او بخندی و با او گریه کنی، و تا زمانیکه هر دوی شما زنده هستید او را عزیز بداری؟
- با تمام وجودم بله
دوباره صدای سوت و کف و حضار سالن رو پر کرد . صدای عاقد دوباره بلند شد.
- پس من با اختیاراتی که از خودم دارم شما رو زن و شوهر اعلام می کنم
این بار جونگی قبل از اینکه حاضرین جمع واکنشی نشون بدن خودش رو به یورا نزدیک کرد و لباش رو روی لبای یورا قرار داد و شروع به بوسیدن اون کرد . همه با خوشحال و شوق زیاد کف می زدن و این عشق به ثمر نشسته رو تماشا میکردن . یونگ سنگ که کنار سارا نشسته بود دست اون رو تو دستاش گرفت و بهش لبخند زد
- به زودی نوبت ما هم میشه
سارا با خنده ضربه ای به بازوی یونگ سنگ زد
- حالا حالاها خیال ازدواج و از سرت بیرون کن
- نه تو اینطوری درست نمیشی باید منم عین جونگی دست به کار شم یکی بزارم اون تو تا تو هم از خر شیطون پیاده شی
سارا با تعجب به یونگ سنگ خیره شد . یونگ سنگ بعد از دیدن صورت بامزه و متعجب سارا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن . سارا که فهمید یونگی سرکارش گذاشته به حالت قهر روش رو از اون برگردوند اما وقتی مطمئن شد که یونگ صورتش رو نمیبینه اون هم شروع کرد به خندیدن .
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور