خرید بک لینک

سارا کنار پنجره نشسته بود و با قیافه ای عبوس و جدی بیرون رو تماشا می کرد . مدتی گذشت مریم هر از چند گاهی به سارا نگاه می کرد و می دونست که دل تو دل دخترش نیست

- چرا نمی خوابی عزیزم ... تا ایران خیلی راهه

- خوابم نمیبره مامان

- می ترسی ؟

سارا به سمت مادرش برگشت . نگرانی از چشماش مشخص بود

برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 23:25

صفحه بندی