- بر میگردیم ایران ؟ مامان شما حالتون خوبه ؟ می خوایم بریم ایران چیکار ... اونجا بهمون پول و خونه میدن ؟
- نه ولی برمیگردیم پیش خانواده ی پدرت .. درسته من پرورشگاهی هستم ولی پدرت که خانواده داره
- مامان معلوم هست چی میگی ؟ پیش خانواده ی بابا ... همونایی که بیست سال پیش شما و پدر رو طرد کردن
- اوهوم
سارا نمی دونست چی بگه . اصلا حرفای مادرش رو درک نمی کرد . با همچین پشتوانه ای تمام اموالش رو به کانگ جون و سی وو برگردوند ؟ اگه برگردن ایران و اونجا هم کسی قبولشون نکنه چی ؟
برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation,
نویسنده: طاها زارعیپور