بعد از اینکه همگی از بهت زنده بودن یورا خارج شدن تازه اونجا بود که متوجه دختر کوچولوی کنار اون شدن . حدس اینکه اون خانوم کوچولوی زیبا کیه کار سختی نبود برای همین مادر جونگی به سرعت به سمت نوه اش رفت و اونو بغل کرد و بعد از اون نوبت همسرش بود . اما قیافه یوجین کوچولو اینبار حتی واسه خود جونگی هم تعجب آور بود چون اون خیره شده بود روی یونگ سنگ و هیچ عکس العملی نشون نمیداد . جونگی به سمت یوجین رفت و خودش رو هم قد اون کرد.
- بابایی چیزی شده ؟
- ا..ا...او...پـــااا
- هان؟
- اون اوپا یونگ سنگه؟
- اوپا یونگ سنگ ؟؟
ناگهان جونگی روی زمین نشست و بلند بلند شروع کرد به خندیدن . همه از این رفتار جونگی شوکه شده بودن و یوجین متعجب به پدرش خیره شده بود
- آخ خدا.... آخ دلم ... نگا یه ذره فسقل چی میگه
- چی شده بابایی من چی گفتم
- راس میگه جونگی مگه چی گفت اینطوری میکنی؟
- به یونگ سنگ میگه اوپا
با این حرف همه شروع کردن به خندیدن . یونگ سنگ به سمت یوجین کوچولو اومد و اونو بغل کرد
- پس این پرنسس خانوم منو میشناسه ها؟
یوجین از خجالت گونه هاش گل انداخت و سرش رو انداخت پایین
- بله اوپا من فنتونم
- یاااا یوجینا اون همسن منه چطور به یکی همسن بابات میگی اوپا
- پس چی بگم ؟
- عمو
- چیکارش داری جونگی بزار هرچی دوست داره صدام کنه
- یااااا من هیچ دلم نمی خواد جنابعالی دامادم بشیا ... من یوجینو آتیشش بزنم بهتره تا بدم به تو
- مگه اوپا چشه بابایی
حرف یوجین دوباره صدای خنده ی همه رو بلند کرد و یونگ سنگ که حسابی عاشق این نیم وجبی شده بود بوسه ای روی لپاش نشوند. مهمونی اون شب به خوبی و خوشی به پایان رسید . بعد از رفتن پدر و مادر جونگی بچه ها دور هم نشسته بودن . جونگمین کوچولو توی بغل کیو خوابش برده بود و یوجین هم کنار جونگی در حال چرت زدن بود .
- کیوجان بده من جونگمینو ببرم تو اتاق بخوابونم یوجینم طفلی کلافه ست می برم اونم
کیو از مینا تشکر کرد و جونگمین کوچولو رو بدست همسرش داد و مینا بعد از گرفتن دست یوجین از جمع جدا شد . یورا که براش عجیب بود چرا اسم پسر کوچولوی برادرش با همسرش یکیه بالاخره طاقت نیاورد و سوال توی ذهنش رو پرسید
- چرا اسم پسرتو گذاشتی جونگمین ؟
- مرض داشت یورا جان مرض
- یاااا جونگی
- اینهمه اسم قحطی بود دیگه اسم منو برداشتین گذاشتین رو بچتون
- خیلی دلتم بخواد درضمن اسم پسر من دلیل داره جونگش از کیو جونگ و مینشم از مین اه حالا ننه بابای جنابعالی چرا تو رو گذاشتن جونگمین من نمی دونم
- ننه بابای من با هردلیلی گذاشتن اول اینکارو کردن در ضمن احیانا کیومین و مین جونگ و چه میدونم از این ترکیبا نمی تونستین بزنین ؟ اد باید میذاشتین جونگمین ؟
- بی خیال حالا که گذاشته چرا بحث می کنین من اصن غلط کردم پرسیدم
جونگی و کیو هر دو به هم چشم غره رفتن و سرشون رو برگردوندن . یورا چشمش به پدرش افتاد. از جاش بلند شد و به سمت اون رفت
- به نظر میاد بابا خسته شده باشه من می برمش تو اتاق تا استراحت کنه
- باشه عزیزم برو خودتم استراحت کن خسته شدی
- باشه ... شب همگی خوش
موقع رفتن یورا هیون و یونگی هر دو دوباره به سمت اون رفتن و بغلش کردن . هنوزم براشون وجود دوباره یورا تو جمعشون باور نکردنی بود . بعد از رفتن یورا کیو درمورد وضعیت اون با هیون که روانشناس بود صحبت کرد .
- به نظرت بهترین کار چیه که بیشتر بتونه براش یادآوری بشه همه چی
- یورا رو تو و جونگی بهتر میشناسین فکر کنین ببنین قبلنا چیکار دوست داشت بکنه چی دوست داشت بخوره چی بپوشه همه ی اینا مهمن و میتونن یه چیزایی رو به یاد بیارن
- خودت که میدونی درسته من داداشش بودم ولی یورا زیاد چیزی از علایقش بروز نمیداد و من باید خیلی دقیق میشدم تا یه چیزایی رو بفهمم اگرم کسی بدونه باید جونگی باشه
- لطفا گردن من نندازین من هرچی از گذشته یادمه برخورد فیزیکی بوده که تا اطلاع ثانوی من و یورا نمی تونیم به خاطر یورا داشته باشیمش می ترسم به جای اینکه حافظه اش برگرده از من زده شه
- سارا باید بدونه
همه به سمت صدا که متعلق به مینا بود برگشتن . مینا که از کار خوابوندن بچه ها فراغت پیدا کرده بود دوباره به جمع برگشت و بخشی از حرفا رو هم ناخواسته شنیده بود
- لازم نکرده به اون چیزی بگیم خودمون یه کاریش می کنیم
- اما جونگی خودتم میدونی یورا و سارا عین دوتا خواهر بودن و از جیک و پوک هم خبر داشتن اون قطعا باید بدونه یورا چه چیزایی دوست داشته یا نداشته
- اگه به خاطر من میگی جونگی من مشکلی ندارم ... حق با میناست اون خیلی خوب یورا رو میشناسه
- ولی یونگ سنگ ...
- من دیگه باید برم ... مصاحبه ای که امشب لغوش کردم افتاده فردا صبح و باید زودتر بخوابم که خواب آلود نباشم ... شب همگی خوش
بعد از رفتن ناگهانی یونگی مینا صورتش از ناراحتی توی هم رفت
- به خدا نمی خواستم یونگی رو ناراحت کنم ... فقط گفتم شاید حواستون به سارا نبوده باشه
- تقصیر تو نیست عزیزم ... اتفاقا حق با توئه ... شاید تونستیم این شش سال رابطمون رو با سارا کم کنیم ولی خب حالا که یورا برگشته دیگه فکر نکنم ممکن باشه
- به نظرتون اون سارا خانومی که عشقش یونگی رو ول کرد و بهش خیانت کرد پا میشه واسه خاطر یورا از ایران و کارش بزنه بیاد کره ؟
- این که چرا سارا به یونگی خیانت کردو ما علت اصلیشو نمی دونیم اما رابطه سارا و یورا خیلی فرق داره ... خودتم میدونی اون دوتا عین دوتا خواهر واقعی بودن برای هم
- دیگه خود دانین ... سارایی که من میشناسم بعید بدونم پاشه بیاد
- اتفاقا سارایی که من میشناسم واسه خاطر یورا هرکاری می کنه ... ببینم ایران الان ساعت چنده بد موقع نیست بهش زنگ بزنم ؟
- الان باید شش هفت غروب باشه
- خب خوبه الان بهش زنگ میزنم
کیو شماره سارا رو گرفت . بعد از چندتایی بوق صدای سارا پشت گوشی پیچید
- بله بفرمایید
- الو سارا ؟
- بله
- کیو جونگم
- کیو تویی؟ ببخشید نشناختم
- عب نداره حالت خوبه ؟
- ممنون من خوبم تو خوبی مینا خوبه جونگمین کوچولو خوبه ؟
- هممون خوبیم
- اتفاقی افتاده کیو؟
- خب راستش نمیدونم چطور بهت بگم باید ببینمت ... تو نمیای کره ؟
- راستش قرار بود یه ماه دیگه بیام ولی اگه اتفاقی افتاده این هفته یه سر میتونم بزنم
- اگه بیای که خیلی ممنون میشم... راستش اصن نمی تونم پشت تلفن بهت بگم
- باشه میام ولی تو رو خدا اگه اتفاق بدی افتاده بهم بگو من تا برسم کره صد بار میمیرم و زنده میشم
- نه اتفاق بدی نیفتاده ولی ترجیح میدم حضوری بهت بگم ... رسیدی کره بهم خبر بده همدیگه رو ببنیم
- حتما
- پس می بینمت شب بخیر
- شب بخیر
کیو تماس رو قطع کرد و بعد لبخند پیروزمندانه اش رو حواله جونگی کرد
- بفرما جونگی خان ندونسته داره میاد وای به روزی که بفهمه یورا بهبودیش به اون بستگی داره ... سارا خیلی خوش قلبه
جونگمین چشم غره ای به کیو رفت و سرش رو برگردوند.
سارا بعد از قطع کردن تماس به سرعت به سایت هواپیمایی رفت تا با اولین سفر به سئول اونجا باشه . این که بعد از شش سال کیو بهش زنگ بزنه واسش خیلی تعجب آور بود و دلش حسابی شور افتاده بود.
*******
- آقای لی مین هو؟
- خودمم
- خب تعریف کن ببینم چند نفر بودین چند وقت نقشه کشیدین ... اون زنی که جسدش به اسم یورا دفن شد چه نسبتی باهات داشت و کیه ؟
- من هزار بار گفتم من نقشه نکشیدم همه چی اتفاقی شد
- می خوای باور کنم ؟
- باور می کنین یا نه من هیچ نقشه ی قبلی ای نداشتم
- خیله خب از اول بگو برام شاید قانع شدم از همون اول اولش بدون حذف کوچکترین بخشش
- اون روز رفته بودم بهداری چون روی کشتی بودم دریا زده شدم بودم و رفتم دکتر اما همینکه داشتم می اومدم بیرون یهو چشمم خورد به یورا که سرش بسته بود و رو تخت نشسته بود همین که برگشت و منو دید خواستم قایم شم اما دیر شده بود منتظر عکس العملش بودم که دیدم همینطور گنگ منو نگا می کنه منم بی توجه بهش خواستم خارج شم از بهداری که صحبتای دوتا پرستارو شنیدم که می گفتن دختره طفلی رو گوشه ی جاده پیداش کردن و سرش شکسته بود و هیچی یادش نمیاد و هیچی هم همراش نیست به خانواده اش اطلاع بدیم و از این حرفا یهو چشمم خورد به تی وی بالا سرشون که داشت تصادف اون روزو نشون میداد و عکس یورا به طور ناواضحی روی صفحه بود و اونجا بود که فهمیدم یورا از نظر خانواده اش مرده و اونا جسد یکی دیگه رو با یورا اشتباه گرفتن منم که حسابی از این خانواده شکار بودم یه آن به فکرم رسید که نذارم هیچ وقت از وجود یورا مطلع شن و برای همین خودمو برادر یورا جا زدم و اونو از بهداری مرخص کردم و به اهالی روستا هم گفتم خواهرمه که چون تو بار کار میکرد بابام از خانواده طردش کرده بود و اونم بعد از حامله شدن از یکی از مردای بار اومده شده سربار من و البته یورایی که هیچی به یاد نداشتم مثل بقیه باور کرد حرفامو ... بردمش بیمارستان شهر و دکتر دیدش و گفت وضعیت حافظه اش بد نیست و یه سری دارو بخوره حافظه اش برمیگرده اما من که نمیخواستم اون چیزی به یاد بیاره تمام کارایی که دکتر می گفت رو برعکس انجام میدادم دیگه همین این هشت سالم اگه اونو و یوجین تو وضعیت بدی بودن عمدی در کار نبود من شبا که با دوستام مست می کردم ناخودآگاه یورا رو دشمن خونی خودم میدیدم و با یادآوری مرگ خانواده ام تمام عقده ها و ناراحتیمو سر اون خالی می کردم اما تمام این هشت سال سعی کردم براشون همه چی فراهم کنم
- هدفت از این کار چی بود
- گفتم که خانواده ام ... پدر اون و پدرشوهرش مسبب مرگ پدر و مادر منن
- درمورد مرگ خانوادت بگو
- بابام تمام سرمایه اش رو برد و توی شرکت اونا سرمایه گذاری کرد اما چند ماه بعد بهش تهمت اختلاس زدن و بابامم که طاقت نداشت بی آبرو شه و بره زندان قبل از دستگیری خودکشی کرد و بعد از مرگ پدرم تمام اموال ما توقیف شد و مامانمم عین بابام خودشو کشت و منم خودمو گم و گور کردم تا یه روزی انتقاممو از این خانواده بگیرم ولی نمیدونستم خدا خودش باهام همکاری می کنه و یورا رو می فرسته خونه ی ام
- خیله خب اظهاراتت رو بررسی میکنیم ... سرباز ببرش
*********
سارا به محض اینکه به فرودگاه سئول رسید با تلفنش شماره کیو رو گرفت و باهاش تو یه کافه قرار گذاشت . وقتی رسید کیو روی یکی از میزا نشسته بود و جلوش فنجون قهوه بود . کیو با دیدن سارا لبخندی به لب آورد .
- سلام
- سلام
- خوبی
- ممنونم تو خوبی مینا خوبه
- همه خوبن چی میخوری بگم بیارن واست
- هیچی کیو فقط بگو چی شده که نصفه جون شدم از اون روز تاحالا
- راستش گفتنش واسم خیلی سخته سارا
- چی شده اتفاقی واسه کسی افتاده ؟
- نه یه چیزی شده ... خب راستش ... راستش یورا
- یورا چی ؟
- یورا نمرده سارا
- چی میگی کیو شوخیت گرفته
- به نظرت تو رو از ایران کشوندم اینجا که باهات شوخی کنم ؟
- چطور ممکنه زنده باشه مگه جسد سوخته اش رو خودمون دفن نکردیم ؟
- جسد ماله یورا نبود ... جونگی فقط از رو حلقه اونو تایید کرد
- یورا زنده ست پس این هشت سال کجا بوده
- حافظه اش رو از دست داده
- یورا الان کجاست
- خونه اش
- چرا نشستی کیو منو ببر پیشش
کیو و سارا از کافه خارج شدن و سوار ماشین کیو شدن تا به خونه جونگمین برن . تمام طول مسیر سارا اشک می ریخت و حالش اصلا خوب نبود و مدام زیر لب زمزمه های نامفهومی می کرد
- یورا زندست ... یورای من زندست ... خواهرم زندست ... خدایا شکرت ... باورم نمیشه ... یورا نمرده بود ... باورم نمیشه
- سارا یورا بهت احتیاج داره الان ... نه من نه جونگی اونو به خوبی تو نمیشناسیم تو باید بهش کمک کنی تا حافظه اش برگرده
- تمام تلاشمو می کنم ... هرکاری از دستم بربیاد می کنم
- ممنونم سارا ... ممنون که اومدی
حرف دیگه ای بینشون رد و بدل نشد و کیو ترجیح داد سارا رو به حال خودش بذاره تا بهتر بتونه قضیه زنده بودن یورا رو برای خودش هضم کنه . وقتی به خونه جونگی رسیدن سارا بی معطلی از ماشین پیاده شد و به سمت خونه دوید . وقتی به داخل خونه رسید با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن یورا . همه با تعجب به اون نگاه می کردن اما سارا اصلا تو حال خودش نبود . یورا با شنیدن اسمش از اتاقش خارج شد و به سمت پله ها دوید وقتی سارا قامت یورا رو بالای پله ها دید با سرعت به سمت اون دوید و اونو محکم در آغوش کشید . سارا اشک می ریخت و فشار دستاش رو دور یورا بیشتر می کرد . یورا سارا رو هم مثل بقیه نمیشناخت اما حس عجیبی نسبت بهش داشت و نسبت به تمام کسایی که باهاشون آشنا شده بود حس بهتری نسبت به سارا داشت . ده دقیقه ای به همین منوال گذشت تا بالاخره سارا رضایت داد و خودشو از بغل یورا بیرون کشید . با دیدن صورت یورا لبخند زد و دماغش رو بالا کشید
- ببخشید حتما خیلی شوکه شدی عزیزم
یورا هم متقابلا لبخند زد
- این چند وقت واکنش های مشابه زیاد دیدم دیگه عادی شده
سارا دستش رو به سمت صورت یورا برد و شروع کرد به نوازش صورتش
- باورم نمیشه یورا ... یعنی خدا تو رو دوباره به ما برگردوند ؟
یورا خندید
- ظاهرا
کیو که مطمئن شد سارا به اندازه کافی دلتنگیشو در کرده از اونا دعوت کرد که به پذیرایی برن . جونگی ، کیو ، سارا و یورا دور هم نشسته بودن و سارا تمام مدت روی صورت یورا خیره مونده بود و انگار هرچی که نگاهش می کرد از دیدنش سیر نمیشد
- تا کی کره میمونی سارا ؟
- تا آخر هفته هستم اما بعدش باید برم ایران
- این که خیلی کمه
- برمیگردم کیو ... یه ماه دیگه میام و واسه همیشه کره می مونم
- واسه خاطر یورا برمیگردی کره ؟
- نه راستش یه ساله تصمیم دارم برگردم کره ... مامانم راضی نمیشه سی وو و کانگ جون و تنها بزاره و بیاد پیش من ایران منم گفتم یه شعبه تو سئول بزنیم و من مدیریت اونو برعهده بگیرم
- پس شوهرت چی ؟
سارا سرش رو پایین انداخت
- من ازدواج نکردم
چشمای جونگی و کیو از تعجب گرد شد
- مگه به خاطر ازدواج با پسر عمت به یونگی خیانت نکردی ؟
- یه چیزایی شد که ما نتونستیم ازدواج کنیم پسر عمم چهارساله ازدواج کرده
- هه خیانت کردی و خیانتم دیدی یه ضرب المثل دارین شما ایرانیا که از هر دستی بگیری از همون دستم پس میگیری واقعا مثال بارز توئه
سارا چیزی نگفت یعنی چیزی هم نداشت که بگه . بعد از مدتی که گذشت دلش نمی اومد از یورا دل بکنه و بره اما باید می رفت .
- من دیگه باید برم اما فردا برمیگردم دوباره ... توی این یه ماهی هم که کره نیستم باهاتون هر وقت چیز خاصی یادم اومد تماس میگیرم
- ممنون سارا ... خیلی لطف کردی عزیزم ... راستی یوجین کوچولو رو دیدی ؟
- یوجین ؟
- دختر جونگی و یورا
- دروغ میگی ... اون بچه زندست ؟
- معلومه که زندست اوناهاش داره میاد
سارا با دیدن یوجین کوچولو لبخند به لب آورد . شباهت زیادی با یورا داشت . یوجین که از حضور سارا معذب بود با گنگی رفت و توی بغل مامانش نشست و به سارا خیره شد . سارا دستاشو باز کرد تا یوجین بره بغلش . یوجین به مامانش نگاه کرد و بعد از دیدن صورت موافق مامانش رفت و سارا رو بغل کرد .
- عزیز دلم چقدر تو خوشگلی
- ممنونم
جونگی خندید و سرش و نزدیک گوش کیو کرد
- یوجین اگه بفهمه اون عشق یونگیه بعید بدونم اینقدر گرم بغلش کنه
کیو از حرف جونگی خنده اش گرفت . سارا بعد از خداحافظی و گرفتن یه بغل بلند بالای دیگه از یورا خونه اونا رو ترک کرد تا به دیدن مادر و برادراش بره . بعد از رفتن اون یورا طاقت نیاورد و سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود پرسید
- چه رابطه ای بین سارا و یونگ سنگ بوده ؟
- اونا عاشق هم بودن اما بعد از اینکه یونگی تو یکی از کنسرتاش اعلام کرد که سارا رو دوست داره و میخواد به زودی باهاش ازدواج کنه یه مدت بعدش سارا واسه همیشه رفت ایران و گفت از ازدواج با یونگی منصرف شده و میخواد با پسرعمه اش ازدواج کنه . یونگی به خاطر قوانین ایران هیچ وقت نتونست بره اونجا و علت واقعی کار سارا رو ازش بپرسه .شش سالی هست که ما زیاد ارتباط چندانی با سارا نداریم
- فکر می کردم دختر خوبی باشه
- جونگی خیلی زیاده روی کرده عزیزم ... سارا دختر بدی نیست ما خودمونم نمیدونیم علت کارش چی بوده ... درضمن رابطه ی تو و سارا خیلی خوب بوده ... شما دقیقا عین دو تا خواهر بودین برای هم ... اون بهترین دوست تو بود یورا
- حس خوبی نسبت بهش دارم انگار که سالهاست میشناسمش ... این حس رو بعد از اومدنم اینجا نسبت به هیچکس دیگه ای نداشتم
- دل به دل راه داره ای که میگن همینه ها
- دل ما راه ارتباطی نداره کیو خان فقط دل یورا و سارا تلپاتی داره ؟
کیو نمیدونست چی بگه و فقط از حرف جونگی خندید . چشم جونگی به دختر کوچولوش افتاد که سرش پایین بود. به سمتش رفت و اونو بغل کرد
- چی شده بابایی چرا ناراحتی عزیزم
- بابایی ... عمو یونگی هنوزم خاله سارا رو دوست داره ؟
با این حرف یوجین صدای خنده ی همه به هوا رفت . پیش بینی جونگی کاملا درست از آب دراومده بود و یوجین عین یه فن واقعی حسابی روی اوپاش غیرتی شده بود
- نگا یه ذره فسقلو چه حسادتی می کنه واسه من
جونگی بوسه ی محکمی از لپای دخترش گرفت . یوجین واقعا شیرین و دوست داشتنی بود و تو این مدت کمی که برگشته بود حسابی توی دل همه خودش رو جا کرده بود.
- لی مین هو؟
- بله؟
- بیا بریم ملاقاتی داری
مین هو با تعجب همراه سرباز به سمت اتاق ملاقاتی ها رفت . اون کسی رو نداشت که به ملاقاتش بیاد و نمیدونست ملاقاتیش کی می تونه باشه . در که باز شد با دیدن چهره کیوجونگ صورتش تو هم رفت و ناچارا رو به روش نشست . کیوجونگ هم زیاد دل خوشی از مین هو به خاطر یورا نداشت اما باید یه چیزایی رو خودش به مین هو می گفت چون اگه جونگی میخواست به دیدن مین هو بیاد قطعا سالمش نمیذاشت
- اومدم باهات صحبت کنم
- میشنوم
- تو نمیدونی بابات تبرئه شده ؟
مین هو با تعجب به کیو خیره شد
- منظورت چیه ؟
- بابات چند ماه بعد از اون قضیه تبرئه شد و مجرم اصلی رفت زندان و دولت تمام اموالتونو برگردوند اما ما پیدات نکردیم تا بهت برش گردونیم
- مجرم اصلی ؟ خیلی راحته گفتنش نه ؟ اول شکایت کردین و بابای بدبخت منو متهم جلوه دادین بعدش ... الان این تبرئه چه دردی از من دوا می کنه هان ؟
- مقصر اصلی دوست صمیمی پدرت بود که همراه اون وارد شرکت ما شدن
- چی ؟
- پدر من و آقای پارک از پدرت شکایت نکرده بودن و به پلیسا هم گفتن تا مطمئن نشدن از قضیه اقدامی نکنن اما اون رفیق شفیق پدرت به عنوان یکی از سهامدارا درخواست رسیدگی فوری کرد و بعدشم مشخص شد مجرم اصلی خودش بودو و پدرت و قربانی کرد تا خودش و تبرئه کنه
مین هو باورش نمیشد . آقای چویی بهترین دوست پدرش بود.
- باور نمی کنم ... امکان نداره
- میخوای باور کن یا نکن اما مقصر اون بوده و الانم تو زندانه ... یورا نمیخواد ازت شکایت کنه و دادگاه به احتمال زیاد رای به آزادیت میده بیا و پولی که دولت بهتون برگردونده رو بگیر
کیو مین هو رو تو بهت تنها گذاشت و از اونجا رفت . مین هو نمیدونست چی بگه . زبونش قفل شده بود . یعنی اینهمه سال داشت کسایی رو مجازات می کرد که کوچکترین نقشی تو مرگ خانواده اش نداشتن ؟
یک هفته ای که سارا کره بود هر روز به دیدن یورا می رفت و براش از دوران دبیرستان و بعدش می گفت و یورا هم حسابی داشت با خود قبلیش آشنا میشد و بعضی از خاطراتش اونقدر شیرین بودن که دلش میخواست هرچه زودتر حافظه اش رو بدست بیاره تا اونا رو به یاد بیاره . موقع برگشت سارا به ایران یورا خیلی ناراحت بود اما سعی کرد این یه ماه رو تحمل کنه تا دوباره دوست تازه پیدا کردش برگرده .
دادگاه مین هو برگزار شد و از اونجائیکه یورا شکایتش رو پس گرفت و جونگی رو هم راضی کرد اینکارو بکنه مین هو آزاد شد . یوجین کوچولو توی حیاط داشت بازی می کرد که قامت دایی مین هوش رو توی در دید و با سرعت به سمت اون دوید
- دایی جون
مین هو با دیدن یوجین روی زمین نشست و دستش رو باز کرد تا یوجین بیاد بغلش . این کوچولو با اینکه مدام داشت از طرف اون سرزنش و توبیخ میشد بازم با دیدنش خوشحال شده بود . یورا و جونگی هر دو بعد از فهمیدن اینکه مین هو به اونجا اومده از خونه خارج شدن. مین هو با دیدن اونا یوجینو از خودش جدا کرد بهش لبخند زد
- حالت خوبه عزیزم
- من خوبم دایی جون شما خوبی ... کجا بودی دایی جونم
- یه جای بد بودم دایی جون
- چرا
- چون کارای بدی کردم ولی دیگه نمیرم اونجا
- خدا رو شکر دایی جون
- دایی باید با مامانی حرف بزنه ... باشه ؟
- باشه دایی جونم منم میرم بازی کنم
مین هو بوسه ای روی موهای یوجین کاشت
- آفرین دختر خوب
بعد از اینکه یوجین رفت مین هو از جاش بلند شد و به سمت جونگی و یورا رفت .
- تبریک میگم آزاد شدی
- ممنون که رضایت دادی
- هرچی بهش فکر کردم دیدم تو هم حق داشتی
- من حق نداشتم فقط زود قضاوت کردم
- درسته اشتباه تو این بود که زود قضاوت کردی ... مین هو من هرچی به این سالا فکر می کنم می بینم تو آدم بدی نبودی فقط گاهی اختیار کارات رو نداشتی
- متاسفم یورا ... منو ببخش ...
- من بخشیدمت مین هو ولی چیزایی هست که درست نمیشه ... مثل حافظه ی من که دکتر گفت دیگه ممکنه هیچ وقت برنگرده مثل پدرم که به خاطر مرگ من سکته کرد و الان زندگی نباتی داره ... مثل هشت سالی که جونگی نتونست بزرگ شدن دخترش رو ببینه
مین هو سرش رو پایین انداخته بود . حق با یورا بود خیلی چیزا درست شدنی نبودن .
- فردا بیا شرکت تا دارایی هاتونو بهت برگردونم
- ممنونم ... فقط اجازه دارم هر از چند گاهی بیام دیدن یوجین ؟
- میخوای سئول بمونی اوپا ؟
- آره میرم یه کمپ ترک اعتیاد تا اعتیادم به الکل رو ترک کنم و بعدش دنبال یه کار میگردم
- میتونی بیای شرکت ما
مین هو با چشمایی گرد شده به جونگی خیره شد
- اگه موافق باشی سهامت رو از شرکت خارج نکن ... من مشکلی با برگشتت ندارم
- جدی میگی
- اوهوم
مین هو لبخند زد . جونگی هم متقابلا لبخند زد . بعد از رفتن مین هو یورا با لبخند به جونگی خیره شد
- ممنونم که بخشیدیش و بهش پیشنهاد شراکت دادی
- به نظرم حق باتوئه یورا ... مین هو هم تو این قضیه آسیب دیده و هرکاری کرده از روی ندونستن بود ... اون نیاز داره تا یکی دستش رو بگیره
- تو قلب بزرگی داری جونگی
- تازه فهمیدی
- نه از همون موقعی که دیدمت فهمیدم
هر دوشون شروع کردن به خندیدن .فردای اون روز یورا و یوجین و جونگی دور میز صبحانه نشسته بودن و صبحانه میخوردن.
- یورا جان ... من دارم واسه یه ماموریت مدتی رو میرم ایتالیا ... بهتره تو این مدتی که نیستم اینجا تنها نباشی و بری پیش کیو... هوم ؟ موافقی؟
- باشه فکر بدی نیست تا کی نیستی ؟
- یه هفته ای اونجام
- باشه
- بابایی سوغاتی یادت نره ها
- مگه میشه یادم بره خوشگل خانوم
یوجین خنده شیرینش رو تحویل باباش داد
- وروجک خانوم اونجور نخند دلم ضعف رفت که
و بعد پاشد و یوجینو بوسید و بغلش کرد
- فردا صبح باید برم قبلش شما رو هم میبرم پیش کیو
- باشه
جونگی در حالیکه یوجین تو بغلش بود از آشپزخونه رفت و یورا هم مشغول جمع کردن میز شد
- خانوم شما چرا ؟ من جمع می کنم
- عیبی نداره حوصله ام سر رفته کمک می کنم بهتون
- هرجور راحتین
یورا به خدمتکار لبخند زد . تو مدتی که برگشته بود تمام کارا رو خدمتکارا انجام میدادن و اون عملا هیچ کاری واسه انجام دادن نداشت و این حوصله سربر بود .
جونگی همونطور که گفته بود صبح روز بعد یورا و یوجین به دست کیو سپرد و بعد از انجام سفارشات لازم راهی فرودگاه شد . یورا از اینکه میتونست یک هفته کنار پدرش باشه خوشحال بود و یوجین هم میتونست تو این یه هفته با پسرداییش جونگمین بازی کنه . وقتی داشت وسایلش رو توی اتاقش میذاشت تازه فرصت کرد اتاقش رو یه دور دقیق بررسی کنه . این اتاق هم میتونست چیزای زیادی واسه دیدن داشته باشه .
- چیزی شده یورا
- نه فقط برام دیدن این اتاق جالب بود
- قبلا که اومده بودی
- اره ولی تازه یه سری چیزا داره به نظرم میاد .. شاید بشه از اینجا هم چیزایی پیدا کرد که بتونم باهاش خاطره هامو یاد آوری کنم
- درست میگی ... یه لحظه صبر کن الان میام
کیو رفت و چند دقیقه بعد با چند تا آلبوم برگشت .
- بیا یورا اینجا کلی عکس از بچگیمونه
یورا با اشتیاق به سمت کیو رفت و هردوشون روی زمین نشستن و شروع به تماشای آلبوما کردن . کیو با حوصله تک تک عکسا رو واسه یورا توضیح میداد و خودشم با یادآوری برخی از خاطرات اهی از حسرت میکشید و خیلی جاها هم یادآوری بعضی هاشون به قدری خنده دار بود که چند دقیقه ای خودش و یورا بی وقفه می خندیدن . چیز که یورا نمیتونست توی عکسا درک کنه پدرش بود که همیشه کیو رو در آغوش داشت و صورت ناراحت خودش بود و کیو هم که دوست نداشت اون بخش از زندگی یورا رو به یادش بیاره سعی می کرد از زیر جواب سوالای یورا در بره اما دیگه نتونست مقاومت کنه
- یورا درسته از دست دادن حافظه ات اتفاق خوشایندی نبود اما من درمورد بخشیش خوشحالم ... قسمتی تو زندگی تو هست که امیدوارم هیچ وقت به یادش نیاری
- چه قسمتی کیو
- بی خیالش یورا اگه قسمته فراموشش کنی بزار فراموش شه و اگرم حافظت برگشت دیگه سرنوشته و نمیشه باهاش جنگید
یورا حسابی کنجکاو شده بود اما ترجیح داد دیگه سوالی از کیو نکنه چون متوجه عمق ناراحتی کیو از یادآوری این قضیه شد . بعد از رفتن کیو یورا دوباره شروع به وارسی اتاقش کرد . توی کتابخونه چشمش به چندتا دفتر که شماره خورده بودن افتاد . شماره ها از پنج شروع شده بودن و تا ده ادامه داشت . دستش رو به سمت پنجمی برد و بیرون کشیدش . روی جلدش با خط بزرگی نوشته شده بود " دفترچه خاطرات "
اولین صفحه اش رو که باز کرد متوجه کنده شدن تعدادی برگه ازش شد و نوشته صفحه ی اولش توجه اش رو جلب کرد
" از امروز روزای خوب منم در راهه . بابا منو بخشید و قبولم کرد ... هر خاطره ای که ماله قبل از این اتفاقه ارزش نگه داشتن نداره ... یورا از امروز تازه متولد شده ... یورای عزیز دل باباش "
سر از این جملات در نمی آورد برای همین روی صندلی میز تحریرش نشست و مشغول خوندن اون دفتر شد تا شاید چیزی دستگیرش بشه . خوندن خاطراتش اونقدر جذاب بود که اصلا نفهمید چطور ساعت گذشته و چطور اون پنج ساعت بی وقفه تا شماره هفت اون خاطرات رو خونده . بعد از اینکه مینا اونو واسه ناهار صدا زد ترجیح داد دفتر رو کناری بذاره و خوندن باقیش رو به بعد از ناهار موکول کنه
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور