درب اتاق باز شد و جونگی صورت خندون کیو رو دید . اون هم متقابلا به کیو لبخند زد .
- خوش اومدی بیا تو
- ممنونم
کیو رفت و رو یکی از کاناپه های اتاق نشست . جونگی هم از پشت میزش بلند شد و روی کاناپه ی رو به روی اون نشست
- چه عجب از اینورا راه گم کردی
- منشیت زنگ زد گفت بیام یه سری اسناد و مدارک و امضا کنم
- مگر اینکه مسئله حقوقی پیش بیاد جنابعالی رخ بنمایی وگرنه انگار نه انگار نصف این شرکت واسه توئه
- من همه جوره به کار تو ایمان دارم پارک جونگمین دیگه چه نیازی به سرک کشیدنه ... منم میرم تو بیمارستان به وظایف خودم میرسم
- باشه برو برس فقط هر از چند گاهی یه سرم به ما بزن خواهشا دلمون محو نشه از تنگی
- چشم ... راستی باز تو منشی عوض کردی ؟ هفته پیش یکی دیگه بود که
- اره دیگه دختره خوب نبود ردش کردم رفت
- بسه دیگه جونگی تو این هشت سال بیشتر از 1000 تا منشی عوض نکرده باشی کمتر نکردی همه دخترای کره از نظر تو مشکل دارن هان ؟
- من حوصله ی ناز و ادا ندارم کوچکترین حرکتی ببینم اخراج می کنم ... اینجا محل کاره دفتر ازدواج نیست که
- خودتو و دخترای کره رو راحت کن یه مرد سیبیل کلفت بیار اینقدرم ملت و سر یه هفته از کار بیکار نکن ... اینجور تو پیش میری می ترسم ساعتی بشن منشی هات
- مگه تنوع بده
- رو رو برم
جونگی از حرف کیو به خنده افتاد
- دیروز جیجو بودی ؟
- آره رفتم یه سر و برگشتم
- به سلامتی خوش گذشت ؟
- چه خوشی داره بگذره اون جزیره لعنتی دار و ندار منو ازم گرفت
- چرا پس هی میری
- نمی دونم حس می کنم اونجا به یورا نزدیکترم ... با اینکه مزار یورا همینجا سئوله ولی نمی دونم چرا اونجور که اون پرتگاه لعنتی بهم ارامش میده مزارش نمیده
- چی بگم ... ازدواجم که نمی کنی تا از این افکار مزاحم خلاصت کنه
- فکر یورا واسه من افکار مزاحم نیست ... درباره این مسئله هم صحبت کردیم من ازدواج نمی کنم ... اولین و آخرین و تنها زنی که لیاقت همراهی منو داشت یورا بود و بس
- تو هنوز جوونی جونگی چطوری میخوای تنها زندگی کنی ؟ تو حتی واسه رفع نیازات بارم نمیری
- پدر تو مگه جوون نبود مادرتو از دست داد ... ازدواج کرد ؟
- پدر من فرق داشت اون دوتا بچه داشت که بهشون دل خوش کنه اما تو چی
- نیازی به بچه ندارم ... برامم مهم نیست چیزای دیگه بهتره دیگه ادامه ندیم چون خودتم میدونی نتیجه ای نداره بحثمون
- راس میگی ...اون خر شیطون که تو رفتی روش نشستی چسب دوقلو رو پالونش بود خودتم بخوای نمی تونی پایین بیای
جونگی از تشبیه کیو به خنده افتاد . کیو خوب بلد بود جو متشنج رو چطوری اروم کنه
- آ راستی یه چیز جالب
- چی
- وایسا بهت یه چیزی نشون بدم
جونگی به سمت گوشیش رفت و عکسی که خودش و یوجین گرفته بودن رو به کیو نشون داد
- چقدر تکنولوژی پیشرفت کرده لامصب چطوری اینقدر طبیعی درستش کردن
- چی رو طبیعی درست کردن؟
- فتوشاپ عکس خودت و بچگی یورا دیگه
- به نظرت این فتوشاپه ؟
- نه پس لابد با ماشین زمان رفتی تو ایام طفولیت یورا و باهاش سلفی گرفتی
- این یورا نیست
کیو با چشمایی که قد دوتا نلبکی شده بود به جونگی خیره شد
- چرت نگو جونگی ... یعنی میگی من خواهر خودمو نمی شناسم
- فکر کردم توهم زدم که اون شبیه یوراست ولی ظاهرا تو هم همین عقیده رو داری
- چی میگی جونگی نمی فهمم
- اسمش یوجینه ... دیروز بعد از اینکه داشتم از پرتگاه برمیگشتم دیدمش
- چطور همچین چیزی ممکنه ... اینقدر شباهت
- برای خودمم عجیبه ... حس می کنم عین این فیلما یه پری و یا فرشته یا همچین چیزی بود که اومد جلو روم
- خل شدی جونگی ... شباهته دیگه پیش میاد ... هر آدم کلی کپی داره تو دنیا
- آره ولی نه دیگه تا این حد ... درست انگار برگشتیم به اون سالا تازه جالبیش می دونی چیه
- چی
- دختره هشت سالش بود
- خب یعنی چی
- هشت سال پیش یورا مرد و اونم هشت سالشه شاید یه جور تناسخی چیزیه
- بی خیال جونگی زیاد بهش فکر نکن ممکنه بزرگ شه ترکیب صورتش عوض شه
- شاید
- راستی من و مینا قراره آخر هفته بریم اونجا
- کجا ؟ جیجو ؟
- اوهوم
- چرا
- یادمه سارا می گفت تو ایران مسلمونا وقتی عزیزی رو از دست میدن یه سری کارای خوب می کنن و اون رو تقدیم می کنن به روح مرده شون و اعتقاد دارن اون دنیا واسه عزیزشون خوب خواهد بود ... من و مینا هم می خوایم بریم رایگان بچه ها و اهالی روستای کنار پرتگاه رو ویزیت کنیم ... شنیدم اوضاع پزشکی و درمانی خوبی نداره اون منطقه
- کار خوبی می کنین
- خب دیگه من کلی کار دارم تو بیمارستان نمی تونم بیشتر بمونم فعلا
- باشه برو مزاحمت نمی شم
کیو از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد اما فکرش درگیر دختر کوچولویی بود که جونگی بهش نشون داده بود .
آخر هفته بود و مینا و کیو با مرخصی از بیمارستان راهی جیجو شدن . وقتی رسیدن قبل از اینکه به روستای کنار پرتگاه برن به خود پرتگاه رفتن . باد با شدت می وزید و کیو و مینا در حالیکه دست کیو دور کمر مینا بود درست مقابل پرتگاه ایستاده بودن
- هعیییی هشت سال شد ... یورا رفت و با رفتنش خیلی چیزا رو عوض کرد
- باورم نمیشه هشت ساله که یورا کنار ما نیست
- جاش خیلی خالیه
- خیلی خالیه ولی میدونی مینا چی ذهن منو یه وقتایی درگیر می کنه
- چی؟
- اینکه اگه بابام و یورا رابطشون خوب نمیشد بعد از مرگ یورا بابام چه احساسی داشت ؟
- قطعا پشیمون میشد ... انگار خواست خدا بود که بعد اونهمه سال تو سالای آخر عمر یورا تنها حسرت زندگیش از بین بره و رابطه اش با پدرت خوب بشه
- خوشحالم که این اتفاق افتاد ... بهتره دیگه بریم خانوم مدیر تو مدرسه منتظرمونه
- اره بریم
مینا و کیو به سمت ماشین رفتن و سوارش شدن تا به تنها مدرسه ی روستا برن . مدرسه کوچیک بود و مشخص بود دانش آموزای زیادی نداره . کیو با راهنمایی یکی از مسئولین مدرسه همراه مینا راهی اتاق مدیریت شد . مدیر با دیدن اونا کلی خوشحال شد و بعد از اینکه ازشون پذیرایی کرد اونا رو به بهداری کوچیک مدرسه راهنمایی کرد تا دانش آموزا رو یکی یکی برای معاینه بفرسته پیششون
- آقای کیم نگران نباشید اینجا دانش آموزای زیادی نداره زود کارتون تموم میشه
- عیبی نداره ما فعلا هستیم اینجا و بعد از مدرسه هم قصد داریم بریم بهداری روستا و افراد سالمند رو ویزیت کنیم
- کاری که می کنید واقعا قابل ستایشه ... مردم این روستا به خاطر دور افتادگیش از شهر زیاد واسه مداوا به شهر نمیرن و مریضی های عجیب غریبی هم تو سطح روستا هست
- من و همسرم تمام تلاشمون رو واسه درمان اهالی روستا می کنیم
مدیر لبخندی به نشونه تشکر زد و بعد از اتاق خارج شد و به معاون مدرسه سپرد بچه ها رو یکی یکی به اتاق ببره تا ویزیت شن . چندتایی از دانش آموزا که رفتن نوبت به یوجین رسید
- لی یوجین
- بله خانوم
- بیا بریم نوبت توئه
یوجین با قدم هایی آروم پشت سر ناظم راه افتاد
- خانوم ؟
- بله؟
- اونا بدن منو هم می بینن؟
ناظم که می دونست منظور یوجین چیه روی زانوهاش نشست و خودش رو هم قد یوجین کرد بعد دست محبتی روی سرش کشید
- نه عزیز دلم یه معاینه ساده اونم از روی لباسه نگران نباش
یوجین لبخندی از رضایت به لب آورد. توی بهداری کیو و مینا در انتظار دانش آموز بعدی بودن تا برای معاینه وارد بشه.
- چرا نمی فرستن دانش آموز بعدی رو
- نمی دونم بزار برم ببینم چی ...
هنوز حرف کیو تموم نشده بود که در باز شد و یوجین وارد شد . یوجین که سرش پایین بود با بلند کردن سرش باعث گرد شدن چشم کیو و افتادن خودکار از دستش شد . مینا نمی دونست علت تعجب کیو چیه
- چی شده عزیزم
- اون دختر...
- چیه
- باورم نمیشه اون واقعا کپی برابر اصل بچگی های یورائه
- جدی میگی
کیو با تکون سر پاسخ مثبت خودش رو اعلام کرد. یوجین شوکه به حرکات و صحبت های خانوم دکتر و آقا دکتر نگاه می کرد و ازشون سر در نمی آورد . کیو که فهمید یوجین سردرگم شده سریع به خودش اومد و با لبخند ازش خواست که جلوتر بیاد
- بیا جلوتر ببینمت خانوم کوچولوی زیبا
یوجین به آرومی نزدیک شد
- برو روی اون تخت بشین تا بیام معاینت کنم
یوجین بی هیچ حرفی به سمت تخت رفت و روی اون نشست . کیو اینبار به جای مینا خودش به سمت یوجین رفت تا معاینش کنه . همه چیز ظاهرا خوب بود و یوجین کوچولو هیچ مشکلی نداشت اما صورتش مثل بقیه نبود و با اینکه سنش خیلی کم بود اما حاله ی غمی روی صورتش بود . کیو دستی به موهای بلند و لخت یوجین کشید . با اینکار یوجین سرش رو بالا آورد و به کیو نگاه کرد . کیو لبخند پر از مهرش رو روی صورت اون پاشید
- آقای دکتر ؟
- جانم؟
- شما همه رو ویزیت می کنین ؟
- چطور ؟
- میشه مامان منم ویزیت کنین
- چرا عزیزم مگه مادرت مشکلی داره ؟
- نمی دونم ولی باید داشته باشه ... اون خیلی ضعیفه و بعضی روزا از حال میره اما ...
- اما چی عزیزم
- داییم نمیزاره اون بره شهر تا دکتر ببینه مشکلش چیه
- چرا نمیزاره
- نمیدونم ... داییم اصن به مامانم اجازه نمیده پاشو از خونه بزاره بیرون مگر اینکه خودش همراهش باشه
- حتما میام و مادرت رو ویزیت می کنم
- ممنونم آقای دکتر
چشمای یوجین از خوشحالی برق زدن . کیو هم از خوشحالی یوجین خوشحال بود
- تو خیلی خوشگلی ... میدونی منم یه خواهر داشتم که درست شبیه تو خوشگل بود
- ممنونم ... خواهرتون دیگه خوشگل نیست که میگین بود ؟
بغض گلوی کیو رو گرفته بود با صدایی دو رگه و درحالیکه لبخند تلخی رو لباش بود جواب یوجین رو داد
- خواهرم مرد... میدونی خواهر من کیه ؟
- نه ... من میشناسمش ؟
- ببینم یادته که هفته پیش یه آقایی رو کنار پرتگاه دیدی و باهاش عکس انداختی ؟
- آره آره یادمه همون آجوشی که همسر و دخترش توی پرتگاه کشته شدن
- آفرین ... همسر اون آجوشی خواهر من بود
- شما فامیل آجوشی هستی؟
- آره عزیزم ... آجوشی بهم سپرد وقتی دیدمت بهت سلامش رو برسونم
یوجین با یادآوری جونگمین خنده به لبش اومد . مرد خوب و مهربونی بود و اولین کسی بود که بعد از مادرش موهاش رو نوازش کرده بود .
- آقای دکتر ؟
- بله عزیزم
- وقتی اومدم تو اتاق شما گفتین من شبیه بچگی های کسی به اسم یورا هستم
- آره عزیزم یورا اسم خواهر منه که از دنیا رفته
- چه جالب
- چی چه جالب
- اسم مامان منم یوراست
- چـ...چــچــی گــ..ـفـ..ـتی؟
- گفتم اسم مامان منم یوراست
- من باید مامانت رو ببینم
کیو از جاش بلند شد و یوجین کوچولو رو تو آغوشش گرفت و به سمت در خروجی رفت. مینا که حواسش به مکالمه بین یوجین و کیو نبود از رفتار کیو شوکه شد
- کجا میری عزیزم؟
- من باید برم یه چیزی رو چک کنم عزیزم تو به باقی بچه ها برس
- باشه
کیو از در خارج شد
- باید بریم خونتون
- ولی باید اول به خانوم ناظم بگیم
در همین زمان ناظم مدرسه یهو از رو به رو پیداش شد
- اتفاقی افتاده آقای کیم؟
- من و یوجین باید بریم خونشون میشه اجازه اش رو بدین ؟
- بله حتما
کیو بی معطلی به سمت ماشینش دوید و بعد از سوار کردن یوجین خودش هم سوار شد و به سمت روستا راهی شدن . با راهنمایی یوجین به سمت خونشون رفتن . وقتی از در وارد شدن کیو متوجه زنی شد که پشت کرده به اونا روی حوض وسط حیاط نشسته و مشغول شستن لباسه
- مامان
با صدای یوجین زن دستش رو توی حوض آب کشید و از جاش بلند شد و بعد به سمت اونا برگشت . کیو چیزی رو که میدید نمی تونست باور کنه . با گرفتن چارچوب در مانع از افتادنش شد . چطور همچین چیزی ممکن بود . یورا با تعجب به مردی که همراه یوجین اومده بود خیره شد . یوجین به سمت مادرش دوید .
- مامان آقای دکتر میخواستن شما رو ببین
- منو ؟
- یـــ...ور...ا
یورا با تعجب به مردی که دخترش آقای دکتر خطابش کرده بود خیره شد
- شما منو میشناسین ؟
کیو با قدم هایی سست به سمت یورا راهی شد . دستی به صورتش کشید . نمی تونست خواب یا رویا باشه . قطعا کسی که رو به روش ایستاده بود خواهر دو قلوش یورا بود.
بی معطلی یورا رو در آغوش کشید . یورا شوکه شده بود . مردی که همراه دخترش اومده بود رو نمیشناخت و رفتاراش واسش عجیب بود . سعی کرد خودش رو از بغل اون مرد غریبه بیرون بکشه که چشمش به مین هو خورد که درست جلوی در با چشمایی به غضب نشسته در حال نگاه کردن به اونا بود . با سرعت خودش رو از بغل مرد غریبه بیرون کشید و اون رو کمی عقب هل داد
- داری چه غلطی می کنی هرزه
- اوپا به خدا چیزی که فکر می کنی نیست
کیو با شنیدن صدا به عقب برگشت . هردوشون با دیدن همدیگه چشماشون از تعجب گرد شده بود .
- تو...
- تو...
کیو با گذاشتن قطعات پازل کنار هم به نتیجه رسید . حالا می فهمید چرا هشت سال تمام یورا از همشون مخفی شده بود . به سمت مین هو رفت و مشتی رو حواله ی صورتش کرد . مین هو که تقریبا مست بود با ضربه ی کیو نقش زمین شد . کیو بدون اینکه به اون مهلت دفاع از خودش رو بده روی شکم اون نشست و مشت هاش رو یکی پس از دیگری رو صورت مین هو فرود می آورد . یورا که دید برادرش مین هو داره زیر دست مرد غریبه جون میده به سرعت خودش رو به اونا رسوند و سعی کرد مرد غریبه رو از روی برادرش بلند کنه . یورا هرچقدر تلاش کرد زورش به مرد نرسید برای همین روی زمین زانو زد و شروع کرد به التماس کردن . کیو با تعجب به خواهرش خیره شد . اون داشت چیکار می کرد . از روی مین هو بلند شد و به سمت یورا رفت و سعی کرد بلندش کنه
- آقا شما با برادرم چه مشکلی دارین چرا دارین میزنینش؟
- برادرت ؟ یورا تو چی داری میگی اون برادر تو نیست من برادرتم
یورا با تعجب به مرد رو به روش خیره شد . اون داشت از چی حرف میزد . با حالتی گنگ چشماش رو به مین هو دوخت . مین هو پوزخندی زد
- هه برادر .... کجا تشریف داشتی این هشت سال آقای برادر
- خفه شو عوضی
با صدای آژیر پلیس همگی به سمت دروازه خونه برگشتن . کیو چشمش به مینا خورد . مینا که بعد از رفتن کیو کار زیادی واسش نمونده بود به سرعت با پرس و جو به خونه یوجین رسید و بعد از دیدن صحنه دعوا سریعا با پلیس تماس گرفت .
پلیس ها به سرعت وارد خونه شدن و از اونجائیکه مین هو غرق در خون روی زمین افتاده بود اول به سمت کیو رفتن
- توضیح بدین که چرا این بلا رو سر این آقا آوردید ؟
- ایشون خواهر منو هشت ساله تمامه که دزدیده آقای پلیس
- منظورتون چیه ؟
کیو ماجرا رو به طور خلاصه برای پلیس شرح داد .
- خب چه مدرکی دارین که ثابت کنه این خانوم خواهر شماست
- اینجا در حال حاضر مدرکی ندارم اما کارت شناسایی خواهرم سئوله من الان فقط یه عکس دوتایی از خودمون دارم که توی کیف پولمه
- خانوم شما تایید می کنین که این اقا برادرتونه و این آقا ( اشاره به مین هو ) شما رو دزدیده ؟
یورا سرش پایین بود و کاملا مشخص بود که هنوز در بهت اتفاقاتی که افتاده به سر میبره
- با شمام خانوم .. شما حرفای این آقا رو تایید می کنید ؟
- من هیچی یادم نیست ... من حافظه ام رو از دست دادم
کیو به سمت مین هو حمله ور شد
- د اخه لعنتی اون دهن بی صاحابت رو باز کن و راستشو بگو عوضی
مین هو دوباره پوزخند منزجر کننده اش رو برای کیو نمایان کرد . بعد مدتی مکث خونی که تو دهنش جمع شده بود رو به بیرون تف کرد
- درسته من دزدیدمش ... من این همه سال مخفی نگهش داشتم ... من نذاشتم شماها بفهمین اون زندست ... تمام این سالا زجرش دادم تا انتقاممو ازتون بگیرم ... اون که زجر می کشید حس می کردم شماها دارین زجر می کشین .... ولی هنوزم دلم خنک نشده ... تا انتقام مرگ پدر و مادرمو از تک تکتون نگیرم دلم آروم نمیشه
پلیس ها با اعتراف مین هو اون رو دستگیر و همراه خودشون به اداره آگاهی بردن . یورا همچنان مات و مبهوت ایستاده بود . مینا که تازه فرصت هضم وقایع رو پیدا کرده بود به سرعت به سمت یورا دوید و اون رو در آغوش گرفت
- خدایا شکرت .... خدایا هزار مرتبه شکرت ... یورا تو زنده ای ؟ واقعا خودتی ؟
یورا هنوز هم نمی تونست چیزایی که شنیده بود رو باور کنه . ادمایی که اینقدر با محبت باهاش برخورد می کردن و همشون از دیدنش اشک شوق می ریختن واسش کاملا بیگانه و غریبه بودن . با پیشنهاد کیو و با کمک مینا یورا رو به داخل خونه بردن .
- یه چیزی بگو یورا ... میدونم سخته هضمش واست ... واسه همه ی ما سخته
- باورم نمیشه ... باورم نمیشه کسی که این همه سال داشت من و دخترمو شکنجه میداد و اذیت می کرد و ما رو تحقیر می کرد و من فقط چون برادرم بود تحمل می کردم در اصل هیچ نسبتی باهام نداشت
- متاسفم یورا ... داداشتو ببخش که نفهمید خواهرش زندست ... که نتونست ازت دربرابر اون عوضی حمایت کنه
- یعنی من هرزه نیستم ؟ یوجین ؛ دختر من حروم زاده نیست ؟
- معلومه که نیستی عزیز دلم ... تو از برگ گل پاکتری ... یوجین هم حروم زاده نیست ... اون بابا داره ... یورا شوهرت بعد از تو دیگه زندگی نکرد ....تمام این سالا داره با خاطرات تو سر می کنه ... بعد تو زندگی همه ی ما نابود شد عزیز دلم
یورا سر از حرفای مردی که فهمیده بود برادرشه در نمی آورد .
- باید بریم از اینجا ... هم تو هم یوجین دیگه حتی یه لحظه هم نباید تو این روستای لعنتی بمونین
- عزیزم پس مداوای بقیه چی
- دست خودم نیست مینا ... بعد از اینکه دیدم اونا چه رفتاری با یورای من داشتن دیگه نمی تونم بهشون کمک کنم ... دلم راضی نمیشه
- هر طور خودت صلاح میدونی عزیزم
- عزیزم یورا حالش خوب نیست با یوجین برین و وسایل ضروریشونو جمع کنین تا هرچه زودتر بریم
مینا چشمی گفت و همراه یوجین کوچولو رفتن تا کاری که کیو ازشون خواسته بود رو انجام بدن . کیو به یورا نزدیک شد و سر اون رو روی سینه اش گذاشت و شروع به نوازش موهای خواهرش کرد . یورا که احساس امنیت شدیدی تو آغوش برادرش داشت کم کم به اشکاش اجازه ی جاری شدن داد . دلش عجیب می خواست تو بغل یکی بغض هشت سالشو خالی کنه و چه آغوشی بهتر از آغوش برادرش البته برادر واقعیش .
تمام مدت یورا ساکت بود و چیزی نمی گفت و فقط هرکاری ازش می خواستن انجام میداد . موقع ترک خونه حس عجیبی داشت . خونه ای که تماما توش زجر میکشید و شبانه روزش توی اون سپری شده بود رو حالا داشت ترک می کرد. مردم دم در خونه ایستاده بودن و زیر لب چیزایی رو زمزمه می کردن . دیگه برای یورا مهم نبود . تقریبا به واسطه برادرش هویت واقعیشو فهمیده بود و متوجه شده بود که اون هرزه ای که مین هو ازش ساخته بود نیست . یورا و یوجین سوار ماشین شدن . لحظه ی آخر وقتی جمعیت و خونه داشت از صفحه دید محو میشد یورا برگشت و نگاهی بهشون انداخت . چقدر اذیت شده بود و حالا که فهمیده بود همشون بی پایه و اساس بودن چقدر بیشتر شکسته بود . تا به اون روز فکر می کرد که اون واقعا گذشته ی سیاهی داشته و لیاقتش بود این همه توهین و تحقیر اما حالا که فهمیده بود گذشته اش هیچ لکه سیاهی داخلش نیست قلبش درد گرفته بود.
توی فرودگاه منتظر پروازشون بودن . کیو به سمت شیشه ی بزرگ فرودگاه برگشت که یوجین کوچولو جلوش ایستاده بود . لبخندی به لب آورد و به سمت یوجین رفت و کنارش ایستاد. یوجین با قرار گرفتن کسی کنارش سرش رو بلند کرد و وقتی دید دایی جدیدشه اونم لبخند زد.
- داشتی هواپیماها رو نگاه می کردی؟
- نه تو فکر بودم
کیو از جواب یوجین شروع کرد به خندیدن . این جواب واسه یه دختر کوچولویی به قد و قوراه و سن و سال یوجین واقعا خنده دار بود
- به چی می خندین
- به هیچی عزیزم ... شما خیلی دوست داشتنی هستیا میدونستی؟
گونه های یوجین از تعریف داییش گل انداختن
- من باید شما رو دایی صدا کنم؟
- معلومه عزیزم
- یعنی دایی مین هو دیگه دایی من نیست
- نه عزیزم اون دایی شما نیست
- دایی مین هو آدم بدیه ؟
کیو نمیدونست جواب یوجین رو چی بده . ذهنش به دوران دبیرستان پر کشید . مین هو واقعا آدم بدی نبود . زمانی که همکلاسی بودن و بعد هم به خاطر شراکت کوتاه پدراشون با هم رابطه ی خوبی داشتن و تقریبا با هم رفیق شده بودن . آتیش انتقام تو وجود مین هو اون رو تبدیل به این هیولایی که شده بود ، کرده بود .
- نمیدونم دایی جون
- دایی؟
- جان دایی
- بابای من ...
- بابات چی
- بابای من آدم خوبیه ؟
- میدونی بابات کیه
یوجین دو به شک سرش رو پایین انداخت نمی دونست چه جوابی بده
- همون آجوشی مهربون دیگه ، مگه نه؟
- آره عزیز بابای شما همون آجوشی مهربونه ... اسمش پارک جونگمینه... مطمئنم اگه بفهمه شما دخترشی خیلی خوشحال میشه
کیو رو زانوش ها نشست و خودش رو هم قد یوجین کرد و اون رو در آغوش کشید . یوجین هم دستای کوچیکش رو دور گردن کیو حلقه کرد . کیو با دستاش شروع به نوازش خرمن موهای سیاه و لخت یوجین کرد . یوجین اونقدر شبیه بچگی های خواهرش یورا بود که حس می کرد برگشته به اون سالا و دوباره داره یورا رو نوازش می کنه . با صدا کردن شماره ی پروازشون همگی به سمت هواپیما راهی شدن . بعد از چند ساعت پرواز و معطلی های بعدش بالاخره اونا به عمارت کیم رسیدن . کیو به سمت یورا که پشت ماشین نشسته بود برگشت و لبخند پر مهرش رو به صورت خواهرش پاشید
- یورا جان از اینجا به بعد همه چی یکم سخت میشه ... همه فکر می کنن تو مردی و برای همین ممکنه با دیدنت شوکه بشن پس زیاد تعجب نکن ... ما باید به همشون یکی یکی بگیم که تو زنده ای
- من هیچکس رو یادم نمیاد نمی دونم باید در برابرشون چه واکنشی نشون بدم
- نگران نباش به همشون توضیح میدم که تو اونا رو نمیشناسی ... فردا باید ببرمت پیش یه دکتر مغز و اعصاب تا ببینه وضعیت حافظه ات در چه حاله و چقدر امید هست که بتونی دوباره همه چی رو به یاد بیاری
یورا به نشونه ی تشکر لبخند زد . همگی از ماشین پیاده شدن و راهی درب ورودی خونه شدن . خدمتکار خونه اولین کسی بود که یورا رو میدید . اونقدر شوکه شده بود که حتی یادش رفته بود باید در برابر اونا به نشونه ی احترام تعظیم کنه . کیو به خدمتکار لبخندی زد
- خانم لی تعجب نکنین یوراست
- ولی آقا چطور ممکنه خانوم زنده باشن ؟
- داستانش مفصله ... بابا کجاست
- آقا تو حال پذیرایی نشستن
- باشه
کیو به سمت یورا برگشت
- عزیزم تو بابا رو یادت نمیاد اما یه چیزی درموردش هست که باید بدونی
- چی ؟
- بعد از خبر مردن تو بابا چند روزی حالش خیلی بد بود و مدام بی تابی میکرد تا اینکه بالاخره این همه بی تابی و فشار و نتونست تحمل کنه و سکته کرد . ما زود رسوندیمش بیمارستان اما دوبار هم توی بیمارستان سکته کرد و مجموع اون سه تا سکته باعث شد پدرمون به طور کامل فلج بشه و الان هشت ساله زندگی نباتی داره
کیو موقع گفتن جمله آخر سرش رو پایین انداخته بود . یورا نمی دونست چی بگه . پدرش سکته کرده بود ؟ اونم نه یه بار و سه بار . با قدم هایی آروم پشت سر کیو وارد سالن پذیرایی خونه شدن . آقای کیم روی ویلچر نشسته بود و به نقطه ای خیره بود . کیو پدرش رو صدا زد و آقای کیم با شنیدن صدای پسرش فقط تونست مردمک چشمش رو به سمت اون بچرخونه . با دیدن دختری که پشت کیو بود مردمک چشمش شروع کرد به لرزیدن . کیو با چشمایی اشکبار یورا رو جلو آورد و به پدرش نشون داد
- ببین کی اومده بابا ... نگاه کن دخترت یورا اومده
یورا با قدم هایی آروم به سمت پدرش حرکت کرد . ناخودآگاه داشت به سمتش کشیده میشد . مردمک چشم آقای کیم تمام مدت در حال دنبال کردن یورا بود . یورا وقتی به ویلچر پدرش رسید روی زانوهاش نشست و دستای پدرش رو تو دستاش گرفت . بوسه ای روی اونا کاشت . پدرش رو نه می شناخت و نه یادش بود اما از همون لحظه ای که دیده بودش مهرش به دلش نشسته بود و حس می کرد عاشق این مرده نشسته روی ویلچره . اشکاش جاری شدن . اشکای آقای کیم هم
- متاسفم پدر ... متاسفم که اینطوری شدین
آقای کیم نمی تونست حرف بزنه اما با نگاهش سعی داشت به دختر عزیزش بفهمونه که چقدر از دیدن دوبارش خوشحاله . کیو به اونا نزدیک شد و یورا رو از روی زمین بلند کرد .
- یورا جان باید هرچه زودتر به همسرت هم بگیم که تو زنده ای
- باشه
کیو یورا و یوجین رو به سمت اتاقی که مال خود یورا بود ، برد .
- اینجا منتظر باشین تا من بگم جونگی بیاد و بعد از اینکه براش همه چی رو توضیح دادم میارمش تو اتاق ، باشه ؟
یورا چشماش رو به نشونه باشه روی هم گذاشت . کیو از اتاق خارج شد و در رو بست . گوشیش رو از جیبش خارج کرد و شماره جونگی رو گرفت.
- الو جونگی
- سلام کیو
- خوبی ؟ کجایی
- دارم برمیگردم خونه تازه از شرکت اومدم بیرون
- عه چه خوب پس نرو خونه بیا خونه ی ما
- چیزی شده کیو ؟ تو مگه نرفته بودی جیجو
- رفتم ولی یه چیزی شد زود برگشتم ... بیا بهت میگم
- باشه
جونگی تماس رو قطع کرد و مسیرش رو به جای خونه ی خودش به خونه ی آقای کیم تغییر داد . یه ربعی طول کشید تا به اونجا برسه . کیو با دیدن جونگی از جاش بلند شد و باهاش دست داد و ازش دعوت کرد تا بشینه.
- اتفاقی افتاده کیو مردم از نگرانی
- خب راستش نمی دونم چطوری بهت بگم جونگی
- هرجور میگی بگو فقط زودتر بگو دلم اومد تو دهنم
- درمورد یوراست
- یورا؟
- آره یورا ... جونگی تو هشت سال پیش تایید کردی جسد داخل ماشین ماله یوراست
- خب
- رو چه حسابی اینکارو کردی؟
- هم حلقه ی ازدواجمون که تو دستش بود و هم اینکه یورا با ماشینم از هتل خارج شده بود
- خب من فکر می کنم شاید اون یورا نبوده باشه
- یعنی چی کیو ؟ بعد هشت سال تازه یادت افتاده ؟
- وقتی رفتم جیجو به این نتیجه رسیدم
- یعنی یورا هشت ساله زندست ؟ کو کجاست ؟ هشت ساله غیبش زده؟
- خب شاید اتفاقی افتاده که ما نتونستیم پیداش کنیم
- کیو خل شدی تو ... می دونستم اینطوری میشی نمیذاشتم بری جیجو....
- یورا زندست جونگی
- چی؟ نه واقعا دیگه مطمئن شدم خل شدی
- بهت ثابت می کنم اون زندست
- چطوری؟
- باهام بیا
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور