
سلام دوستای گلم داستان به سلامتی تموم شد ممنون که تا اینجا باهام بودین فایل PDF اش رو براتون آوردم دبیرستان ما...
ادامه مطلب
وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد ( ) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد . - یورا تو کجا اینجا کجا ؟ تنهایی اومدی؟ - آره اوپا خودم اومدم - چی شده یورا دارم نگران میشم - اوپا راستش دیشب من همه چی یادم اومد - جدی میگی یورا یونگ سنگ از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و اونو در آغوش کشید . - خدا رو شکر یورا چه خبر خوبی - خبر خوبی نیست اوپا - یعنی چی -...
ادامه مطلب
توی اتاق یوجین مدام اینور و انور می رفت و از دیدن عروسکای تو اتاق حسابی ذوق زده شده بود - مامان اینا واسه شمان ؟ - نمیدونم عزیزم ... اگه اینجا اتاق من بوده باشه حتما واسه منن دیگه - اگه واسه شما بودن اجازه میدین من بعدا باهاشون بازی کنم ؟ - معلومه عزیزم اگه واسه م...
ادامه مطلب
بعد از اینکه همگی از بهت زنده بودن یورا خارج شدن تازه اونجا بود که متوجه دختر کوچولوی کنار اون شدن . حدس اینکه اون خانوم کوچولوی زیبا کیه کار سختی نبود برای همین مادر جونگی به سرعت به سمت نوه اش رفت و اونو بغل کرد و بعد از اون نوبت همسرش بود . اما قیافه یوجین کوچولو اینبار حتی واسه خود جونگی هم تعجب...
ادامه مطلب
چهار روزی میشد که یورا درگیر دفترای خاطراتش بود و بعد از اینکه یه بار کامل همشونو خونده بود حالا داشت زره زره از توشون نت برداری میکرد و کارایی که دوست داشت و نداشت رو یادداشت می کرد . احساسات توی اون خاطرات به قدری دقیق و خوب بیان شده بودن که یورا حس می کرد داره در طی خوندشون همشون رو یه بار دیگه ت...
ادامه مطلب
درب اتاق باز شد و جونگی صورت خندون کیو رو دید . اون هم متقابلا به کیو لبخند زد . - خوش اومدی بیا تو - ممنونم کیو رفت و رو یکی از کاناپه های اتاق نشست . جونگی هم از پشت میزش بلند شد و روی کاناپه ی رو به روی اون نشست - چه عجب از اینورا راه گم کردی - منشیت زنگ زد گفت...
ادامه مطلب
بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ ب...
ادامه مطلب
- سلام یورا به آرومی و زیر لب جواب سلام جونگمین رو داد - حالت خوبه ؟ یورا با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و بعد از اینکه چشم غره ای بهش رفت دوباره سرش رو پایین انداخت و چشم به میز دوخت . جونگمین سعی کرد دستای یورا رو بگیره اما یورا با کشیدن اونا مانعش شد . در همین لحظه گارسون نوشیدن...
ادامه مطلب
صدای زنگ تلفن روی اعصابش بود . سرش به شدت درد می کرد و از اینکه اون صدای لعنتی اونو از خواب شیرینش پرونده بود خون خونشو می خورد . سعی کرد توجهی بهش نکنه اما مگه صدا قطع میشد ؟ دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشیشو برداشت و بدون نگاه کردن به صفحه اش دکمه سبزش رو زد و با صدای خواب آلود و نیمه عصبی جواب د...
ادامه مطلب
جونگی زیر بغل یورا رو گرفته بود و به آرومی اون رو به سمت کاناپه برد و بعد از نشوندن یورا روی اون خودش به سمت آشپزخونه رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره . جونگی با دقت مشغول شستشوی زخمای یورا شد و بعد از بستن اونا خودش هم روی کاناپه کنار یورا نشست و اون رو در آغوش کشید و با دستش شروع به نوازش موهای...
ادامه مطلب
یونگ سنگ بعد از شام مدتی رو موند و بعد با این عذر که فردا صبح زود باید به کمپانی بره عزم رفتن کردن . سارا تا دم در همراهش رفت و بعد از اینکه مدتی رو هم مقابل در در آغوش یونگ سنگ سپری کرد بالاخره رضایت داد تا یونگ سنگ بره . روزها به سرعت گذشتن و یونگ سنگ که تنها چند روز بعد از آخرین ملاقاتش با سارا آ...
ادامه مطلب
کنار هم نشسته بودن و چند دقیقه ای بود که بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود . بالاخره یورا با صدایی آروم شروع به صحبت کرد - خب سر دسته ی نامردا تعریف کن ببینم از ایران چه خبر - داستانش خیلی مفصله .... و بعد سارا شروع کرد از اولین لحظ...
ادامه مطلب
یونگ سنگ ماشین رو زیر پل رودخونه هان نگه داشت . منظره ی شب این مکان فوق العاده بود . هردوشون از ماشین پیاده شدن و کنار رودخونه به تماشای منظره مشغول شدن . مدتی که گذشت یونگ سنگ نیم نگاهی به سارا انداخت . نیم رخ پر از جذابیتش زیر نور نورافکنا از هر من...
ادامه مطلب
ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن - راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟ - خیلی وقته رفته - چرا ؟ - داستانش مفصله -...
ادامه مطلب
در عرض یک روز خانواده ی بیات متوجه حضور نوه ای شدن که 19 سال تمام از وجودش بی خبر بودن . شام در کنار خانواده و آشنایی با آدمای جدیدی که اعضاشو تشکیل می دادن برای سارا لذت بخش بود . همونطور که مادرش تو هواپیما گفته بود اونا آدم های خوبی بودن و دلیل جدایی اینهمه سالشون فقط به خاطر ترسی بود که مادرش از جداییشون داشت . مادربزرگ به خاطر رفتار سالها قبلش کاملا متاسف بود و مرگ بهروز رو تنبیه خودش می دونست که با نهایت غرور دل مریم رو شکسته بود و نگذاشته بود پسرش در کنار تنها عشق زندگیش به خوبی زندگی کنه ....
ادامه مطلب
از مراسم تدفین تا هفتم به سرعت سپری شد . سارا در عرض کمتر از شش ماه دو غم بزرگ رو تو زندگیش تجربه کرد . اولی از دست دادن پدری که تمام طول 19 سال زندگیش حامی و پشتیبانش بود و دومی مادربزرگی که در طی این چهار ماه گذشته تبدیل شده بود به عزیزترین فرد زندگیش . تحمل عمارت بدون مادربزرگ سخت بود و در و دیوار خونه انگار داشت سارا رو می خورد . توی اتاق مادربزرگ نشسته بود و مشغول ور رفتن با آلبوم قدیمی بود که در اتاق باز شد و بعد از اون صدای عمش اومد که کسی رو به داخل دعوت می کرد. می خواست بره بیرون اما از اونجاییکه دید هیچکس متوجه اش نشده سر جاش موند و پشت دیواری که مانع دیده شدنش میشد منتظر ایستاد ....
ادامه مطلب
سارا تازه از ماشین پیاده شد که یهو متوجه بر هم خوردن تعادل مادرش شد و به سمتش دوید و مانع از افتادنش شد . مادرش بهت زده به روبه روش خیره شده بود و پلک هم نمیزد . سارا جهت نگاه مادرش رو دنبال کرد و در آخر به یک مرد جوان رسید که درست جلوی درب خونه ی مد نظرشون ایستاده بود . چقدر قیافش آشنا بود . مرد جوان با سرعت به سمت اونا اومد - زندادایی مریم ؟ درست می بینم خودتونید ؟...
ادامه مطلب
- بر میگردیم ایران ؟ مامان شما حالتون خوبه ؟ می خوایم بریم ایران چیکار ... اونجا بهمون پول و خونه میدن ؟ - نه ولی برمیگردیم پیش خانواده ی پدرت .. درسته من پرورشگاهی هستم ولی پدرت که خانواده داره - مامان معلوم هست چی میگی ؟ پیش خانواده ی بابا ... همونایی که بیست سال پیش شما و پدر رو طرد کردن - اوهوم سارا نمی دونست چی بگه . اصلا حرفای مادرش رو درک نمی کرد . با همچین پشتوانه ای تمام اموالش رو به کانگ جون و سی وو برگردوند ؟ اگه برگردن ایران و اونجا هم کسی قبولشون نکنه چی ؟...
ادامه مطلب
سارا کنار پنجره نشسته بود و با قیافه ای عبوس و جدی بیرون رو تماشا می کرد . مدتی گذشت مریم هر از چند گاهی به سارا نگاه می کرد و می دونست که دل تو دل دخترش نیست - چرا نمی خوابی عزیزم ... تا ایران خیلی راهه - خوابم نمیبره مامان - می ترسی ؟ سارا به سمت مادرش برگشت . نگرانی از چشماش مشخص بود...
ادامه مطلب
یورا معلق توی زمین و هوا بود و دستی محکم دستش رو گرفته بود . با شوک ناشی از افتادن تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود چیکار کرده . با دیدن دستایی که اون رو نگهش داشته بود بیش از پیش متعجب شد. پدرش با قدرت اون رو بالا کشید و بعد بغلش کرد و اون رو با خودش به وسط پشت بوم آورد . با اینکه دخترش رو نجات داده بود اما جرئت باز کردن چشماش رو نداشت . یورا بی پناه تر از همیشه توی آغوش پدرش فرو رفته بود. بالاخره پدرش چشماش رو باز کرد و با دیدن دخترش که توی آغوشش چمبره زده نفس عمیقی کشید و یورا رو محکم تر در آغوش کشید . بقیه هم که انگار منتظر یه تلنگر بودند با این حرکت پدر ی...
ادامه مطلب