توی اتاق یوجین مدام اینور و انور می رفت و از دیدن عروسکای تو اتاق حسابی ذوق زده شده بود
- مامان اینا واسه شمان ؟
- نمیدونم عزیزم ... اگه اینجا اتاق من بوده باشه حتما واسه منن دیگه
- اگه واسه شما بودن اجازه میدین من بعدا باهاشون بازی کنم ؟
- معلومه عزیزم اگه واسه من بودن همشو می تونی برداری واسه خودت
- ممنون مامان جونم
کیو تقه ای به در زد و بعد آروم شروع به باز کردن اون کرد . یوجین که صدای در رو شنید رفت کنار مادرش که اونم از صدای در از جاش بلند شده بود ایستاد . با باز شدن در چشم جونگی اول به یوجین کوچولو خورد اما تا خواست حرفی بزنه در بیشتر باز شد و اون قامت زنی رو کنار یوجین دید . چشمش رو به آرومی از یوجین برگردوند سمت زن و به آرومی داشت از پایین به بالا می رفت تا اینکه بالاخره روی صورت زن متوقف شد . چیزی که میدید رو نمی تونست باور کنه . قدمی به عقب برداشت و همینکه داشت سقوط می کرد کیو به سمتش رفت و مانع از افتادنش شد . جونگی بهت زده نگاهش رو از یورا گرفت و سرش رو به سمت کیو برگردوند و منتظر واکنش کیو بود . چشمای کیو به اشک نشسته بودن و روی لباش لبخند شیرینی خودنمایی می کرد . جونگی دوباره سرش رو به سمت یورا برگردوند . لباش شروع کردن به حرکت اما هرکاری می کرد نمی تونست کلمه ی یورا رو ادا کنه برای همین فقط لباش بی صدا باز و بسته میشدن . خودش رو از دستای کیو بیرون کشید و با قدم هایی که هر کدوم چند ثانیه ای به طول انجامید به سمت یورا رفت . وقتی بالاخره فاصله ی بینشون طی شد دستش رو به آرومی به سمت صورت یورا برد و شروع به لمس اون کرد . کمی پایین تر اومد و با دو دستش شونه های یورا رو گرفت . باز دلش راضی نشد و شروع به برانداز کردن یورا از نوک پا تا سر کرد . دوباره دستش رو سمت صورت یورا برد . نه این نمی تونست خیال یا خواب باشه . خودش بود خود یورا . چشماش یکی یکی از اشک پر شدن . هنوز هم مات و مبهوت بود اما تو یه حرکت ناگهانی یورا رو محکم در آغوش گرفت
- خدایااااا شکرت ... باورم نمیشه ... تو یورای منی ... تو عزیز دل منی ... یورای من زندست ... یورای من نمرده بود .... من دارم دوباره تو رو بغل می کنم .... این یورای منه ... خودشه ... من بیدارم
بعد خودش رو از یورا جدا کرد و با دستاش شونه های اونو گرفت
- یه چیزی بگو یورا ... بهم بگو اینا همش خواب نیست و من بیدارم ... کیو این چرا هیچی نمیگه ... یورا منو یادت رفت ... از دستم ناراحتی هان ؟ .... ناراحتی چرا پیدات نکردم ... یه چیزی بگو یورا
- من...
- آروم باش جونگی ... یورا حافظه اشو از دست داده و تو رو به یاد نمیاره ...
جونگی به سمت کیو برگشت
- منظورت چیه ؟
- داستانش مفصله برات میگم ولی تو نمی خوای دختر کوچولوتو ببینی ؟
دختر کوچولوت ؟ این واژه چقدر برای جونگی غریب بود . به سمت یوجین برگشت . بعدا از دیدن یورا کاملا حضور اون رو فراموش کرده بود . لبش به لبخند باز شد و روی زانوهاش نشست و خودش رو هم قد یوجین کرد . یوجین هم با دیدن پدرش لبخند زد . جونگی بی معطلی دختر کوچولوشو در آغوش گرفت و یوجین برعکس مادرش که هیچ واکنشی نشون نداده بود دستش رو دور گردن پدرش حلقه کرد. بعد از مدتی که جونگی به اندازه ی کافی دختر کوچولوشو در آغوشش نگه داشته بود بالاخره رضایت داد و یوجین رو از خودش جدا کرد
- باورم نمیشه این پرنسس خانوم زیبا دختر کوچولوی من باشه
- منم باورم نمیشه آقای مهربون و خوشتیپی مثل شما پدرم باشه
همه از حرف یوجین به خنده افتادن . جونگی اونو بغل کرد و از زمین بلندش کرد و بوسه ای روی گونه اش کاشت
- آخ چقدر چسبید .... قربون تو برم من
یوجین دستش رو دور گردن باباش حلقه کرد و خودش رو به اون چسبوند . کیو که دید اوضاع خوبه از همگی دعوت کرد تا به حال پذیرایی برن و مفصلا درمورد اتفاقاتی که افتاده و قراره بیفته صحبت کنن . وقتی که دور هم جمع شدن جونگی که تو ذهنش کلی سوال نپرسیده مونده بود یکی یکی شروع به پرسیدن همشون کردن و کیو هم تا جایی که می دونست به همشون جواب میداد .
- اون مین هوی لعنتی رو من با دستای خودم خفه می کنم بی شرف حروم زاده
- آروم باش ... اون الان تو زندانه و فردا هم واسه رسیدگی به پرونده اش میارنش سئول ... بهتره بذاریم قانون خودش واسه اون پست فطرت تصمیم بگیره
- اون عوضی چطور دلش اومد رو زن و بچه ی من دست کثیفشو بلند کنه ؟ هان ؟ جفت دستاشو قلم می کنم
- به خیال خودش داشت از ما انتقام می گرفت
- انتقام چی ؟ مگه ما پدرشو لو دادیم تازه وقتی پدرش تبرئه شد خودش کدوم گوری بود
- بی خیال همه چی بعدا مشخص میشه که کارش با نقشه ی قبلی بوده یا نه فعلا بزار پلیسا کارشونو بکنن
جونگی دیگه چیزی نگفت . یورا که حسابی سرش درد گرفته بود از جمع عذرخواهی کرد و با یوجین به اتاقش رفت تا بخوابه . بعد از رفتن اون جونگی هم عزم رفتن کرد .
- دلم نمیاد یورا و یوجینو بزارم و برم ولی باید برم یه سری کارا رو ردیف کنم ... فردا میام دنبالشون و جفتشون و با خودم میبرم خونه
- باشه فقط قبلش من یورا رو می برم بیمارستان پیش دکتر مغز و اعصاب تا ببینیم وضعیت حافظه اش در چه حاله
- منم میام
- پس مستقیم بیا بیمارستان و بعدشم با یورا بیا دنبال یوجین و ببرش خونه
- فردا شب یه مهمونی تو خونه میگیرم و بچه ها رو دعوت می کنم تا بیان و خبر زنده بودن یورا رو بهشون بدیم
- فکر خوبیه
- من دیگه میرم مراقبشون باش
- خیالت تخت شب بخیر
- شب بخیر
جونگی درحالیکه هنوز دلش پیش یورا و یوجین بود خونه رو ترک کرد . بعد از رفتن اون یورا به آرومی از اتاق بیرون اومد
- هنوز نخوابیدی ؟
- خوابم نبرد
- بیا بشین
یورا به سمت مبلی که کیو روش نشسته بود رفت و اونم کنار کیو نشست .
- از جونگی می ترسی؟
- نه ... فقط چون نمی شناسمش نمیتونم باهاش راحت باشم
- بهت حق میدم اما جونگی مرد بدی نیست می تونی بهش اعتماد کنی
- میشه یه سوال بپرسم ؟
- جانم بپرس
- اون تو این هشت سال چیکار می کرد ؟ ازدواج نکرد ؟
کیو خندید . یورا با اینکه حافظش رو از دست داده بود اما تغییر زیادی نکرده بود . حتی با اینکه جونگی رو نمیشناخت اما بازم روش تعصب داشت
- بعد از برگشتش از جیجو تا دو هفته تب داشت و مریض بود و همش هذیون می گفت . بعد از اونم حالش زیاد تعریفی نداشت . حدود دو ماهی طول کشید تا به حالت نرمال دربیاد البته نرمال یعنی شبیه یه آدم سالم نه جونگی سابق . جونگی ای که ما می شناختیم اونقدر پر انرژی و شاد بود که ناخودآگاه اطرافیانش رو هم سرذوق می آورد اما بعد تو دیگه حتی لبخند عادیشم تلخ و ناراحت کننده بود . وقتی فارغ التحصیل شد و رفت شرکت مشغول شد روزی یه منشی و کارمند زنو مینداخت بیرون . کافی بود کوچکترین رفتاری ازشون ببینه تا عذرشونو بخواد . هرچی هم ما بهش اصرار می کردیم که تنهایی بسه و هنوز جوونه و باید زن بگیره تو گوشش نمی رفت و می گفت یورا اولین و آخرین زن زندگی منه . خلاصه که بزرگترین ضربه رو تو این قضیه جونگی خورد .
- بابامون چی ؟ اون بنده خدا هم به خاطر من سکته کرد و خونه نشین شد
- آره اما به نظرم جونگی بیشتر نابود شد ... بابا فقط فلج شد اما به جرئت میتونم بگم جونگی مرد ...
یورا ته دلش خوشحال بود که همسرش تمام این سالا بهش وفادار مونده بود اما بازم نمی تونست اعتماد کنه . دست خودش نبود تمام این سالا در کنار مردی زندگی کرده بود که دیدش رو نسبت به همه ی مردای عالم بد کرده بود .
- آ راستی میدونم سخته این تغییر محیطای ناگهانی و یه دفعه ای اما جونگی میخواد فردا تو و یوجین و به خونه اش یعنی خونه اتون ببره
- اون حق داره درسته من چیزی یادم نمیاد اما خب من زنشم و یوجینم دخترش پس باید پیش اون باشیم
کیو خودشو به یورا نزدیک کرد و بوسه ای رو پیشونیش زد
- مرسی که اینقدر درکت بالاست عزیزم
یورا لبخندی زد و بعد از گفتن شب بخیر از جاش بلند شد تا به اتاقش بره . زندگی جدیدش و آدماش خیلی متفاوت از کسایی بودن که تو این هشت باهاشون سر و کار داشت . بعد از اون همه توهینای جورواجوری که از اهالی روستا دریافت کرده بود این همه احترام واسش قابل هضم نبود.
صبح زود کیو و یورا راهی بیمارستان شدن و جونگی هم توی بیمارستان بهشون ملحق شد . متخصص مغز و اعصاب بیمارستان که بهترین دوست کیو بود به سرعت کارای یورا رو انجام داد . بعد از انجام آزمایشات و گرفتن عکسای لازم همگی توی اتاق منتظر نظر دکتر بودن . آقای دکتر بعد از اینکه عکسا رو بررسی کرد روی صندلیش نشست .
- خب زیاد مقدمه چینی نمی کنم و شما رو هم اذیت نمی کنم ... وضعیت عکسا اصلا جالب نیستن ... ضربه ای که به سر وارد شده اونقدر جدی نبود یعنی اگه همون هشت سال پیش سعی میشد تا یه سری خاطرات اساسی بازسازی شه به سرعت حافظه برمیگشت اما اینکه هشت سال تمام جلوی برگشتش گرفته شده کارو خیلی سخت کرده
- یعنی یورا دیگه هیچ وقت حافظه اش رو بدست نمیاره ؟
- نمی تونم بگم هیچ وقت ولی احتمالش خیلی کمه ... درصورت برگشت هم نمی تونم تضمین کنم تمام خاطرات رو به یاد بیاره بلکه فقط اشخاص مهم و یه سری چیزای اساسی همین
- ما باید چیکار کنیم که اون احتمال کم قوی شه
- تو خودت دکتری کیوجونگ ... تو دنیای پزشکی هیچ راهکار قطعی ای وجود نداره ... من یه سری دارو می نویسم و یه سری هم مواد غذایی که با خوردنشون حافظه اش تقویت بشه شما هم باید سعی کنید چیزایی که تو گذشته واسه یورا مهم بوده رو دوباره به یادش بیارین تا شاید با قلقک دادن حافظه اش بشه یه چیزایی رو ریکاوری کرد
کیو از دوستش تشکر کرد و همراه جونگی و یورا از اتاق خارج شد .
- خب بچه ها شما برین منم میرم سرکارم
- ممنون کیو خیلی بهت زحمت دادیم
- این چه حرفیه یادت نره یورا خواهر منه ها
یورا هم با لبخند از کیو تشکر کرد و همراه جونگی از بیمارستان خارج شدن . توی ماشین نشسته بودن و یورا بی هیچ حرفی بیرون رو تماشا می کرد
- کیو بهت گفت قراره تو و یوجین باهام بیاین خونمون ؟
- آره گفت
- تو که مشکلی نداری؟
- نه
- امشب یه مهمونی داریم تو خونه
- واقعا؟
- آره ... قراره دوستای نزدیکمون به علاوه خانواده ی منو دعوت کنیم تا همه رو از زنده بودنت مطلع کنیم
- ممنونم
جونگی در جواب یورا لبخند زد . به اتفاق هم دنبال یوجین رفتن و بعد از سوار کردن یوجین از خونه کیو راهی خونه خودشون شدن . جونگمین مقابل درب خونه بزرگ و خوشگلی توقف کرد و بعد از چند ثانیه درب بزرگ خونه باز شد و جونگی داخل شد . مقابل درب ورودی خونه خدمتکارای زیادی صف کشیده بودن و مشخص بود همگی آماده ی خوش آمدگویی به یورا و یوجینن . جونگی از ماشین پیاده شد و به سرعت به طرف در سمت یورا رفت و در رو براش باز کرد . یورا از ماشین پیاده شد و بعد جونگی در عقب ماشین رو برای دختر کوچولوش باز کرد . همه با دیدن یورا و یوجین و جونگی بهشون تعظیم کردن و جونگی در حالیکه دستش دور کمر یورا بود از بین اونا عبور کرد و درست کمی جلوتر از درب ورودی توقف کرد .
- خب همونطور که دیشب توضیح دادم همسر عزیزم و دختر کوچولوم زنده هستن و از امروز به بعد اینجا زندگی می کنن .... یادتون باشه تا امروز هر احترامی به من میذاشتین من بعد باید به دخترم و همسرم هم بذارین .. حرف اونا حرف منه و توهین به اونا توهین به من ... حواستانو جمع کنین که کوچکترین اشتباهی رو به هیچ وجه نخواهم بخشید ... باید تمام اسباب راحتی و آسایش اونا رو تمام و کمال فراهم کنین شیرفهم شد ؟
همه ی خدمتکارا یک صدا کلمه بله رو ادا کردن . جونگی که خیالش از بابت توصیه ها راحت شده بود با لبخند یورا و یوجینو به داخل خونه دعوت کرد . هر دوی اونا با دیدن داخل خونه دهانشون از تعجب باز مونده بود و جونگی با صبر و حوصله جای جای خونه رو به اونا نشون میداد و معرفی می کرد . بالاخره وقتی معرفی طبقه پایین تموم شد جونگی اونا رو به طبقه دوم که اتاق خوابا قرار داشتن برد . بعد از نشون دادن اتاقای جلویی که بعضی هاشون اتاق مهمان و بعضی هم اتاق کار بودن جونگی جلوی یه در مکث کرد و به سمت یوجین و یورا برگشت
- یوجین می تونم ازت بخوام چشمات رو ببندی؟
- چشمامو؟
- آره بابایی یه چیزی این تو هست که می خوام باهاش غافلگیرت کنم
یوجین بلافاصله چشماش رو بست اما جونگی که نمی تونست به شیطون کوچولوش اعتماد کنه به سمت اون رفت و چشماش رو با دستش گرفت و بعد با اشاره از یورا خواست تا در اتاق رو باز کنه . با باز شدن در یورا از دیدن اتاق ماتش برد . یه اتاق بزرگ که تمام وسایل داخلش ست صورتی بودن . جونگی به آرومی دستش رو از روی چشمای یوجین برداشت و ازش خواست که چشماش رو باز کنه . یوجین کوچولو به آرومی شروع به باز کردن چشماش کرد . با دیدن اتاق رو به روش جیغی از خوشحالی کشید و به سمت بزرگترین عروسک اتاق که سه برابر خودش بود دوید و سعی کرد بغلش کنه اما زورش نمیرسید . جونگی و یورا از دیدن تلاشای ناموفق یوجین به خنده افتادن . یوجین که دید حریف اون خرس غول پیکر نمیشه بی خیال اون شد و به سمت باقی وسایل اتاق رفت . اونقدر ذوق زده بود که مدام از اینور اتاق به اونور اتاق می رفت
- تو دیشب فهمیدی ما زنده ایم کی وقت کردی این اتاق رو آماده کنی ؟
- قدرت عشق رو دست کم نگیر یورا خانوم
- و البته پول
- خب پولم بود ولی اون عشقه قوی تر بود
- ممنونم ... یوجین هیچ وقت عروسکی نداشت و به خاطر مین هو و رفتاراش نمی تونست مثل هم سن و سالاش بازی کنه و مجبور بود همیشه عاقلانه رفتار کنه
- لعنت به اون عوضی
یورا از ناراحتی سرش رو پایین انداخت . جونگی هم دست کمی از اون نداشت با این تفاوت که علاوه بر ناراحت عصبی هم بود . یوجین که حسابی اتاقو زیر و رو کرده بود و دیگه چیزی واسه کشف نمونده بود تازه یادش افتاد که باید از پدرش واسه این اتاق خوشگل تشکر کنه برای همین به سرعت به سمت جونگی دوید و شبیه کوالا به پای باباش چسبید . جونگی که از حرکت یوجین شوکه شده بود با خنده خم شد و اونو از پاش جدا کرد و بغلش کرد اما تا خواست یوجینو ببوسه اون پیش دستی کرد و محکم لپای پدرش رو بوسید
- ممنونم بابا جونم این اتاق فوق العاده ست
جونگی هم متقابلا بوسه ای روی لپای تپلی و سفید دخترش نشوند
- قابل خوشگلترین پرنسس دنیا رو نداره حالا بدو بازی کن تا من اتاق مامانی رو هم بهش نشون بدم
- چشم
جونگی یوجین رو روی زمین گذاشت و همراه یورا از اتاق خارج شدن . چند متر اونورتر جونگی کلیدی رو از جیبش خارج کرد و با اون در مقابلش رو باز کرد . تا اینجا هیچ اتاقی درش قفل نبود و این برای یورا عجیب بود . جونگی بعد از باز کردن در اتاق یورا رو به داخل اون دعوت کرد . اتاقی که داخلش شدن شگفت انگیزترین بخش خونه بود . همه چیز اتاق گلبهی بود و جای جای اون عکسای بزرگ یورا روی دیوار قرار داشت . البته کلی قاب عکس کوچیک هم بود که تصویر داخلشون عکسای دوتایی جونگی و یورا بودن .
- اینجا قرار بود اتاقمون باشه اما هیچ وقت فرصت نشد نشونت بدمش
- خیلی خوشگله ... به طرز عجیبی آرامش بخشه
- نمی دونم یادت هست یا نه اما گلبهی رنگ مورد علاقت بود
- یادم که نبود اما با دیدنش حس خوبی بهم دست داد فک کنم هنوزم رنگ موردعلاقم باشه
- میدونی بزرگترین حسرتم چی بود
- چی
- اینکه تو هیچ وقت اینجا رو ندیدی
- چرا
- می خواستم سورپرایزت کنم و بعد از ماه عسلمون بیارمت اینجا اما بعد ماه عسلمون دیگه تو کنارم نبودی... وقتی برگشتم در اینجا رو قفل کردم و فقط هفته ای یه بار یه خدمتکار می اومد و تمیزش می کرد ... با دیدن این اتاق بیشتر اعصابم بهم میریخت و دلتنگت میشدم
- بابت این سالا متاسفم ... ظاهرا هر دومون زندگی سختی داشتیم
- اینکه تو و یوجینم این هشت سال داشتین زجر میکشیدین رو نمی تونم هیچ رقمه قبول کنم و دلم می خواد با همین دستام مین هو رو خفه کنم
- دیگه هرچی بود گذشت
- یورا من دلم نمیخواد حتی یه اینچم دیگه ازت فاصله بگیرم اما از اونجائیکه میدونم چون منو یادت نمیاد ممکنه کنارم معذب باشی پس تا وقتی خودت قبولم کنی جدا از هم می خوابیم ... اینجا اتاق تو باشه و منم برمیگردم به اتاق خودم
- ممنون که شرایط منو درک می کنی ... برام سخته که یه شبه نقش یه زن متاهل رو بازی کنم
- می دونم عزیزم ... همینکه هرروز ببینمت واسم کافیه حتی اگه مجبور باشم تا آخر عمرم ازت جدا باشم
یورا به نشونه تشکر لبخند زد .
- لباسات دست نزده توی کمدن ... سرویس بهداشتی شخصی هم تو اتاقت هست که اون درشه ( اشاره به در گوشه ی اتاق ) ... کاری داشتی میتونی با زنگی که جلوی دره یکی از خدمتکارا رو احضار کنی تلفن داخلی هم داری که می تونی از اون استفاده کنی .. دیگه من میرم تو هم از صبح بیداری بهتره یکم استراحت کنی
جونگی از اتاق خارج شد . حالش به طرز عجیبی خوب بود . مهم نبود که یورا چیزی رو یادش نمی اومد یا قرار بود تا ابد هم همینطور بمونه . وجودش واسش کافی بود .حالا که اون بود می تونست تک تک لحظات عاشقانشون رو یه بار دیگه تکرار کنه.
شب شده بود و همه توی سالن اصلی جمع شده بودن . هیچکس نمی دونست علت این مهمونی یهویی چیه اما از اونجاییکه جونگی تو این هشت سال گذشته دل و دماغ هیچ کاری رو نداشت و کاملا منزوی شده بود وقتی خودش به همشون زنگ زده بود تا به مهمونی بیان همگی بی معطلی قبول کرده بودن و حتی یونگ سنگ هم به خاطر این مهمونی قرار مصاحبه اش رو لغو کرده بود تا در اون حضور داشته باشه . مدتی که گذشت قامت جونگی از بالای پله ها نمایان شد . بهت و تعجب همه زمانی بیشتر شد که جونگی دیگه لباس مشکی تنش نبود و صورتش برعکس همیشه شاد بود . اولین فکری که به ذهن همگی خطور کرد این بود که جونگی بعد هشت سال دوباره عاشق شده و حتما این مهمونی برای معرفی همسر آینده اشه. وقتی جونگی به پایین پله ها رسید بعد از احوال پرسی از تک تک مهمونا دوباره چند پله ای بالا رفت و با چندتایی سرفه توجه همه رو به خودش جلب کرد
- میدونم که همتون کنجکاو شدین که بدونین چرا ازتون خواستم امشب دور هم جمع بشیم و چرا بعد از هشت سال من امشب اینقدر خوشحالم ... اول از همه دوست دارم ازتون تشکر کنم که امشب تشریف آوردین اینجا و بعدش می خوام بهتون یه خبر مهم و خوشحال کننده رو بدم ... راستش یه اتفاقی افتاد که من متوجه شدم هشت سال پیش دچار سوتفاهم بزرگی شدم
همه با تعجب به دهن جونگی خیره شده بودن . منظورش از سوتفاهم چی می تونست باشه ؟ یعنی این سوتفاهم می تونست ازدواجش با یورا باشه ؟
- راستش من از روی ظاهر قضیه قضاوت کردم و باعث شدم هشت سال تمام همگی ما تو غمی فرو بریم که اصلا وجود خارجی نداشت
هیچ کس سر از حرفای جونگی در نمی آورد و همه با هم پچ پچ میکردن و هرکس از بغلیش می پرسید که آیا اون فهمیده جونگی چی میگه یا نه اما پاسخ همه منفی بود
- میدونم همتون گیج شدین و پیش خودتون میگین این چرندیات چیه من دارم میگم ... اما باور کنین گفتنش خیلی سخته و من نمیدونم چطور بهتون بگم ... دیگه بیشتر از این معطلتون نمی کنم .... راستش یورای من ... زن عزیز من نمرده
تمام جمعیت حاضر یکصدا و با هماهنگی کامل کلمه چی رو ادا کردن . کم کم داشتن مطمئن میشدن که جونگی دیوونه شده که یورا از بالای پله ها نمایان شد . ناگهان سکوت همه جا رو در بر گرفت . هیچکس قادر به گفتن هیچ چیز نبود و تنها صدایی که می اومد صدای پاشنه های کفش یورا بود که دست در دست دختر کوچولوش از پله ها پایین می اومد. اولین کسی که به خودش اومد و به سمت یورا دوید هیون بود . اون بی معطلی یورا رو در آغوش گرفت و بعد از اون بقیه بودن که یکی یکی جلو می اومدن و با بغل کردن یورا خوشحالیشونو از زنده بودنش ابراز می کردن. یورا مجبور بود به تمام کسایی که نمی شناختشون از روی ناچاری لبخند بزنه . کار سختی بود اما هرچی که بود تموم شد اما کسی نبود که متوجه سردی رفتار یورا نشده باشه و اینجا بود که باز جونگی لب به سخن گشود
- دوستان امیدوارم که از رفتار یورا ناراحت نشده باشین چیز ناراحت کننده ای که این وسط هست یورا حافظه اش رو از دست داده
- چطوری؟
- خودش هم یادش نیست اما هشت سال پیش وقتی چشمش رو باز کرد دید تو یه بهداری بستریه و چیزی هم از گذشتش یادش نمونده بود برای همینم هشت سال دور از ما داشت زندگی می کرد
جونگی به طور خلاصه ماجرا رو برای همه تعریف کرد . همگی از شنیدن داستان سخت زندگی یورا متاثر شده بودن. طفلی یورا از بدو تولدش رنگ خوشی درست حسابی رو به چشم ندیده بود .اما چیزی که مهم بود زنده بودن اون بود و بس .
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور