خرید بک لینک

ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن

- راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟

- خیلی وقته رفته

- چرا ؟

- داستانش مفصله

- حالا تو چرا نگران اون شدی ؟

سارا با تعجب به سمت یونگ سنگ که با اخم بهش خیره شده بود برگشت و فهمید که حرفش واسه یونگ سنگ ایجاد سوتفاهم کرده

- هیچی بابا به خدا منظوری نداشتم فقط خیلی وقته ندیدمش کنجکاو شدم

- لازم نکرده درمورد اون کنجکاو شی

- خیله خب بابا من غلط کردم راضی شدی

یونگ سنگ که اعصابش همینجوری هم به خاطر اینکه نمی تونست هر روز به مدرسه بیاد خرد بود سرش رو با ناراحتی پایین انداخت و جوابی به سارا نداد

- ببخشید یونگ سنگ منظوری نداشتم

- از دست تو ناراحت نیستم دیگه تمومش کن

بچه ها که متوجه جو سنگین شده بودن ترجیح دادن سکوت کنن و یورا هم که کنار سارا ایستاده بود با اشاره ی دست و صورت سعی کرد سارا رو راضی کنه که دیگه ادامه نده اما چهره سارا هم مثل یونگ سنگ در هم رفت و هر دو ماتم زده سرشون رو انداختن پایین .

روزها از پی هم می گذشتن و ته مونده ی عمر مدرسه ای خودشون رو هم می گذروندن . بچه ها همه مشغول درس و کتاب بودن و فرصتی رو واسه خوندن تلف نمی کردن . سرانجام روزهای مدرسه هم به پایان رسید و روز موعود فرا رسید . همه به جز یونگ سنگ در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کرده بودن و هرکدوم بعد از خارج شدن از محل آزمون از عملکردشون راضی بودن . بالاخره همه چیز تموم شده بود و بچه ها باید انتظار میکشیدن تا نتیجه زحمات چند سالشون رو ببینن . یورا و سارا و مینا هر سه از محل آزمون خارج شده بودن و از خوشحالی تو سر و کله ی هم میزدن و با همدیگه شوخی می کردن تا اینکه با صدای زنگ گوشی یورا همگی متوقف شدن

یورا گوشیشو از داخل جیبش درآورد و به صفحه اش نگاه کرد . اسم جونگمین به همراه عکسش روی صفحه خودنمایی می کرد . با لبخند دکمه سبز رو فشرد .

- الو

- الو یورا

- سلام اوپا

- سلام خانومم امتحان خوب بود ؟

- عالی بود

- خدا رو شکر

- تو چی ؟

- واسه منم عالی بود ... یورا زودتر برو خونه و حاضر شو که شب بریم بیرون

- امشب ؟

- آره

- ولی می خواستم با سارا و مینا برم بیرون

- به اونا بگو به جای تو با دوست پسراشون برن من دوست دخترمو لازم دارم

- نمیشه فرداشب همگی بریم

- نخیر امشب میریم اونم دو نفری چیه هر سری لشکر کشی میکنیم تو رستوران

- خیله خب شب می بینمت

- آفرین دختر خوب حاضر شو من ساعت هفت میام خونتون دنبالت

- باشه اوپا قطع می کنم

- یااا بوس من چی پس

یورا گوشی رو جلوی دهنش آورد و بوسه ای به اون زد

- آفرین حالا شد زود برو خونه اینقدرم تو کوچه خیابون نگرد خوشگلی می دزدنت

- خیله خب بابا من رفتم بای

- بای

یورا که از حرفای جونگمین خندش گرفته بود با خنده گوشی رو نگاه کرد و با دیدن صورت اون که روی بک گراند گوشیش بود خنده اش شدت بیشتری گرفت

- از دست تو جونگمین

و بعد گوشیش رو توی جیبش گذاشت.

- اه اه حالم بهم خورد یورا چقدر لوس آخه

- به تو چه حسودیت میشه یونگ سنگ از این کارا بلد نیست

- معلومه یونگ سنگ از این جلف بازیا بلد نیست همه که عین جونگی دلقک نیستن

- بچه پررو رو ببینا جونگی اصنم دلقک نیست آقام خیلی هم با وقار و سنگینه منتها عاشقی بلده نه مثل بعضیا که از سنگ ساخته شدن

- اتفاقا یونگ سنگ خیلی هم عاشقانه تر از همشونه منتها همه جا جار نمیزنه

- جفتتون خفه شین با این دوست پسراتون ... دوست پسر فقط کیو نه عین جونگی جلفه نه عین یونگی سنگ ... به موقعش همه کار می کنه

یورا و سارا جفتشون در برابر مینا ساکت شده بودن . کاملا حق با اون بود چون رفتارای کیو همیشه رو مد تعادل بود و هیچ وقت نه افراط می کرد و نه تفریط

- خب حالا شازده چیکار داشت برنامه شبمون به امید خدا کنسل شد دیگه

- شرمنده ام بچه ها جونگیه دیگه رو حرفش نمیشه حرف زد باشه فرداشب بریم بیرون

- ظاهرا ما باید اول با جناب پارک هماهنگ کنیم بعد با تو

یورا از این حرف سارا خندش گرفت.

- خب بچه ها من دیگه برم کلی کار دارم واسه شب ... می بینمتون

- برو به سلامت خوش بگذره

یورا خداحافظی کرد و از جمع جدا شد . سارا و مینا هم دست تو دست هم و در حالیکه می گفتن و می خندیدن راه خودشونو پیش گرفتن.

یورا به محض رسیدن به خونه خودش رو توی حموم انداخت . وقت زیادی براش نمونده بود . بعد از یک ساعت از حموم بیرون اومد و با دقت فراوون موهاشو با سشوار فرم داد و به سمت کمد لباساش رفت . از بین تمام لباساش یهو چشمش به لباس قرمزی که کیو براش خریده بود افتاد . اون لباس فوق العاده زیبا بود و یورا همیشه می خواست تو یه مناسبت خیلی خاص اون رو بپوشه و چه مناسبتی هم خاص تر از قرار شام با جونگمین. بدون معطلی لباس رو بیرون آورد و به تن کرد .

توی آینه به خودش نگاه کرد . این لباس یکی از بی عیب و نقص ترین لباسایی بود که به چشم دیده بود . چشمکی حواله خودش کرد و به سمت کیف لوازم آرایشش رفت . با دقت و حوصله شروع به رنگ و لعاب دادن به صورتش کرد . بعد از پایان آرایش حسابی از کار خودش راضی بود اما حس می کرد با پوشیدن همچین لباسی نیازه که رنگ رژش رو هم متناسب با اون انتخاب کنه برای همین قرمزترین رژش رو انتخاب کرد و با دقت تمام اون رو به لباش زد . اونقدر خوشگل شده بود که حتی خودش هم از دیدن خودش توی آینه لذت می برد . لبخندی زد و از جاش بلند شد . پنج دقیقه مونده بود به هفت . از داخل کمد کفش قرمزش رو هم بیرون آورد و به پا کرد . کار دیگه ای نمونده بود برای همین کیف و پالتوش رو برداشت و از اونجائیکه می دونست جونگمین اصولا تاخیر توی کارش نیست قصد ترک اتاق رو کرد تا اگه جونگمین زنگ زد سریعا به پیشش بره . به محض خروج از اتاق چشمش به پدرش افتاد که روی مبل مشغول مطالعه روزنامه بود . آقای کیم هم توی همون لحظه سرش رو از روزنامه بلند کرد اما با دیدن یورا دهنش از تعجب باز مونده بود . تا حالا دخترش رو اینقدر خوشگل ندیده بود . لباش به لبخندی باز شد.

- چقدر خوشگل شدی عزیزم

- جدی میگی بابا ؟ خوشگل شدم ؟

- محشر شدی دخترم ... ببینم می خوای جونگمین رو سکته بدی

یورا شروع کرد به خندیدن . خودش هم از دیدن خودش تو آینه حسابی کیف کرده بود اما حالا با تعریفی که پدرش کرده بود بیشتر مطمئن شد که می درخشه و زیبا شده . یورا به سمت پدرش رفت و بوسه ای رو حواله ی گونه ی پدرش کرد . پدرش هم برگشت و لپ یورا رو بوسید . همینطور که پدر و دختر مشغول محبت به همدیگه بودن کیو هم از اتاقش خارج شد.

- خوب چش منو دور دیدید لاو می ترکونیدا

- حسود هرگز نیاسود اوپاخان

- یورا خودتی ؟ چیکار کردی با خودت دختر می خوای رفیق ما رو به کشتن بدی

یورا سرش رو از خجالت پایین انداخت اما صورت ذوق کرده اش رو نمی تونست مخفی کنه . کیو از دیدن قیافه ی یورا به خنده افتاد . زنگ در به صدا در اومد

- حتما جونگمینه من دیگه رفتم شب می بینمتون

- برو به سلامت خوش بگذره

- جونگمین وحشیه ها مواظب خودت باش

- یااااااا اوپا

کیو شروع کرد به خندیدن . یورا هم خندش گرفت اما بدو بدو به سمت در حرکت کرد و با خداحافظی بلند در رو بست و رفت .

جونگمین بیرون خونه در حالیکه به ماشینش تکیه داده بود منتظر یورا بود . یورا آروم آروم به سمت در حیاط رفت و اون رو باز کرد . جونگمین با شنیدن صدای در به سمت اون برگشت . دهنش به وضوح از تعجب باز مونده بود و مات و مبهوت به الهه ای که جلوش ایستاده بود خیره شد .

یورا با لبخند و به آرومی به سمت جونگمین رفت

- چطور شدم اوپا ؟

- یورا خودتی ؟

- پس کیه ؟

- فوق العاده شدی که

- فوق العاده بودم درضمن وقتی با همچین جنتلمنی قرار شام دارم باید خودمو خوشگل کنم دیگه

جونگمین لبخند زیبایی زد و چشمکی رو حواله ی یورا کرد و بعد به سرعت خودش رو به سمت دیگه ی ماشین رسوند و در رو برای یورا باز کرد یورا هم با قدم هایی موقرانه و آروم به سمت ماشین رفت و به آرومی سوارش شد . رنگ ماشین با رنگ لباس یورا ست بود و باعث شده بود یورا بیشتر از پیش زیبا به نظر بیاد . جونگمین بعد از بستن در به سمت دیگه ی ماشین رفت و خودش هم سوار شد و راه افتادن.

سارا پشت کامیپوتر نشسته بود و مشغول چت تصویری با عمه اش بود .

- دیگه چه خبر عمه آزمون ورودی خوب بود ؟

- عالی بود عمه جون احتمال اینکه بتونم تو بهترین دانشگاه کره رشته مدیریت بخونم زیاده

- نمی خوای بری آمریکا اونجا ادامه تحصیل بدی

- فعلا که نه حالا ببینم بعدا چی میشه

- هرجور راحتی عزیزم ... خب دیگه چه خبر

- خبر سلامتی ایران همه چی خوبه ؟

- اره خدا رو شکر اینجا همه چی امن و امانه راستی دو ماه دیگه بعد از عید عروسی سپهره حتما با مامان و برادرات بیا

- جدی میگی عمه جون مبارک باشه

- از الان گفتم که برنامه هاتو بچینیا بعد اونموقع نگی نشد و نتونستم و اینا

- نه عمه جون آسمونم به زمین بیاد من حتما میام

- قربونت برم

با صدای زنگ تلفن سارا نگاهش به سمت گوشیش رفت

- عمه جون من تلفن دارم یه چند لحظه منو ببخشید

- راحت باش عزیزم

- الو یونگ سنگ

- سلام

- سلام خوبی

- دلم برات تنگ شده

سارا می خواست اونم بگه که دلش براش تنگ شده اما یهو با دیدن عمش روی صفحه مانیتور از گفتن این حرف خجالت کشید برای همین با لخند و تکون دادن سر از جلوی کامپیوتر بلند شد و به سمت گوشه ای از اتاق رفت

- منم دلم برات تنگ شده

- باید ببینمت

- کی ؟

- الان

- الان ؟

- آره بیا من دم در خونتونم زود باش

- خیلی خب صبر کن داشتم با عمم صحبت می کردم بزار تموم کنم الان میام

- منتظرتم

سارا به سرعت به سمت کامپیوتر رفت

- یونگ سنگ بود ؟

- بله

- خب چی می گفت

- اومده دم خونه مون تا منو ببینه

- راست میگی ؟ پس معطلش نکن عمه جون زود برو

- واقعا ؟ مشکلی نیست

- نه عزیزم چه مشکلی زودتر برو

- پس فعلا با اجازه

- خدا پشت و پناهت عمه

سارا ارتباط رو قطع کرد و به سرعت به سمت کمدش رفت و بعد از پوشیدن لباس مناسب به حالت دو به سمت درب خروجی رفت . می خواست از خونه خارج شه که با صدای مادرش متوقف شد .

- کجا میری سارا؟

- یونگ سنگ دم دره می رم ببینمش

- خب تعارف کن بیاد تو

- حالا ببینم واسه چی اومده شاید کار داشت رفت

- باشه

سارا سریع کفشاش رو پوشید و بقیه راه رو دوئید . بیرون در با دیدن ماشین یونگ سنگ لبخند زد . یونگ سنگ هم که تمام مدت چشمش به در ورودی خونه بود با دیدن سارا به سرعت از ماشین پیاده شد و خودش رو به در ورودی رسوند . به محض باز شدن در سارا خودش رو تو بغل یونگ انداخت و یونگ سنگ هم به محکمی اون رو در آغوش کشید . مدت زیادی بود که به خاطر شروع کار یونگ سنگ نتونسته بودن همدیگه رو ببینن و فقط تلفنی حرف میزدن برای همین حسابی دلتنگ هم بودن

یونگ سنگ متوجه خیس شدن شونه اش شد برای همین به آرومی سارا رو از خودش جدا کرد . نم اشک روی گونه اش برق میزد . سارا سرش رو پایین انداخته بود و به زمین خیره شده بود

- داری گریه می کنی

- چیز مهمی نیست از دلتنگی زیاد بود

و بعد با دستش اشکش رو پاک کرد و لبخند زد

- بی خیال حالا ... چی شد سراغی از این دختر بیچاره گرفتی

- اینطوری نگو سارا داشتم می مردم که یه لحظه فقط یه لحظه بیام دیدنت ولی منیجرم عین کنه چسبیده بود بهم ... نمی دونم ولی حس می کنم یه بوهایی برده

- جدی ؟ پس تکلیفمون چی میشه ؟ پرتت می کنن بیرون؟

- نه بابا مگه مسخره بازیه کلی تبلیغات کردن تا چند روز دیگه آهنگم میاد بیرون این مدتم اگه کلا آف بودم واسه این بود که شکا بخوابه وگرنه من نه میزارم تو از دستم بری نه کارم

- یونگگگ سنگگگ

یونگ سنگ دوباره سارا رو در آغوش کشید. مدتی همینطور در آغوش هم بودن که سارا بالاخره رضایت داد و خودش رو از آغوش یونگ بیرون کشید .

- بریم تو شام بخوریم بعد برو

- نه مزاحم نمیشم میرم خونمون

- مزاحم چی بعد از یه ماه تازه دیدمت به این سرعت می خوای بری بیا اتفاقا امشب مامانم یه غذای ایرانی خوشمزه پخته

- جدا ؟

- اوهوم بیا بریم

- باشه

یونگ دزدگیر ماشین رو زد و همراه سارا به داخل خونه رفت .

جونگمین و یورا به رستوران رسیدن و جونگی در نزدیکی رستوران ماشین رو پارک کرد .

- یورا

- بــ...

جونگمین بدون مقدمه لباش رو روی لبای یورا گذاشت و شروع کرد با شدت تمام به خوردن اونا . با دستاش صورت یورا رو هم گرفته بود و هرچقدر که یورا تلاش می کرد تا اون رو از خودش جدا کنه موفق نمیشد. بالاخره بعد از اینکه کارش تموم شد دستاش رو شل کرد و یورا با شدت خودش رو از اون جدا کرد و جونگمین لبخندی از سر رضایت به لب آورد

- اهههه چیکار کردی جونگمین تمام رژ لبمو خراب کردی

- هدفمم همین بود عشقم

- یعنی چی آخه رژم به تو چیکار داشت

- جنابعالی همچین رنگ جیغی رو فقط مجازی زمانی بزنی که جز خودم و خودت کسی ما رو نبینه فهمیدی ؟

یورا چشم غره ای به جونگمین رفت و با ناراحتی دستمال مرطوبی از کیفش خارج کرد و شروع به تمیز کردن اطراف لبش کرد . جونگمین به طور کامل رژش رو خورده بود و چیزی ازش رو صورتش باقی نمونده بود و فقط اطراف لبش رو کمی کثیف کرده بود که با دستمال شروع کرد به پاک کردن اونا و بعدش هم تنها رژی که تو کیفش داشت که اونم رنگ به خصوصی نداشت رو بیرون آورد و محض خالی نبودن عریضه به لباش مالید و به حالت قهر از ماشین پیاده شد . جونگمین هم پیاده شد . یورا خواست جلوتر بره که جونگمین با گرفتن دستش مانعش شد

- صبر کن یورا

- چیه

- نمی خوای که شبمونو به خاطر یه رژ ساده خراب کنی ؟

یورا با خودش کمی فکر کرد . حق با جونگمین بود . ارزش نداشت که به خاطر یه رژ اونم در حالیکه حرکت جونگمین ناشی از عشق و علاقه زیاد بود شبشون رو خراب کنه برای همین به آرومی به سمت جونگمین برگشت و سرش رو بالا آورد و به جونگمین لبخند زد . جونگمین هم بعد از اینکه رضایت یورا رو به دست آورد بوسه ای به پیشونیش زد و بعد از گرفتن دستش هر دو راهی رستوران شدن .

یونگ سنگ و سارا داخل خونه شدن و سارا که حدس میزد مادرش برای پختن شام باید داخل آشپزخونه باشه دست یونگ رو گرفت و با هم به سمت آشپزخونه رفتن

- ما اومدیم مامان

- خوش اومدید

- سلام

- سلام پسرم بشینین شام حاضره الان میارم

- با اجازه من دستام رو بشورم

- بیا بریم یونگ سنگ می برمت دستشویی

- با اجازه

- برو پسرم

سارا و یونگ سنگ هر دو از آشپزخونه خارج شدن و سارا یونگ رو به سمت سرویس بهداشتی راهنمایی کرد و بعد خودش واسه صدا زدن برادراش به سمت اتاقای اونا رفت . وقتی یونگ کارش تموم شد همزمان کانگ جون و سی وو هم از اتاقاشون خارج شدن . یونگ با دیدن اونا سلامی کرد و به نشونه احترام برای کانگ جون سرش رو کمی خم کرد کانگ جون هم به گرمی چند ضربه ای به بازوی یونگ زد و ازش خواست با هم به آشپزخونه برن .

توی آشپزخونه برعکس میزای کره ای که مملو از خوراکی های مختلف بود اینبار خلوت بود و فقط یه ظرف که حاوی تعداد زیادی ساندویچ مثلثی شکل بود قرار داشت . سارا از یونگ خواست سر میز بشینه و خودش هم کنارش نشست . کانگ جون و سی وو هم درست رو به روی اونها نشستن و مریم هم که چاره ی دیگه ای نداشت سر جای همسر مرحومش نشست . یونگ با تعجب به غذا نگاه می کرد و منتظر بود تا بقیه شروع کنن تا ببینه این غذا چی هست .

سارا که تعجب یونگ رو دید بلند شروع کرد به خندیدن

- چته یونگ چرا اینطوری نگاه می کنی

- اخه ... چیزه ... خب

- معذبش نکن سارا ... این یه غذای ایرانیه که اسمش سمبوسه ست ... عین ساندویچ خورده میشه

- بله

- بیا یونگ سنگ اینو بگیر بخور ... خیلی خوشمزه تر از قیافشه

- میشه تو اول بخوری

- از دست تو

سارا سمبوسه ی یونگ رو تو ظرف جلوش گذاشت و بعد خودش هم یکی برداشت و بعد از زدن مقداری سس قرمز روش شروع کرد به خوردنش . کانگ جون و سی وو هم هر کدوم یکی برداشتن و یونگ هم بعد از دیدن نحوه ی خوردن سارا سمبوسه خودش رو بالا آورد و بهش گازی زد . حق با سارا بود مزه اش عالی بود . کمی سس قرمز هم روش ریخت . هرچی به مرکز سمبوسه نزدیک تر میشد خوردنش سختتر میشد اما یونگ که محو مزه ی فوق العادش شده بود بدون توجه به بقیه و با ظاهر خنده داری مشغول خوردنش بود . سارا که حسابی محو خوردن یونگ شده بود سمبوسه ی خودش رو زمین گذاشته بود و با لذت مشغول تماشای یونگ بود . یونگ سنگ که اولین سمبوسه اش رو تموم کرد تازه متوجه نگاه خیره سارا به خودش و نگاه خیره بقیه به اون دو شد . از خجالت تک سرفه ای کرد و سرش رو پایین انداخت . سارا که تازه یادش اومد که تنها نیست اونم تک سرفه ای کرد و با گذاشتن سمبوسه ی دیگه جلوی یونگ و مشغول شدن به سمبوسه ی خودش سعی کرد جو رو عوض کنه . کانگ جون و مریم و سی وو هم که هر سه به شدت داشتن جلوی خودشون رو می گرفتن تا نخندن با سمبوسه هاشون مشغول شدن .

به محض ورود جونگمین و یورا به رستوران گارسونی جلو اومد و پالتوی هردوشون رو از تنشون در آورد و بعد به سمت میزی که رزور کرده بودن راهنماییشون کرد . وقتی به میز رسیدن جونگمین به سمت یکی از صندلی ها رفت و اونو واسه یورا عقب کشید و بعد از اینکه یورا نشست خودش هم به سمت دیگه ی صندلی رفت و نشست . نگاه خیره ی بقیه ی مشتری ها روشون کاملا آشکار بود همه بعد از دیدن اون دو با تحسین به همدیگه نشونشون میدادن . به راستی که اون دو واقعا کنار هم کامل و بی عیب و نقص بودن و مثل یه نگین بین اون همه مشتری می درخشیدن . بعد از گرفتن سفارش گارسون ازشون دور شد .

- خب یورا از امتحان بگو چطور بود

- خیلی خوب بود بهتر از تصورم بود فک کنم بتونم یه رشته خوب تو همین سئول قبول شم

- همچنان نمی دونی میخوای چه رشته ای بخونی

یورا انتخابش رو کرده بود اما از اونجائیکه از واکنش جونگمین می ترسید برای آروم نگه داشتن شبشون همچنان سکوت اختیار کرد

- هنوز نه حالا تا ببینم چی میشه

- دیگه فرصت زیادی نمونده یورا تا چند وقت دیگه نتایج میاد و باید زودتر انتخابتو کنی

- روش فکر می کنم اوپا

- باشه عزیزم

مدتی گذشت تا بالاخره سفارششون حاضر شد و روی میزشون قرار گرفت . تقریبا غذاشون تموم شده بود که صدای موسیقی آرومی داخل رستوران پخش شد و چند زوج از پشت میزاشون بلند شدن و به سمت مرکز رستوران که معلوم بود مکانی برای رقصه رفتن و دست و تو دست همدیگه شروع به رقصیدن کردن . جونگمین ناگهان از جاش بلند شد و کنار یورا قرار گرفت و دستش رو به سمتش دراز کرد .

- افتخار یه دور رقص رو با این خانوم زیبا دارم ؟

- با کمال میل

یورا دستش رو تو دست جونگمین گذاشت و به آرومی اونا هم به جمع رقصنده ها پیوستن و بعد از گرفتن پوزیشن مناسب خودشون رو متناسب با موسیقی به حرکت در آوردن . اونقدر دقیق و زیبا می رقصیدن که بقیه دست از رقص کشیده بودن و فقط به اون دو نگاه می کردن . موسیقی که تموم شد همه شروع به تشویق اون دو کردن و جونگمین و یورا هم به نشونه تشکر تعظیمی کردن . ناگهان جونگمین مقابل یورا روی یه پاش زانو زد و جعبه ی مخملی کوچیکی رو از جیبش خارج کرد و بعد از باز کردن درش اون رو به سمت یورا گرفت .

- می تونم از ملکه ی قلبم درخواست کنم این بنده حقیرو به پادشاهی قلبش قبول کنه؟

یورا اونقدر شگفت زده شده بود که حد نداشت . چشماش از ذوق زیادی پر از اشک شده بود و خیره خیره به جونگمین نگاه می کرد . بقیه هم که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بودن شروع کردن به کف زدن . یورا به آرومی بله ای رو ادا کرد و جونگمین با شنیدن همون صدای آروم از جاش بلند شد و بعد از خارج کردن حلقه اون رو توی انگشت زیبا و کشیده ی یورا جا داد و بعدش اون رو در آغوش کشید . جمعیت حاضر سوت و جیغ می کشیدن و کم کم صدای بـــبــوسش ببـــوسش بود از جای جای سالن بلند می شد . جونگمین از یورا فاصله گرفت و به چشماش خیره شد . یورا که دیگه تحملش طاق شده بود به سرعت فاصله ی بینشون رو طی کرد و لباش رو لبای جونگمین گذاشت . صدای دست یکپارچه از همه جا می اومد . همه با ذوق زیادی به اون دو نگاه می کردن و بعضی ها هم که حسابی کیف کرده بودن با گوشی هاشون مشغول فیلمبرداری شدن .

بالاخره بعد از 15 سال انتظار و حسرت ، به هم رسیده بودن و این انتظار شیرینی بوسه شون رو دلچسب تر می کرد .

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی