خرید بک لینک

یونگ سنگ ماشین رو زیر پل رودخونه هان نگه داشت . منظره ی شب این مکان فوق العاده بود . هردوشون از ماشین پیاده شدن و کنار رودخونه به تماشای منظره مشغول شدن . مدتی که گذشت یونگ سنگ نیم نگاهی به سارا انداخت . نیم رخ پر از جذابیتش زیر نور نورافکنا از هر منظره ای واسه یونگ سنگ تماشایی تر بود . به آرومی کتش رو در آورد و اون رو روی دوش سارا انداخت . سارا به سمت یونگ سنگ برگشت و با لبخند ازش تشکر کرد . یونگ سنگ هم جوابش رو با لبخندی که چال رو گونه اش رو به نمایش میذاشت داد . سارا دستش رو به سمت یقه ی لباس برد و اون رو تا جلوی بینیش بالا آورد و عطر لباس رو با تمام وجودش بلعید . یونگ سنگ که این حرکت سارا رو دید اون رو به سمت خودش برگردوند و در آغوش کشید . سارا اولش کمی شوکه شده بود اما کم کم خودش رو توی آغوش یونگ سنگ رها کرد و ریه هاش رو با عطر مردونه و تلخ یونگ سنگ پر کرد . گرمای آغوش یونگ سنگ تمام سردی وجودش رو از بین برده بود و باعث شده بود حس فوق العاده ای بهش دست بده . دلش می خواست زمان متوقف بشه و تا مادامی که نفس می کشه همینطور بی حرکت تو آغوش عزیزش باقی بمونه . کمی که گذشت هردوشون که از سرپا ایستادن خسته شده بودن به سمت سکوی زیر پل رفتن و رو به سمت رودخونه نشستن . یونگ سنگ دستش رو دور شونه ی سارا گذاشت و اونو به خودش نزدیکتر کرد و سارا هم سرش رو روی شونه ی یونگ سنگ گذاشت .

- باورم نمیشه

- چی رو ؟

- اینکه اینجام ؛ کنارت ؛ توی آغوشت ...

- باورش واسه منم سخته .... بعد از اتفاقایی که این چند مدت واسمون افتاد فکرشم نمی کردم یه روز بتونم بغلت کنم

- ولی قبول داری همه ی این اتفاقا باعث شدن که وصال الانمون لذت بخش تر بشه ؟

- آره دقیقا ... حس می کنم الان خیلی بیشتر از قبل قدرتو می دونم و واسم ارزشمندی

- با همه ی اینا ولی دیگه تحمل ندارم یونگ سنگ ... دلم بدجور یه عاشقی دو نفره می خواد

- باید یه مدت دیگه هم دندون رو جیگر بذاری سارا

- چرا ؟ من دیگه نمی تونم یونگ سنگ

- منم نمی تونم اما مجبوریم عزیزم ... طبق قراردادم بدون اجازه ی کمپانی حق قرار گذاشتن با کسی رو ندارم ... سارا من مشکلی ندارم به همه ی دنیا نشونت بدم و با افتخار بگم تمام قلبم متعلق به این شخصه ولی کمپانی یا منو بیرون می کنه یا تو رو اذیت .... تو دیگه باید به خاطر داداشت این چیزا رو خوب بدونی

- می دونم ... اصنم یادم نمیره اوپا کانگ جون مجبور شد به خاطر شغلش عشق اول زندگیش رو فراموش کنه ... یادم نمیره وقتی خبر ازدواج عشقش رو شنید تا یه هفته تو خودش بود و با هیچکس حرف نمی زد ... واسه همینم بود وقتی یورا بهم گفت می خوای خواننده شی داشتم دیوونه میشدم چون پیش بینی همه ی اینا رو می کردم

- این حرفو نزن سارا ... تو اگه بخوای با کسی ازدواج کنی اول اون مرد رو می کشم بعد تو رو و بعدشم خودم رو پس حتی به زبونم نیارش از این به بعد ... نگفتم تا ابد ... ولی فقط یکم صبر کن به محض تموم کردن دبیرستان من وارد صنعت موسیقی میشم و بعد از اینکه مشهور شدم اونوقت کمپانی نمی تونه به این راحتیا کاری باهام داشته باشه ... سارا من واسه رسوندن صدام به گوش مردم باید مشهور شم ... در ضمن کی گفته تا اونموقع قراره از هم جدا باشیم ... فقط یکم باید مخفیانه بریم سر قرار تا منیجرم و کمپانی چیزی نفهمن همین

- یونگ سنگ بهم قول میدی ؟

- چی رو ؟

- اینکه شهرت جلوی چشمت رو نگیره ... اینکه منو یادت نره ... اینکه بعد از همکار شدن با این دخترای آیدل خوش بر و رو بی خیال من نشی ... بهم قول میدی تا ابد مال من باشی ؟

- این چه حرفیه سارا ... یه تار موی گندیده ی تو رو به صدتای اون آیدلا نمیدم درضمن اینم یادت باشه من دوست ندارم زنم ابزار لذته تمام مردای دنیا باشه .. ترجیح میدم زنم فقط مال خودم باشه و تازشم زیبایی تو رو هیچ آیدلی نداره

سارا لبخند کم رمقی رو به لب آورد . یونگ سنگ به آرومی بوسه ای به روی پیشونی سارا زد و تعمدا کمی مدتش رو طولانی تر کرد . سارا هم چشماش رو بست و از حس لمس لبای گرم اون با پوست صورتش نهایت لذت رو می برد . یونگ سنگ کمی خودش رو عقب کشید و به چشمای سارا خیره شد . سارا هم چشماش رو به آرومی باز کرد و متقابلا چشماش رو به چشمای اون دوخت . نگاه یونگ سنگ از روی چشمای سارا به سمت لباش حرکت کرد و ثابت موند . سارا چشماش رو دوباره به آرومی بست و یونگ سنگ هم فاصله ای که ایجاد کرده بود رو با سر طی کرد و لباش رو روی لبای سارا گذاشت . سارا هم که مدتها بود انتظار این لحظه رو می کشید بلافاصله شروع به همراهی با یونگ سنگ کرد . شب عاشقانه ی اون دو فقط همین بوسه رو کم داشت که بالاخره این هم به وقوع پیوست .

صبح شده بود و صدای منیجر تمام خونه رو برداشته بود .

- یااااا یونگ سنگا بجنب دیگه دیر شد الان رئیس یه چیزی می گه ها باز

منیجر از چیزی که می دید دهنش باز مونده بود . یونگ سنگ با دیدن صورت منیجر لبخند ژکوندی رو تحویلش داد .

- بریم من حاضرم

- این چیه پوشیدی ؟

- یونفیرم مدرسه ست دیگه

- می دونم چیه ... الان سوال اینکه چرا پوشیدی ؟

- یونفیرم رو می پوشن که باهاش برن مدرسه حالا اگه شما تو شهرتون کار دیگه ای باهاش می کنید من نمی دونم

- مدرسه ؟ الان ؟

- نه بعدا .. همین الانشم دیر شده بجنب بریم وگرنه استاد لی به خاطر تاخیر تنبیه ام می کنه

- معلوم هست چته تو ؟ تا دیروز که التماست می کردم بری مدرسه اخراج نشی الان همه ی برنامه ها رو داری نادیده میگیری پاشی بری مدرسه

- خب فکرامو کردم دیدم مدت زیادی تا تموم شدن سال تحصیلی نمونده و منم دلم می خواد این ماه های آخرو کنار دوستام باشم ... به هرحالش که دیگه همچین فرصتی گیرم نمیاد ... تازشم من که تمام تمرینامو کردم و فقط ضبط موزیک ویدیو مونده ... چه لزومی داره هر روز هرروز تحت تمرینات سخت کمپانی خودمو نابود کنم ... مایکل جکسون نیستم که یه خواننده ی تازه کارم

- خیله خب ... منو بگو نشستم دارم چونه میزنم ... تو که تهش کار دلتو می کنی ... بریم راه بیفت

یونگ سنگ خوشحال از به کرسی نشستن حرفش دنبال منیجر راهی شد تا به مدرسه بره و خدا رو شکر می کرد که منیجر کوچکترین شکی نبرد و حرفاش رو باور کرد .

بچه ها به آرومی سرجاشون نشسته بودن و مشغول تست زدن و مسئله حل کردن بود . یورا که از در وارد شد با دیدن قیافه ی سارا شروع کرد به خندیدن . سارا با دیدن یورا با تعجب بهش خیره شد

- چته تو اول صبحی ؟

- قیافتو ندیدی که

- مگه چمه ؟

- بگو چت نیست یه جور دستتو زده بودی زیر چونت و با افسردگی به این بدبختا خیره شده بودی که نگو و نپرس ...

- آخه تو نگاشون کن خو ... عین چی از وقتی اومدم نشستن تست می زنن ولم نمی کنن

بعد از سرجاش بلند شد و دست یورا رو هم کشید و از کلاس بیرون برد

- کلاسای دیگه رو ببین ... دارن عشق و حال می کنن واسه خودشون؛ هیچ کدومم عین این جلبکا تحصن نکردن

- خب معلومه اینا اول دومن نه مثل ما سال آخری هنوز تا تحصنشون کلی مونده

- والا تا جایی که من یادم میاد این جلبکا از همون سال اول همینطوری ان ؛ من و ول می کردن می رفتم کلاس ب

- آها هیچکی ام نه تو

- بعله من ؛ یونگم که دیگه نیست تو کلاس

- خاااااک بر سرت یعنیا خااااااااک .... من و مینا شلغمیم دیگه

- نخیر شما تاج سرین ولی خب شما نکبتا رو من زنگای تفریح می بینم دیگه ... تو کلاسم که از دست استاد لی نمیشه کاری کرد ... اگه یونگ و گفتم واسه این بود که تنها راه دیدنش همین کلاس بود

یورا نگاه چپ چپکیش رو حواله ی سارا کرد . سارا از واکنش یورا خندش گرفت و دستش رو برد و لپش رو کشید . یورا خواست جیغ بزنه و اعتراض کنه که با دیدن استاد سریع رفت داخل کلاس و دست سارا رو هم کشید و با خودش برد تو ، چون می دونست استاد لی اصلا از بی نظمی و ایستادن بیرون در کلاس خوشش نمیاد . استاد لی که قبل از یورا اونا رو دیده بود ترجیح داد این بار رو ندید بگیره و چیزی نگه . خواست وارد کلاس بشه که یهو با برخورد چیزی به در پشتی کلاس سرجاش خشکش زد . با دیدن یونگ سنگ دهنش از تعجب وا مونده بود . یونگ سنگ که به در چسبیده بود سرجاش صاف ایستاد و به استاد تعظیمی کرد .

- چته تو پسر ؟

- استاد میشه من اول برم تو ؟

- تشریف ببر ... همینطوری که چشممون به جمالت روشن نمیشه یه ده دقیقه اشم بخوای پشت میز و نیمکت باشی جور درنمیاد

یونگ سنگ با ذوق فراوون و به نشونه ی تشکر دوباره تعظیم کرد و به سرعت وارد کلاس شد . به محض ورودش با صدای بلندی به بچه ها سلام کرد . بچه ها همه مات و مبهوت مونده بودن چون سابقه نداشت یونگ سنگ اینقدر خندون و بشاش باشه . از وقتی اون رو می شناختن همیشه بچه ی ساکتی بود و بی سر و صدا می رفت و می اومد اما به یکباره از این رو به اون رو شده بود . بالاخره بعد از چند لحظه که همه چی عادی تر شده بود بچه ها تا خواستن برای دیدن یونگ سنگ ذوق کنن همون لحظه استاد لی هم از در جلو وارد کلاس شد و اجازه ی هرگونه عکس العملی رو از بچه ها گرفت . یونگ سنگ بین جمعیت ، مستقیم نگاهش رو به سارا دوخت و چشمکی رو حوالش کرد .

- خب جناب هئو اگه جاتو بالاخره تونستی پیدا کنی بهتره بشینی تا منم درسمو شروع کنم

یونگ سنگ با دست پاچگی و سرعت به سمت نیمکتش رفت و سرجاش نشست اما صورتش همچنان بشاش بود و مشخص بود که کبکش حسابی خروس می خونه .

زنگ تفریح برای اولین بار همگی دور هم جمع شده بودن و در مرکز اجتماعشون یونگ و سارا بودن که کنار هم ایستاده بودن و هر از چندگاهی زیرچشمی نگاه پر عشقشون رو حواله ی همدیگه می کردن . هیون که از این صحنه های عاشقانه خسته شده بود با کلافگی صداشو برد بالا

- یاااا شما دوتا به جای اینکارا عین آدم بگین دیشب چی شد ... کاملِ کامل ... دیگه هی نپرسم چی شد چی نشد خودتون همه چی رو بگین

- به شما چه لحظات عاشقانه ی ما

همشون با تعجب به یونگ سنگ خیره شدن . یونگ سنگ لبخندی زد و همزمان دستای سارا رو تو دستش گرفت و لبخندش رو روی صورت سارا پاشید

- از دیشب من و سارا با هم دوست شدیم و الان رسما دوست دختر دوست پسریم حالا چی شد و چیکار کردیمم به خودمون ربط داره مگه شماها لحظه های عاشقانتون رو جار می زنین ما بزنیم ؟

- نمی خواد عاقا نخواستیم ... شما دوتا ما رو نکشین با غرورتون لحظه های عاشقانتون واسه خودتون

همه از این حرف هیون به خنده افتادن اما بیشتر از حرف هیون از دیدن وصال یونگ سنگ و سارا خوشحال بودن . بعد از اتفاقاتی که واسه این دو افتاده بود دیدنشون کنار هم واقعا شیرین و لذت بخش بود .

- راستی بچه ها این قضیه باید بین خودمون بمونه ... منیجر و کمپانیم بفهمن زندم نمیذارم

- نیست ما 24 ساعته با منیجرت در ارتباطیم واسه همین ترسیدی نکنه سوتی بدیم ؟ آخه آدم عاقل ما رو چه به کمپانی و منیجر تو خودت حواستو جمع کن گاف ندی

- من حواسم هست... کلی گفتم شما هم حواستون باشه ... بچه های کلاسمون مشکلی ندارن ولی بچه های مدرسه ممکنه شایعه بسازن پس تو محیط مدرسه ضایع بازی در نیارین کسی شک کنه

- جنابعالی پا نشی هرروز بیای مدرسه هیچکس شک نمی کنه

- به مدرسه اومدن من چه ؟

- بیا آقا رو باش... بین این نوابغ امیدم به تو بود که با این سوالت کلا امیدمو با خاک یکی کردی ... نابغه بچه ها نمیگن یونگ سنگی که کلاش می افتاد مدرسه نمی اومد برش داره چی شده یهو دائم خدا پا میشه میاد ؟ ریشه یابیشم که سخت نیست تا برسن به سارا و موضوعات عاشقانه ی شما ... پس بهتره عینهو همون بچه ی آدم ماهی یه بار یا دوبار ظهور کنی نه بیشتر

یونگ سنگ آهی کشید و سرش رو پایین انداخت . حق با هیون بود گول زدن منیجر سخت نبود اما درمورد بچه های مدرسه همچین چیزی امکان پذیر نبود . سارا که قیافه ی تو هم یونگ سنگ رو دید دستش دیگش رو روی دست یونگ سنگ گذاشت و به آرومی چند بار ضربه زد .

- نگران نباش یونگ سنگ ... آخر هفته ها می تونیم با هم باشیم ... خب ؟

یونگ سنگ لبخند بی جونی تحویل سارا داد اما خود سارا هم می دونست که هنوز کاملا راضی نشده .

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی