خرید بک لینک

کنار هم نشسته بودن و چند دقیقه ای بود که بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود . بالاخره یورا با صدایی آروم شروع به صحبت کرد

- خب سر دسته ی نامردا تعریف کن ببینم از ایران چه خبر

- داستانش خیلی مفصله ....

و بعد سارا شروع کرد از اولین لحظه ی ورودش به ایران تا برگشتش به کلاس رو یکی یکی و با جزئیات برای یورا تعریف کرد.

- فیلم سینمایی ای داشتی واسه خودت اونورا برای مرگ مادربزرگت متاسفم مطمئنم که الان تو بهشت کنار پدرت حسابی خوشحاله

- ممنون منم با تنها چیزی که خودمو قانع و آروم می کنم همینه که اون اونجا احساس بهتری داره تا اینور پیش ما

- پس الان جنابعالی صاحب دو سوم اون همه ملک و املاکی

- اوهوم

- بابا ایول به عمت من بودم به حرف وکیله گوش میکردم یا حداقل نصفشو میدادم

- شوهر عمم خدا رو شکر صد برابر این دارایی رو داره و عمم اصن نیازی به اموال پدریش نداره تازه می گفت اگه تو هم سر و کلت پیدا نمیشد سهم الارث بهروز یعنی بابام رو میدادن خیریه

- یاااااااااا چه خبره اینهمه پول رو دلشون می اومد بدن خیریه ؟

- میگم که وضعشون خیلی توپه .... خب حالا اینا رو بی خیال تو بگو اینور چه خبر بود

- اینور به پر حادثگی اونور نبود ولی خب همچین خالی از اتفاقم نبود ولی مهمترینش واسه تو رفتن یونگیه

- چییی ؟ یونگی رفته ؟ کجا ؟ چرا ؟ کی

- صبر کن الان میگم رفتن که نمی تونم بگم کامل رفته ولی والا با وضعی که اون میاد مدرسه شبیه مونده ها هم نیست

- میشه آسمون ریسمونو بذاری کنار و درست بگی

- سال دوم که تموم شد یونگی هم از طریق آزمون ورودی وارد یه کمپانی بزرگ شد و الان داره دوره های کارآموزیشو می بینه تا به عنوان خواننده مشغول شه

- چرا اینقدر یهویی ؟

- خودمونم هنوز تو شوکیم ولی یونگ سنگه دیگه کدوم کارش قابل پیش بینیه که این یکی باشه الانم فقط ماهی دو سه بار اونم به زور میاد مدرسه که فقط اومده باشه و بعدا بتونه مدرک پایان تحصیلیشو بگیره وگرنه دائم تو کمپانی مشغوله

یورا که دید صدایی از سارا در نمیاد برگشت تا عکس العملش رو نسبت به این خبر بشنوه اما با دیدن صورت گریون سارا شوکه شد . سارا بی صدا داشت گریه می کرد .

- سارا ... سارا خوبی ؟

- چرا ... آخه چرا یورا .... داشتم واسه دیدنش می مردم .... لحظه لحظه رو شمارش می کردم که بیام تو کلاس و صورتشو هرچند عبوس هر چند جدی و بی احساس ولی یه بار دیگه ببینم ... یورا من چه گناهی کردم ... هان ... چرا سهم من تو عاشقی اینه ... تا کی من باید همه چی رو تحمل کنم

یورا سارا رو در آغوشش گرفت و با دستش آروم روی پشتش ضربه میزد .

- آروم باش سارای من ... آروم باش عزیزم ... متاسفم واقعا ولی چه میشه کرد ... دورت بگردم آروم باش ... تو اینطوری کنی من دق می کنما ... درست میشه همه چی ... از مدرسه رفته از کره که نرفته تازه وقتی مشهور شه کلی ازش عکس و آهنگ میاد بیرون اینطوری بیشتر می تونی ببینیش که

- همینش داره زجرم میده یورا ... من تحمل دیدن چارتا دختری که تو مدرسه دورش حلقه میزدن رو نداشتم حالا چطور باید با هزاران هزاران فن کنار بیام ... چطور می تونم قربون صدقه رفتن دیگرانو تحمل کنم و دم نزنم هان من چیکار کنم یورا چیکار کنم ...

یورا نمی دونست چطوری سارا رو آروم کنه . کاملا بهش حق میداد . بعد از پنج ماه برگشته بود و حالا باید جای خالی یونگ سنگ رو تحمل می کرد . باید با شهرتی که قرار بود بدست بیاره کنار می اومد و حتی اگه با یونگ سنگ به جایی هم نمیرسید مجبور بود تا آخر عمر همه جا آثار یونگ سنگ رو به عنوان عشق اولش ببینه .

سارا آرومتر شده بود و گریه اش به فین فین مختصری تنزیل شدت پیدا کرده بود .

- حالت الان خوبه سارا ؟

- آره خوبم خب ادامه بده ببینم دیگه چیا شد

- یه خبر خوب بدم

- چی ؟

- درمورد مینا

- چیزی شده

- اون و کیو رابطشونو رسمی کردن

- جدی میگی ؟ بابا ایول به مینا و شانسش لامصب داداشتو خواستو به همونم رسید

- شانس نیست خواهر من عاقل اندیشیه ... رفت مثل آدم عاشق شد رفت عاشق یه آدم شد

- اینم هست البته ... هرچند که تو هم الان کنار عشقتی

- هنوز هیچی نشده اینجور زانوی غم بغل نگیر من مطمئنم تو هم یه کنار یونگی خواهی بود

- یعنی ممکنه یورا ؟

- چرا نباشه یونگی هیچکس تو زندگیش نیست اگرم یادت باشه قبل رفتنت خودش اومد پیشتو اعتراف کرد ولی جنابعالی کلاس گذاشتی

- یعنی می خواستی بعد از اونهمه حرفایی که بارم کرده بود اینقدر راحت قبولش کنم ؟ غرور من پس چی ؟

- عشق و غرور ؟ چه حرف خنده داری ؟ هم می خوای پیش عشقت باشی و هم غرورت حفظ شه ؟

- راس میگی نباید غرور به خرج میدادم باید از همون اولش عین همه دنبالش موس موس می کردم و اوپا سرنگهه اوپا سرنگهه راه می نداختم ... نباید میذاشتم هه ری از چنگم درش بیاره ... نباید به هیون جواب مثبت میدادم ... نباید نباید نباید ... می بینی کل این عشق خلاصه شده تو یه عالمه نباید بی معنی یه عالمه نباید اجباری ... حالا چیکار کنم ؟ چه گلی به سرم بگیرم ؟ میشه زمانو به عقب برگردوند ؟

- نه نمیشه ولی خواهشا یه مشت نباید جدید به اون مجموعه اضافه نکن و از این به بعد به جای حرف عقلت که درگیره غروره بچسب به حرف دلت

سارا آه بلندی کشید . حق با یورا بود تا حالاش هم همه چیز منطقی پیش رفته بود در حالیکه خوب می دونست وقتی پای دل وسط باشه عقل هیچ جایی نداره . دیگه صحبتی نمونده بود واسه همین تصمیم گرفتن برگردن به کلاس . همینطوریشم کلی دیر کرده بودن برای همین با عجله و در حالیکه دستشون تو دست هم بود شروع کردن به دویدن سمت کلاس . وقتی پشت در رسیدن نفس هردوشون بند اومده بود ولی می خندیدن . خیلی وقت بود اینطوری ندوئیده بودن . تقه ای به در زدن و به آرومی وارد کلاس شدن . استاد لی با تکون سر بهشون اجازه نشستن داد و اون دو هم رفتن و سرجاشون نشستن .

زنگ تفریح دوباره همگی دور هم جمع شده بودن و می گفتن و می خندیدن . صدای قهقهشون کل مدرسه رو گرفته بود

- مینا جونم و کیو جانِ یورا تبریک میگم دوستیتونو

- مرسی سارا جونم

- ممنون سارا جانِ یورا

- امیدوارم که رابطتتون جدی و جدی و جدی تر بشه و یورا طعم شیرین عمگی رو بچشه

1مینا و کیو هر دو از خجالت سرشون رو انداختن پایین و زیر زیرکی بهم دیگه نگاه کردن . با شنیدن این حرف توی دل جفتشون خروار خروار قند در حال ذوب شدن بود.

- راستی بچه ها یادمون باشه یونگی رو خبر کنیم سارا برگشته بزار بیاد مدرسه

- نه هیون بهش چیزی نگین

- چرا می خوای سورپرایزش کنی ؟

- نه بابا سورپرایز چیه نمی خوام به خاطر من پاشه بیاد مدرسه

- باز غرور به خرج دادی سارا

- مسئله غرور نیست یورا نمی خوام واسه خاطر من برنامه هاشو عوض کنه اون دیگه الان اختیارش دست کمپانیشه نه خودش

- نخیر تو درست بشو نیستی فقط خواهشا این سری نیا پیش من عزادار بگیر که من شانس ندارم تو عشق و عاشقی

- یااااا یورا خانوم جنابعالی خواهشا از غرور حرف نزن که خودت از همه بدتری

- من کی مغرور بودم جونگی ؟

- پس عمه ی جکی جان بود به جای اینکه بیاد به شاهزاده ی رویاهاش عشقشو اعتراف کنه پا شد رفت لب پشت بوم

- من اسم اونو نمیذارم غرور بلکه یه متد جدید تو ابراز عشق بود آقامون من اونطوری داشتم با زبون بی زبونی می گفتم جونگی خان من الان کسی تو زندگیم نیست

- متد جدید ؟ قربون متدت برم که اگه بابات یه ذره زودتر نرسیده بود باید الان به جای خودت خاکسترتو بغل می گرفتم

همه زدن زیر خنده حتی سارایی که حسابی رفته بود تو خودش . هیون با حسرت خاصی به سارا نگاه می کرد . چقدر دلش این دختر رو می خواست اما در عین حال بیشتر از هرکس دیگه ای هم می دونست که بند بند وجود سارا یونگ سنگ رو طلب می کنه نه هیچکس دیگه رو . دست رو دلش گذاشت تا سارا خوشحال باشه ؛ خوشحالی سارا واسش از هر وصالی شیرین تر و لذت بخش تر بود .

همینطور می گفتن و می خندیدن که یه دفعه سر و کله ی سی وو از دور پیدا شد .

- سارا میشه یه لحظه بیای ؟

- چرا ؟ چی شده ؟

- هیچی بیا بهت میگم

- بچه ها من میرم ببینم سی وو چی میگه بعد میام

سارا از جمع جدا شد و همراه سی وو رفت . هیون به محض رفتن اون دوتا شروع به صحبت کرد

- خب بچه ها من یه نقشه دارم واسه همینم به سی وو پیام دادم بیاد سارا رو واسه چند لحظه از جمع دور کنه

- چه نقشه ای ؟

- مواجه کردن این دوتا عتیقه با هم

- منظورت یونگ سنگ و ساران ؟

- به جز این دوتا مگه گوهر نایاب دیگه ای هم تو مدرسه داریم

- خب چطوری ؟ سارا خیلی جدی گفت نمی خواد یونگ سنگ بفهمه

- آها ما هم بشینیم دست رو دست بذاریم دیگه ؟ بعد اون وقت یونگ سنگ بیاد مدرسه و ببینه سارا خیلی وقته برگشته و ما هیچی بهش نگفتیم چی ؟

- خب اینم هست

- می بینید که ما در نهایت یا توسط یونگ سنگ کشته میشیم یا سارا پس بهتره کار درست و بکنیم و بمیریم

- خب نقشت چیه ؟

- آخر هفته برنامه می چینیم بریم بیرون بعد به یونگ سنگ هم میگیم بیاد اون که نمی دونه سارا اومده کره پس از جانب اون همه چی حله می مونه سارا که بهش میگیم یونگ سنگ رو دعوت نمی کنیم و بعد اونجا این دوتا رو با هم مواجه می کنیم و تنهاشون میذاریم چون اگه بخوایم همه چی رو بسپریم دست سرنوشت تا مادامی که زمین دور خودش می چرخه اینا دوتا هم همینطور دور خودشون و این عشق مسخرشون می چرخن ... حالا اول من زنگ میزنم به یونگ سنگ و اونو هماهنگ می کنم بعدم با سارا صحبت می کنیم

- نقشت به نظر بی عیب و نقص میاد ولی من واقعا نمی تونم پیش بینی کنم این دوتا بعدش چه واکنشی نشون میدن می دونی که آدمیزاد نیستن

- این دوتا فقط معطلن یکی هلشون بده سمت همدیگه ... بسه این همه دوری و جدایی ... سارا که وضعش معلومه و یونگ سنگم که همه دیدیم بعد رفتن سارا دیگه اون یونگ سنگ سابق نشد حتی بعد رفتن هه ری هم اینطوری نشده بود ولی با رفتن سارا حسابی شکسته شد

هیون گوشیش رو در آورد و شماره ی یونگ سنگ رو گرفت . بعد از چند بوق پی در پی بالاخره صدای خسته ی یونگ سنگ توی گوشی پیچید

- الو

- الو یونگ سنگ ... هیونم

- فهمیدم اسمت تو گوشیم سیوه چی شده زنگ زدی ؟

- کار داری ؟ تو کمپانی ای ؟

- نه خونم ...

- زهرمار تو تو خونه چه غلطی می کنی ؟ کمپانی نیستی پاشو بیا مدرسه دیگه

- تا یه ساعت پیش داشتم عین چی تمرین می کردم تازه خیر سرم رسیدم خونه و داشتم کپه مرگمو میذاشتم زنگ زدی

- آخر هفته چی کاره ای ؟

- خواننده ام.... شغل آدم مگه آخر هفته ها عوض میشه

- ههههه خندیدم نمکدون ... برنامه مرنامه هرچی داری کنسل کن با بچه ها می خوایم دور هم جمع شیم شام بریم بیرون

- چی شده یهو ؟ تولد کسیه ؟

- نخیرم خواستیم قبل از اینکه مورچه های تو خیابونم بشناسنت در جوارت شام کوفت کنیم بعد که مشهور شدی همینم نمیشه

- خیله خب بابا قانع شدم باشه میام بیکارم

- پس واست آدرس رستوران و ساعتشو می فرستم فعلا

- باشه فعلا

هیون تماس رو قطع کرد و گوشی رو توی جیبش گذاشت

- خب اصل کاری راضی شد می مونه سارا . بهش میگیم تصمیم گرفتیم به مناسبت برگشتش جشن بگیریم خب ؟ اوه اوه اومد مواظب باشین سوتی ندین فقط

سارا با قیافه ای تو هم و در حالیکه غر میزد از راه رسید

- پسره ی مشنگ یه وری منو این همه راه کشونده تا اون سر مدرسه بزنم نصفش کنما

- چی شده سارا ؟

- هیچی آقا منو برده بود پی نخود سیاه عوضی سرکارم گذاشته بود آشغال

- بی خیال بابا

سارا رفت و سر جای قبلیش که ایستاده بود قرار گرفت اما همچنان صورتش تو هم بود و معلوم بود که هنوزم از دست سی وو عصبیه . همگی به زور جلوی خودشون رو گرفته بودن تا نخندن .

- آ راستی سارا تو که رفته بودی ما یه تصمیمی گرفتیم

- چه تصمیمی ؟

- آخر هفته به مناسبت برگشتت بریم بیرون شام

- به مناسبت برگشت من ؟

- اوهوم

- خب خیلی خوبه ولی ...

- اگه درمورد یونگ سنگ نگرانی بهش چیزی نمیگیم هرچند که اون اصن وقت بیرون اومدنم نداره

- اگه اینطوره من مشکلی ندارم بریم

سارا به زبون نشون میداد که از این قضیه راضیه اما خودش بهتر از هرکس دیگه ای می دونست که ته دلش همش منتظر این بود که بچه ها بگن یونگ سنگ هم میاد .

مدرسه تعطیل شده بود و وقت رفتن به خونه بود . سارا توی ماشین تنها بود چون سی وو می خواست مدرسه بمونه و با چندتا از دوستاش دسته جمعی درس بخونن . یهو فکری به سرش زد .

- آقای لی

- بله خانم ؟

- شما کمپانی ... رو می شناسید ؟

- بله خانوم این کمپانی تو کره خیلی مشهوره چطور مگه ؟

- می تونید منو ببرید اونجا ؟

- الان ؟

- بله

- چشم خانوم

راننده شخصی سارا رو طبق خواسته اش به کمپانی برد و درست مقابل در ورودی کمپانی اما اون دست خیابون ماشین رو نگه داشت . سارا شیشه ی ماشین رو پایین آورد و به در ورودی کمپانی خیره شد . از درد گردن سرش رو بلند کرد ؛ نمی دونست چقدر اونطوری مونده بود نگاهی به ساعتش انداخت . چیزی رو که میدید باور نمی کرد . اون دقیق دو ساعت تمام رو همونطوری خیره به در بود و با افکار مشوش خودش درگیر بود . این امید رو داشت که بتونه یونگ سنگ رو ببینه اما حتی نمی دونست که یونگ سنگ اصلا تو کمپانی هست یا نه یا اینکه کی از کمپانی خارج میشه . هیچی نمی دونست اما با این حال به در زل زده بود و انتظار می کشید . با ناامیدی تمام خواست شیشه رو بالا بیاره و از راننده بخواد حرکت کنه که همون موقع ماشینی درست جلوی در کمپانی نگه داشت و فردی به سرعت خودش رو رسوند و در سمت راننده اش رو باز کرد . چیزی که میدید رو باور نمی کرد . این یونگ سنگ بود ولی چرا اینقدر تغییر کرده بود ؟ با یونگ سنگی که هر روز تو مدرسه می دیدش و فقط به قیافه اش با یونیفرم عادت کرده بود زمین تا آسمون فرق می کرد . موهاش رو به سمت بالا و با شکل فوق العاده ای فرم داده شده بود و لباس مشکی ای هم که تن کرده بود به معنای واقعی کلمه جذاب تر و مردونه ترش کرده بود . اونقدر محو نگاه کردنش شده بود که پاک یادش رفته بود ممکنه یونگ سنگ اون رو ببینه . یونگ سنگ که متوجه سنگینی نگاهی روی خودش شده بود برگشت سمت ماشینی که سارا توش بود اما سارا به محض اینکه متوجه حرکت سر یونگ سنگ به سمت خودش شد شیشه رو بالا کشید و از آقای لی خواست به سرعت بره اما تمام مسیر رو با چشم در حال دید زدن یونگ سنگ بود تا اینکه کمپانی و یونگ سنگ به طور کامل از محدوده ی دیدش محو شدن.

یونگ سنگ نتونست درست فرد توی ماشین رو ببینه اما همون یه نگاه هم به نظرش آشنا می اومد . یعنی اون واقعا سارا بود ؟ چطور ممکن بود سارا برگشته باشه کره و کسی به اون چیزی نگفته باشه . با این خیال که حتما اشتباه دیده سری تکون داد و به سمت کمپانی برگشت . با چشمش از بالا تا پایین کمپانی رو برانداز کرد و آه بلندی کشید . هنوز خستگی تمرین صبح کامل از بدنش در نرفته بود و حالا باز باید می رفت واسه تمرین.

تو چشم به هم زدنی هفته به پایان رسید و روز موعود فرا رسید . بچه ها توی رستوران دور هم نشسته بودن تا واسه اون دو کفتر عاشق نقشه بکشن . ساعت پنج بود و هنوز تا قرارشون که ساعت 6 بود یک ساعتی وقت داشتن

- خب بچه ها من براشون یه جای عالی رو آماده کردم و همه چی رو به راهه که فقط جناب شاه و ملکه تشریف فرما شن و اما نقشه ... میریم بیرون و منتظر می مونیم تا وقتی که بیان هرکدوم زودتر اومدن راهی اتاقی که رزرو کردم می کنیمشون و منتظر دومی می مونیم و بعدش اونم می فرستیم تو و خودمون هم می زنیم به چاک تا در حین انفجار پرشون ما رو نگیره اگه البته قراره خل شن

- یکم دقیقتر توضیح بده هیون بابا این نقشه الان پره از جاهای مبهم

- رفیق نیستین که یه مشت مخ آکبند دور خودم جمع کردم یکمم به خودتون فشار نیاریدا خیلی خب خوب گوش کنین دیگه تکرار نمی کنم ... الان ساعت پنجه دیگه ما شش میریم بیرون و البته خودمونو نشون نمیدیم من منتظر یونگ سنگ و یورا هم بمونه منتظر سارا .. اگه سارا زودتر اومد به فرض ، یورا باید ببرش تو اتاقی که رزرو کردم و اونجا بعد به بهونه اینکه بهش تلفن شده از طرف یکی از ماها میاد بیرون و بعد می مونیم منتظر یونگ سنگ وقتی اونم اومد من می برمش سمت اتاق اما نرسیده تظاهر می کنم که بهم تلفن شده و بهش میگم بره و منتظر شه تا برگردم بقیشم که دیگه مشخصه ... آها چیزی که یادم رفت بگم این کاغذه....

- این چیه ؟

- توش توضیحات لازمو نوشتم هرکدومشون که دوم اومد می دیم دستش و میگیم رفت تو اتاق بازش کنه و بخونتش

- خب این الان بهتر شد ولی باز نقطه های مبهم....

اینبار دیگه به جز هیون صدای داد بقیه هم در اومد

- جان عمه ات بی خیال کیو ... نمیخوایم رئیس جمهور کره رو ترور کنیم که اینقدر می خوای با دقت همه چی رو بفهمی

- والا من ترجیح میدم رئیس جمهور کره رو ترور کنم تا این دو تا رو با هم رو به رو ... الان پنج و نیمه دیر نشه یه وقت نیان همه چی خراب شه

- نه بابا یونگ سنگ که شرط می بندم تا قبل شش و نیم نیاد ... از صدتا زن بدتره تو حاضر شدن سارا هم که دیگه اصن کلا زنه

- دستت درد نکنه اوپا

- مگه دروغ میگم یورا شما خانوما تا یه دست کل کمدو نپوشین و در نیارین بیرون نمیرین که

یورا لبخند ژکوندی به لب آورد . حرفی نداشت بزنه چون کامل حق با هیون بود .

یونگ سنگ ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد . نگاهی به ساعت انداخت 5:45 دقیقه بود و هنوز یه ربعی تا شش مونده بود . دیگه اونجا بود و کاری هم نمی تونست بکنه . بیرون کار داشت و تصمیم گرفته بود قبل از اومدن کارشو انجام بده و بعدش بیاد سر قرار اما کارش زود تموم شد و حالا زودتر از موعد رسیده بود . چاره ای نبود از ماشین پیاده شد . ترجیح میداد بقیه ی وقتش رو تو رستوران سپری کنه تا ماشین .

راننده جلوی در رستوران نگه داشت . سارا نگاهی به ساعتش انداخت . 5:45 دقیقه بود . با احتساب ترافیک زود راه افتاده بود اما اونجور که تصور می کرد به ترافیک نخوردن و همین شده بود که زودتر رسید . از ماشین پیاده شد اما با دیدن فردی که جلوش ایستاده بود دهنش از تعجب وا موند .

یونگ سنگ به محض پیاده شدن متوجه ماشینی شد که همون موقع رسید . همون ماشینی بود که اونروز جلوی کمپانی بود . وقتی داشت می رفت پلاکش رو حفظ کرده بود و حالا براش عجیب بود که این ماشین اینجا چیکار می کنه برای همین تا پیاده شدن صاحبش منتظر موند اما به محض باز شدن در و دیدن چهره ی سارا سر جاش خشکش زد . پس اشتباه نکرده بود و اون دختری که اونروز دیده بود همون سارا بود همون کیم سارایی که یهو رفت و با دنیایی از ابهام تنهاش گذاشت.

هر دوشون با دهانی باز به هم دیگه خیره مونده بودن و هیچ کدوم قدرت انجام هیچ کاری نداشت . دیدن همدیگه اونم تو این وضعیت چیزی بود که واسه هیچکدومشون قابل هضم نبود .

- ای خااااااک عالم تو سر جفتتون که گند زدین تو نقشه های ما

سارا و یونگ سنگ هردو به سمت صدا برگشتن و با قیافه ی عبوس هیون و پشت سرش بقیه ی بچه ها مواجه شدن . اونجا چه خبر بود ؟ هر دوشون بی خبر از همه جا فقط در حال فحش خوردن از هیون بودن

- یعنی بمیرین که لیاقت سورپرایز کردنم ندارین ... دائم خدا تو قرارا همه رو میکارین بعد امروز تازه یه ربعم زودتر حاضری زدین ؟

- هیون اینجا چه خبره ؟ چی شده ؟ چرا کسی به من نگفت سارا برگشته

- اگه دقت کنی همه ی این بدبختی ها رو کشیدیم که جنابعالی رو خبردار کنیم که سارا برگشته

- چرا اینطوری ؟ می مردین مثه آدم بهم بگین

- بله دقیقا می مردیم اونم نه مرگ طبیعی بلکه بر اثر قتل به دست کیم سارا ایشون با جدیت تمام همگیمونو از گفتن خبر برگشتنش به تو منع کرد

یونگ سنگ به سمت سارا برگشت و معنی دار نگاش کرد . سارا خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت

- به خدا چیزی که فکر می کنی نیست فقط نخواستم بهت بگن که مجبور شی از کارت بزنی و بیای مدرسه

- خب حالا دعواهاتونو بذارین واسه بعد فعلا تشریف بیارین دنبالم درسته گند زدین به مراسم آغازین نقشم ولی هنوز تموم نشده

هیون جلو افتاد و بقیه هم بی هیچ حرفی دنبالش راه افتادن . هیون وقتی به اتاق رسید متوقف شد و در کشویی رو باز کرد و خودش کناری ایستاد .

- بفرمایید داخل

همه سر جاشون وایستاده بودن و هیچکس حرکتی نمی کرد . مدتی که گذشت بالاخره صدای هیون در اومد

- احیانا قصد ندارین برین داخل ؟ زیر لفظی بدم ؟

- چرا به من نگا می کنی؟

- چون فقط تو و سارا باید برین تو

- فقط ما ؟

- اوهوم

بچه ها فرصت هیچ حرف اضافه ای بهشون ندادن و در یک چشم به هم زدن یونگ سنگ و سارا رو به داخل اتاق هل دادن و هیون در حالیکه درو داشت می بست سرش رو از نصفه در داخل آورد

- هی شما دوتا امشب می شینین مثه آدم سنگاتونو وا می کنین و به نتیجه می رسین وگرنه سپردم موقع بیرون اومدن دستاتون تو هم گره نباشه همینجا دو تا گلوله تو مخ جفتتون حروم کنن شیرفهم شد ؟

و بعد بدون دادن فرصت واسه جوابی در و بست و رفت . یونگ سنگ و سارا که شوکه شده بودن با حرف هیون به خنده افتادن و به همدیگه نگاه کردن و همونطور با خنده رفتن و پشت میز نشستن .

بچه ها از رستوران خارج شدن و جلوی در ورودی توقف کردن

- خب حالا ما چیکار کنیم ؟

- ما هم میریم عشق و صفا هرچند فقط من بینتون بی نصیب موندم

کیو و جونگمین هر دو به مینا و یورا که کنارشون ایستاده بودن نگاه کردن و دستشونو تو دست هم گره کردن و به هم دیگه لبخند زدن

- خب حالا .... بهونه دادم دستشون لاو بترکونن

همشون با دیدن قیافه ی هیون به خنده افتادن اما هیون همچنان پوکر فیس بهشون خیره شده بود و به نشونه ی تاسف سرش رو تکون میداد . بالاخره صبرش سر اومد و راهش رو گرفت و رفت و بقیه هم خنده کنان دنبالش راه افتادن.

یونگ سنگ و سارا توی اتاق نشسته بودن و مدتی بود که سکوت کرده بودن و با غذاشون بازی می کردن . یهو یونگ سنگ چوب غذا خوری رو روی میز گذاشت و به نگاهش رو به سارا دوخت

- کی برگشتی ؟

- یه ماه نمیشه ولی بچه ها از دوشنبه فهمیدن

- چرا ؟ به اونا دیگه چرا نگفتی ؟

- می خواستم سورپرایزشون کنم

- آها فقط با من مشکل داشتی دیگه

- تا قبل از ورودم به کلاس نمی دونستم تو از مدرسه رفتی

- یعنی سی وو بهت نگفته بود ؟

- من و سی وو اصن تو خونه با هم حرف نمیزنیم اصولا ... تو چرا یهو تصمیم گرفتی خواننده شی ؟

- یهویی نبود

- تو که درست خوب بود چرا مدرسه رو ول کردی ؟

- درسم خوب بود اما هیچ رویایی نداشتم ... وقتی بچه ها رو میدیدم که از رویاهاشون واسه رفتن به دانشگاه می گفتن پیش خودم گفتم من چه رویایی دارم ؟ ولی هیچ چیزی نبود که بخوامش جز خوانندگی ... وقتی اون روز تو خونتون با صدام آروم شدی و گریه کردی تصمیمو گرفتم ... تصمیم گرفتم بخونم و با صدام قلبای مردمو آروم کنم ... نه واسه شهرتش و نه واسه پولش فقط می خواستم با صدام بشم مسکن درد آدمایی که تو دلشون غم دارن ... خب تو بگو ... تو چی شد که برگشتی کره ؟

- تمام اتفاقاتی که افتاده بود نقشه ی اوپا کانگ جون بود واسه همینم من و مامانم برگشتیم

- یعنی چی ؟

سارا تمام ماجرا رو برای یونگ سنگ تعریف کرد . وقتی صحبتاش تموم شد غذاهای روی میز هم تقریبا رو به پایان بود .

- اینقدر حرف زدم که اصن نفهمیدم کی همشو خوردیم

- هههه آره ظاهرا تموم شد غذاها پس دیگه بریم

- کجا ؟

- نمی دونم ولی بالاخره یه جا پیدا می کنیم دیگه

یونگ سنگ از جاش بلند شد و سارا هم به تبعیت از اون اینکارو کرد . به در ورودی که رسیدن یونگ سنگ ایستاد و بازوش رو حلقه کرد . سارا گنگ به بازوی یونگ سنگ خیره موند . یونگ سنگ بازوشو رو چند باری تکون داد . سارا با تعجب به سمتش رفت و با شک و تردید و به آهستگی بازوشو تو بازوی یونگ سنگ گره کرد . یونگ سنگ لبخند زد

- حالا شد ... یادت که نرفته هیون دستور داده اگه جدا هم خارج شیم حکم تیرمون اجرا شه

سارا بلند شروع کرد به خندیدن . هردوشون در حالیکه به هم دیگه جفت شده بودن از رستوران خارج شدن . به ماشین که رسیدن یونگ سنگ در سمت کنار راننده رو باز کرد و با دستش از سارا دعوت کرد که توی ماشین بشینه . سارا نگاهی از سر تشکر بهش انداخت و در حالیکه لبخند زیبایی زینت بخش لبش بود سوار ماشین شد . یونگ سنگ هم بلافاصله پشت سرش ماشین رو دور زد از سمت راننده سوار شد و راه افتادن .

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی