یونگ سنگ بعد از شام مدتی رو موند و بعد با این عذر که فردا صبح زود باید به کمپانی بره عزم رفتن کردن . سارا تا دم در همراهش رفت و بعد از اینکه مدتی رو هم مقابل در در آغوش یونگ سنگ سپری کرد بالاخره رضایت داد تا یونگ سنگ بره .
روزها به سرعت گذشتن و یونگ سنگ که تنها چند روز بعد از آخرین ملاقاتش با سارا آلبومش منتشر شده بود حسابی مورد توجه همگان قرار گرفته بود . بالاخره روزهای انتظار برای باقی بچه ها هم به پایان رسید و همگی بعد از اطلاع یافتن از نتایج آزمونشون مشغول به انتخاب رشته شدن .
جونگمین که قرار بود وارث بعدی صندلی ریاست در کمپانی پدرش و آقای کیم باشه مثل سارا رشته ی مدیریت رو انتخاب کرد . کیوجونگ هم که از بچگی علاقه ی زیادی به رشته پزشکی داشت بی درنگ این رشته رو برای باقی عمر تحصیلیش انتخاب کرد و مینا هم که دوست داشت همه جا کنار کیو جونگ باشه اون هم مثل کیو رشته ی پزشکی رو انتخاب کرد . هیون جونگ هم که شیفته ی علم روانشناسی بود این رشته رو برای خودش انتخاب کرد .
جونگمین که هنوز نمی دونست یورا چه تصمیمی برای آینده اش داره تصمیم گرفت به خونه ی اونا بره تا ببینه یورا در نهایت چه تصمیمی گرفته . بعد از اینکه خدمتکار در رو برای جونگمین باز کرد اون به سمت اتاق یورا رفت و با تقه ای در رو باز کرد . یورا با دیدن جونگمین جا خورد و به وضوح رنگ از رخش پرید و به سرعت صفحه ای که روی مانتیور بود رو بست . جونگمین تعجب کرد اما سعی کرد به روی خودش نیاره برای همین با لبخند وارد اتاق شد و روی تخت نشت . یورا سعی کرد خودشو عادی جلوه بده برای همین اونم لبخند زد .
- سلام یورا خانوم
- سلام عزیزم چرا بی خبر اومدی ؟
- گفتم بیام ببینم خانوم خانومام بالاخره قراره واسه آینده اش چیکار کنه ، خب یورا بالاخره چی شد نتایجم که اومد
- خب ... چیزه ... راستش...
در همین حین کیو هم که صدای جونگی رو شنیده بود وارد اتاق شد
- سلام جونگی چه عجب از این ورا
- سلام کیو ... اومدم ببینم این خواهر گرام بالاخره می خواد چیکار کنه
کیو هم که کنجکاو بود ببینه بالاخره یورا قراره چه رشته ای رو انتخاب کنه به اونها ملحق شد و کنار جونگمین روی تخت نشست .
یورا همچنان سرش پایین بود و با انگشتاش بازی می کرد . جونگمین که کلافه شده بود پوفی کرد و با دستش چونه ی یورا رو گرفت و سرش رو به آرومی بالا آورد
- یورا چرا هیچی نمی گی ... مگه می خوای ترک تحصیل کنی ؟
- نه ... خب ... شاید
- یعنی چی ؟
- یعنی اینکه ... اینکه ... من ... راستش
- ای بابا حرفتو بزن چرا اینقدر مِن مِن می کنی دختر
- باشه ... خب راستش من می خوام بازیگر شم
- چی ؟؟؟
- یورا حالت خوبه
- من خوبم اوپا
- امکان نداره ... باید از رو نعش من رد شی بخوای همچین کاری کنی
- جونگمیییین
- زهرمار جونگمین ... ببین یورا یا مثل آدم یه رشته ی دیگه انتخاب می کنی و درستو توی اون رشته ادامه میدی یا بی خیال پارک جونگمین میشی و میری با یکی از همون سوپراستارای تلویزیون و سینما ازدواج می کنی ... حالا خود دانی
و بعد بدون اینکه به یورا فرصت هیچ جوابی رو بده اتاق و بعد هم خونه رو ترک کرد . صدای گوش خراش ماشین که روشن شد و با آخرین سرعت از اونجا دور شد می تونست عمق عصبانیت جونگمین رو نشون بده . یورا به بغض تو گلوش اجازه شکستن داد و بعد صدای هق هق گریه اش بود که فضا رو پر کرده بود . کیو به سمت اون رفت و خواهرش رو در آغوش کشید . یورا با پناه گرفتن توی آغوش برادرش شدت گریه اش بیشتر شد . بعد از اینکه مدتی گریه کرد اروم شد و به آرومی از بغل کیو بیرون اومد . کیو لبخند پر از مهرش رو به صورت یورا پاشید
- آروم شدی عزیزم ؟
- اوهوم یکم ولی ...
- هیسسسس هیچی نگو یورا فقط آماده شو بریم
- کجا ؟
- خونه ی سارا اینا
- اونجا چرا
- آماده شو خودت می فهمی
کیو از اتاق یورا خارج شد تا خودش هم آماده بشه . یورا سرسری لباسی رو از کمدش خارج کرد و با لباس های تو خونه ایش عوضشون کرد و بعد از اتاق خارج شد . کیو هم آماده بود . بدون هیچ صحبتی با همدیگه از خونه خارج شدن .
سارا از دیدن یورا و کیو پشت آیفون تعجب کرد . سابقه نداشت یورا بی خبر به دیدنش بیاد و اینکه کیو هم همراهش بود باعث شد نگرانیش بیشتر بشه . یورا و کیو بعد از باز شدن در وارد خونه شدن و اولین نفر چهره ی نگران سارا رو دیدن . سارا که صورت پف کرده و قرمز یورا رو دید بیشتر از قبل نگران شد و به سرعت دوید و یورا رو در آغوش کشید و با نگاه نگرانش به کیو زل زد تا شاید علت حضور یهویی و صورت گریون یورا رو بفهمه . لبخند اطمینان بخش کیو کمی از نگرانیش رو کم کرد . سارا هر دوی اونها رو به داخل خونه دعوت کرد . بعد از اینکه روی مبل نشستن سارا بالاخره صبرش به پایان رسید و در حالیکه نگرانی توی صداش موج میزد کیو و یورا رو مخاطب قرار داد
- معلوم هست چی شده ؟ یورا چرا گریه کردی ؟
- اتفاقی نیفتاده سارا جان نگران نباش فقط من یادم رفت قبلش بپرسم برادرت کانگ جون خونه ست ؟
- اوهوم اتفاقا تازه اومده و رفته دوش بگیره الاناست بیاد بیرون حالا میشه بگین چی شده
- سارا من می خوام بازیگر شم اما جونگی بعد از شنیدنش قهر کرد و رفت و عین یونگ که به هه ری گفت یا من یا مدلینگ اونم بهم گفت که یا منو انتخاب کن یا برو پی آرزوت
- چی ؟ می خوای بازیگر شی ؟ یورا تو هیچ وقت نگفته بودی همچین رویایی داری
- اوهوم چون زیاد جدیش نگرفته بودم اما از بچگی دوست داشتم یه آدم مشهور شم
- چرا می خوای یه آدم مشهور شی ؟
همگی به سمت صدا که متعلق به کانگ جون بود ، برگشتن . کانگ جون همزمان درحالیکه داشت با حوله ای کوچیک موهاشو خشک می کرد از پله ها هم می اومد پایین . وقتی به جمع رسید اول با کیوجونگ و بعد با یورا دست داد و روی یکی از مبل ها نشست
- تقریبا حرفاتونو شنیدم ... ببینم به عواقب شهرت و حرفه ی بازیگری فکر کردی که می خوای بازیگر شی ؟
- خب راستش نه من فقط دلم می خواد مشهور شم که همه دوستم داشته باشن
- مگه همه ی اونایی که مشهورن رو همه دوست دارن؟
یورا نمی دونست چه جوابی بده . حق با کانگ جون بود از شهرت تا محبوبیت فاصله ی زیادی بود
- سال اول دبیرستان بودم که توجه ام جلب دختری شد که آروم و محجوب بود و برعکس بقیه ی دخترا که شیطنت های خاص خودشونو داشتن اون همیشه ساکت و آروم بود . کسی کاری بهش نداشت اما نمی دونم چرا من تمام حواسم معطوف اون بود . کم کم فاصله رو کم کردم و هرجور که بود باب دوستی رو باهاش باز کردم . هرچی بیشتر می گذشت احساسات ما به همدیگه قوی و قوی تر میشد و من بیشتر از پیش عاشق و شیفته ی اون میشدم . تا اینکه سال آخر به طور اتفاقی مسیر زندگیم تغییر کرد و توی تستی که تو کمپانیم برگزار شده بود تونسته بودم رتبه ی بالا رو بیارم و به عنوان نقش دوم توی اولین سریالم بازی کنم . وقتی خبرشو به جینا دادم خیلی خوشحال شد و کلی بهم افتخار کرد . اما اون تازه شروع ماجرا بود . به طور ناخواسته با اینکه نقش اصلی سریال نبودم اما مورد توجه قرار گرفتم و تقریبا درخواستای خوب و زیادی بود که واسه بازی های بعدی بهم میشد . کمپانی از همون روز اول که باهاش قرار داد بسته بودم بهم گفته بود حق ندارم با کسی قرار بزارم و من خوش خیالم که فکر می کردم می تونم زیر زیرکی کار دلمو بکنم قبول کردم اما بیشتر از حد توقعم تحت نظر بودم و دیدن جینا واسم روز به روز سختتر از قبل میشد . اوایل فقط مشکل ما ندیدن همدیگه بود تا اینکه بعد از پخش سریال دومم جینا با چشمایی گریون اومد پیشم و بهم التماس کرد که دیگه بازی نکنم . وقتی ازش علت کارشو پرسیدم گفت فکر نمی کرده که دیدن صحنه های ی بـــوسه ی من واسش اینقدر سخت باشه . بهش خندیدم و اطمینان دادم که هیچ احساسی بین من و نقش مقابلم نیست اما اون زیر بار نمی رفت و می گفت حس می کنم لبات دیگه به پاکی گذشته نیست . هرچقدر که سعی کردم براش توضیح بدم و قانعش کنم قبول نمی کرد و همچنان اصرار داشت که من کارمو ول کنم و تهشم با یه جر و بحث کوچیک از هم جدا شدیم . اون شب تا خود صبح به حرفای جینا و آینده ی خودم فکر می کردم و واقعا نمی دونستم بین عشق و کارم کدوم رو انتخاب کنم . اما صبح همه چیز بر خلاف توقعم پیش رفت . از کمپانی باهام تماس گرفته بودن و وقتی رفتم اونجا پیشنهاد کاری که بهم شد اونقدر فوق العاده بود که به کلی جینا و حرفاشو از یاد بردم و بعد از خوندن بخشی از فیلمنامه به سرعت قراردادش رو امضا کردم . تازه بعد از امضاش بود که یاد جینا افتادم اما چون کار از کار گذشته بود سعی کردم فقط با خریدن کادو و دادن وعده های خوشگل راضیش کنم . یه ماهی میشد که درگیر کار جدیدم شده بودم و به کلی فراموش کرده بودم که باید جینا رو قانع کنم . حتی خبر نداشتم که اخبار لحظه به لحظه ی کارم داره روی سایتا میره و حتما جینا ازش باخبره . تا اینکه بعد از یه ماه خود جینا باهام تماس گرفت و با هم قرار گذاشتیم تا همدیگه رو ببینیم . دل توی دلم نبود که دوباره ببینمش و یه بار دیگه محکم بغلش کنم . طعم بـــوسه های اون واسم صد برابر شیرین تر از طعم لبای بازیگرای جذاب مقابلم بود . اما وقتی دیدمش از سردی نگاهش تمام تنم یخ زد و تمام شور و شوق وجودم به یکباره فروکش کرد . کارتی رو به سمتم گرفت . روش با خط زیبایی اسم جینا نوشته بود اما اون یکی اسم ... باورم نمیشد با بهت بهش خیره شدم و اونم با همون نگاه سردش تیر خلاص رو هم بهم زد " توقع ندارم که بیای اما فقط خواستم بهت اطلاع بدم دارم عروسی میکنم . باهام بد کردی کانگ جون خیلی بد . " بعدم بدون اینکه بهم فرصت هیچ کار اضافه ای بده از اونجا رفت . به تاریخ روی کارت نگاه کردم . برای یک هفته ی بعد بود . تمام برنامه هامو کنسل کردم که به دیدن عروس رویاهام برم . اونم درحالیکه لباس زیباشو برای شخص دیگه ای به تن میکرد . وقتی پامو توی کلیسا گذاشتم از دیدن مردی که کنارش بود بیشتر از قبل خشکم زد . تقریبا می تونستم بگم که جینا داشت با کسی همسن پدربزرگش ازدواج می کرد . آخرین نگاه جینا بهم بدترین نگاهی بود که توی تمام طول عمرم بهم شده بود . وقتی عروس و دوماد با بدرقه ی مهمونا از جمع دور شدن و راهی ماه عسلشون شدن تازه از پچ پچ مهمونا فهمیدم که جینا مجبور شد واسه نجات جون پدرش با اون مرد ازدواج کنه چون پدرش توی قمار جینا رو به اون مرد باخته بود . من احمق حتی نفهمیدم کی این اتفاقا افتاد و حتی نرفتم ببینم چی شد که توی یه ماه جینا تصمیم گرفت لباس عروس تنش کنه . حتی نگاه های سرشار از تنفرش نسبت به اون مرد رو هم نتونستم ببینم و بفهمم . وقتی هم فهمیدم که دیر شده بود و اون مرد جینا رو واسه همیشه از کره برده بود . امروز من یه بازیگر مشهور و محبوب تو کره ام و دخترای زیادی واسم میمیرن و زنده میشن اما تمام قلب و روح من متعلق به دختریه که شغل و شهرتم نامردانه ازم گرفتش .
چشمای خیس کانگ جون و بغض ترکیده ی گلوش دیگه نذاشت ادامه بده . سارا به سمت برادرش رفت و کانگ جون مثل بچه ای بی پناه خودشو تو آغوش سارا انداخت و بعدش فقط صدای هق هق گریه اون بود که به گوش می رسید . همه از این حالت کانگ جون متاثر شده بودن و یورا با شرمندگی سرش رو پایین انداخته بود . حتی تصور یه روز ندیدن جونگمین هم واسش کابوس بود چه برسه به اینکه به واسطه شغلش بخواد جونگی رو از دست بده .
یورا و کیو جونگ به خونه شون برگشتن و یورا بی هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت . کیوجونگ هم ترجیح داد که خواهرش رو تنها بذاره تا بتونه بهترین تصمیم رو برای آینده اش بگیره
شب شام بدون حضور یورا سرو شد و آقای کیم هم که تازه از تمام موضوعات با خبر شده بود به کیو اطمینان داد که یورا حتما بهترین تصمیم رو میگیره و نیازی نیست نگران باشه .
صبح شده بود . نور خورشید تمام اتاق رو گرفته بود و یورا هرکاری می کرد تا دوباره بخوابه نمی تونست . با کلافگی از جاش بلند شد و به گوشیش نگاه کرد . هیچ خبری از جونگمین نبود .... نه پیامی نه تماسی هیچی ... دلش گرفته بود . نمی دونست باید به جونگمین حق بده یا ازش دلخور باشه . وقتی از اتاقش خارج شد کیو جونگ رو دید که روی میز صبحانه مشغول خوردن بود و با دیدن اون صورتش به لبخندی از هم وا شد . یورا هم متقابلا لبخند زیباش رو نثار کیو کرد و روی یکی از صندلی ها نشست تا پیشخدمت برای اون هم برنج و سوپ بیاره .
- خوب خوابیدی ؟
- آره تقریبا
- خوبه ببینم تصمیمتو گرفتی ؟ امروز آخرین مهلت انتخاب رشته ستا
- همون دیشب قبل از خواب رشته مو انتخاب کردم و بعد خوابیدم
- جدی می گی ؟ چی انتخاب کردی
- معماری
- معماری؟
- اوهوم
- چرا یهویی
- کلی فکر کردم و دیدم به هیچ چیز خاصی علاقه ای ندارم برای همینم تصمیم گرفتم رشته ای رو انتخاب کنم که بعدا بتونم تو شرکت ور دل جونگمین خان باشم
- بهترین کارو کردی یورا .. مینا هم به خاطر من پزشکی رو انتخاب کرد ... حالا می بینی که چقدر کار کردن پیش کسی که دوسش داری لذت بخشه
یورا به نشونه ی تایید سرش رو تکون داد
- پس قیافت چرا هنوز عبوسه ؟
- به خاطر جونگی از دیروز تاحالا انگار نه انگار نه زنگی نه پیامی هیچ
- خب توقع چی داری اون باهات اتمام حجت کرد و بعدش رفت توقع نداری که با اون غرورش بیاد منت کشی که
- خیلی بدی اوپا یعنی چی غرورش ؟ یعنی عشقش به من همینه که سر یه موضوع الکی همه چی رو تموم کنه بره
- تموم نکرد فقط الان ازت دلخوره تازه اگه بفهمه به خاطرش چیکار کردی مطمئن باش از خوشحالی سر از پا نمیشناسه
- حق نداری بهش بگیا
- یعنی چی ؟
- هر وقت آقا برگشت خودش می فهمه .... نیازی نیست که من پا پیش بزارم بچه پررو دادشو سر من زده بی خیال من شده تازه من باید برم از دلش دربیارم
- یورا می دونستی خیلی بی منطقی ؟
یورا سرشو به نشونه تایید تکون داد و بعدم زد زیر خنده . کیو هم از خنده ی یورا به خنده افتاد.
بعد از صرف صبحانه کیو و یورا هر کدوم به سمت اتاقای خودشون رفتن . کیو از خوشحالی یورا خوشحال بود و حسابی کبکش خروس می خوند .
جونگمین هنوز هم از بابت دیروز ناراحت بود و همینطور متفکر روی تختش نشسته بود . اگه یورا اونو ول می کرد چی میشد ؟ نمی دونست برخورد درستی کرده یا نه ... شاید باید آرومتر می بود و از یورا خواهش می کرد که بی خیال تصمیمش شه اما نه غرورش چی پس ؟ یورا داشت مرتکب اشتباه میشد و چرا اون باید این وسط خودشو کوچیک می کرد ... با افکارش درگیر بود که با زنگ گوشیش به خودش اومد و نگاهی به صفحه نمایش اون انداخت .اسم کیو جونگ روش بود با بی حوصلگی دکمه سبز و فشرد.
- الو
- جونگی
- چیه کله سحر زنگ زدی؟
- کله سحر چیه لنگه ظهره
- صبح من از اونجایی شروع میشه که من چشممو باز کنم نه اونجایی که ساعت میگه
- خیلی خودشیفته ای جونگی واقعا موندم یورا عاشق چیه تو شد
- حرف میزنی یا قطع کنم ؟
- چته چرا پاچه میگیری
جونگمین که اصلا حوصله ی شوخی های کیو رو نداشت بی معطلی تلفنو قطع کرد . چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای اس ام اس گوشیش در اومد . بازم کیو بود . " هوی یابو چرا قطع کردی ؟ حالا که اینقدر بی شعوری خبر خوب رو بهت نمی گم بمون تو خماریش دور یورا رو هم خط بکش بی لیاقت "
جونگی با دیدن اسم یورا و خبر خوب بی معطلی شماره کیو رو گرفت تا ببینه خبرش چیه اما کیو جوابی به تلفنش نداد . دوباره اینکارو کرد و بازم پاسخی نگرفت . چندین بار پشت سر هم شمارشو گرفت اما هربار کیو رد تماس میداد . جونگی به خونشون هم زنگ زد اما خدمتکار گفت که کیو نمی خواد باهاش صحبت کنه . با کلافگی لباسشو عوض کرد و راهی خونه ی آقای کیم شد . بعد از 15 دقیقه به خونه ی اونا رسید و مستقیم بعد از باز شدن در به سمت اتاق کیو رفت و با شدت درو باز کرد
- هوی الاغ حالا جواب تلفنای منو نمیدی ؟
کیو که از دیدن جونگی اونجا خندش گرفته بود به سمت جونگی رفت
- تا تو باشی تلفنو رو من قطع نکنی اینم تنبیه ات
- زهرمار اول صبحی زنگ زدی سر به سرم میزاری توقع چی داری تازه با اون شاهکار دیروز خواهر جونت
- هوی درمورد یورا درست حرف بزنا
- زن خودمه
- با کدوم سند ؟
جونگی که جوابی نداشت چشم غره ای به کیو رفت و بعد هم روی تختش جا خوش کرد
- خب حالا بگو ببینم اون خبری که می گفتی چیه ؟ درمورد یوراست ؟
- اوهوم
- بگو دیگه
- اول جنابعالی توضیح بده که اون چه طرز برخورد با یورا بود دیروز؟ اینطوری خواهرمو باید بسپرم دست تو ؟
- معذرت می خوام یهو از کوره در رفتم و نفهمیدم چی شد
- یعنی چی نفهمیدم چی شد لابد پس فردا رفتین سر خونه زندگیتونم می خوای با کمربند آش و لاشش کنی بعد بگی ببخشید نفهمیدم چی شد ؟ هان
- خو حالا توام ... به هیتلر که نمی خوای زن بدی .... من اصن دست به زن دارم ؟
- والا از تو هیچی بعید نیست وقتی از کوره در میری ، بعیدم نبود دیروز اگه من اونجا نبودم یورا رو نمیزدی
- چرت نگو کیو من شاید زبونم جهش نداشته باشه و چرندیات بلغور کنم ولی اهل خشونت نیستم
- حالا بگذریم به هرحال بار آخرت باشه از گل نازکتر به یورا بگی
- گفتم که معذرت می خوام حالا میگی خبرو یا روی خشنمو برای اولین بار رونمایی کنم ؟
- یورا رو دیروز بعد از رفتن تو بردم پیش کانگ جون هیونگ
- خب؟
- خب که خب دیگه هیچی جوری کانگ جون هیونگ جلوش فیلم بازی کرد که یورا تا آخر عمرشم از جلوی سینما رد نمیشه چه برسه بره توش بازی کنه
- جدی میگی ؟
- اوهوم ... شنیده بودم هیونگ به خاطر کارش شکست عشقی خورده منم بهش پیام دادم و گفتم یکم بهش آب و تاب بده و یه کاری کنه یورا از عاقبت کارش بترسه اونم که بازیگر قبول کرد و یه رلی رفت جلوی یورا که خودمم باورم شده بود
- یورا چی ؟ منقلب شد ؟
- میگم دیگه بکشیشم حاضر نیست در حد رد شدن تو یه فیلم بازی کنه چه برسه نقش اصلی و یه چیز دیگه
- چی ؟
- دیشب رشتشم انتخاب کرد
- جدی میگی ؟ چی
- اونو دیگه از خودش بپرس
جونگی بی معطلی از جاش بلند شد و قصد رفتن کرد
- کجا؟
- برم پیش یورا دیگه
- یورا خونه نیست
- کجاست پس
- هیچی خرید خونش کم شده بود رفت یکم خرید درمانی
- کدوم پاساژ
- بی ماشین رفت فک کنم همون پاساژ سر خیابون اصلی
- من رفتم فعلا ...
کیو با خنده رفتن جونگی رو دنبال می کرد
- از دست شما دوتا ... ببینم چه می کنی مرد عاشق
و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه به سمت گوشیش رفت . دلش حسابی هوای مینا رو کرده بود برای همینم باهاش تماس گرفت .
جونگی به سمت پاساژی که کیو گفته بود رفت . می دونست یورا عاشق کیفه برای همین بدون فکر کردن اضافی تمام مغازه هایی رو که توش نشونی از کیف بودن رو از نظر گذروند تا بالاخره همونطور که حدس زده بود یورا رو درست جلوی ویترین یکیشون پیدا کرد . دستای یورا خالی بودن و این نشون میداد که هنوز چیزی نخریده . جونگی بدون اینکه جلو بره پشت سر یورا حرکت می کرد . یورا فقط قدم میزد و بی حوصله ویترینا رو تماشا می کرد . جونگی متوجه شد که یورا بی حوصله تر از اینکه بخواد خرید کنه و فقط واسه سرگرم شدن اومده بود . بعد از نیم ساعت الکی پرسه زدن بین طبقات بالاخره توی کافی شاپ طبقه ی آخر روی یه صندلی نشست و برای خودش نوشیدنی سفارش داد . بعد از چند دقیقه جونگی به آرومی به سمتش رفت و درست روی صندلی مقابلش نشست . یورا با دیدن جونگی یکم جا خورد اما سریع به خودش اومد و صورتش دوباره جدی شد .
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور