خرید بک لینک

بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ بهش لبخند زد

- خیلی ممنون که اومدی هیونگ

- براتون آرزوی خوشبختی می کنم یورا

جونگی برگشت و با غیض به هیونگ نگاه کرد

- نیازی به آرزوی خوشبختی کردن تو نداریم زودتر گورتو گم کن تا حالم خوبه

- جونگیییی

- حق دارین ازم عصبانی باشین .. یورا منو ببخش بابت اون شب

- تقصیر تو نیست هیونگ ... بهت حق میدم که نخوای با آدمی مثل من باشی

هیونگ با چشمایی ابری به یورا خیره شد

- با تمام وجودم دوست داشتم مال من باشی

چشمای یورا از تعجب گرد شدن . هیونگ سرش رو انداخت پایین و ادامه داد

- اون روز وقتی اومده بودم پاتوقتون تا ببینمت ناخودآگاه حرفای تو و سارا رو شنیدم که گفتی هرچقدرم که من بهت محبت کنم بازم چشمات کسی رو جز جونگمین نمیبینه

اینبار جونگی هم مثل یورا متعجب به هیونگ خیره شد

- نمی تونستم ... غرورم بهم اجازه نمیداد زنی رو که می پرستیدمش دو دستی بدم به مرد دیگه ای ولی از طرفی طاقت ثانیه ای غم و ناراحتی تو رو هم نداشتم یورا ... از اون روز به بعد حسابی رو رفتار جونگی دقیق شدم تا ببینم احساس اون نسبت به تو چیه و خب چون رابطه ی ما خیلی نزدیک بود و جونگی ف می گفت من تا فرحزاد می رفتم فهمیدم که اونم همونقدر عاشقته که تو عاشقشی ... فقط خواستم باهم باشین ... فقط خواستم که بدون جریحه دار شدن غرور و له شدن شخصیتم شما رو بهم برسونم ولی اون شب ... اون شب لعنتی ... می خواستم برم آمریکا و برای آخرین بار اومدم تا از دور نگات کنم اما وقتی دیدم رفتی لبه پشت بوم ایستادی و می خوای خودتو بکشی ....

هیونگ نتونست ادامه بده . بغض گلوشو گرفته بود و ترجیح داد واسه اینکه بغضش نشکنه دیگه حرفی نزنه . پسرا که نزدیک یورا و جونگی بودن و حرفای هیونگ رو شنیدن همشون به سمتش اومدن و یکی یکی شروع کردن به زدن هیونگ

- پسره دیوونه

- بیبی پرنسمون کی اینقدر مرد شده بود

- تو چیکار کردی پسر

یورا با چشمایی ابری به هیونگ نگاه می کرد و هیونگ هم متقابلا با لبخند زیبایی اونو تماشا می کرد .

- هیونگ تو در حق من چیکار کردی ... چرا کاری کردی که نقش بده داستان بشی .. چرا نموندی و حقیقتو نگفتی ؟

- دیگه گذشته ها گذشته یورا ... خوشحالم که تو و جونگی الان کنار همین ... اگه تو قلبت هر کس دیگه ای جز جونگی بود هیچ وقت اینقدر به راحتی از دستت نمیدادم ... میدونم اون می تونه تو رو خوشبخت کنه و کنار اون خوشحال خواهی بود.

جونگی دیگه اون نفرت اولیه رو نسبت به هیونگ نداشت . سرش رو انداخته بود پایین و نمی دونست چی بگه . هیچ کدومشون نمی تونستن باور کنن هیونگ اینقدر پست فطرت باشه که قلب یورا رو بشکنه و حالا همشون یقین پیدا کرده بودن که قلب هیونگ از طلای خالص درست شده .

جشن تقریبا تموم شده بود و مهمونا کم کم سالن رو ترک می کردن . فقط پسرا و چند تا از بزرگترا نشسته بودن و می گفتن و می خندیدن . یورا و جونگی سر یه میز نشسته بودن و باقی پسرا که حسابی دلشون واسه هیونگ تنگ شده بود مشغول خوش بش با اون بودن سر میز دیگه ای نشسته بودن . یورا به جونگی که ساکت کنارش نشسته بود نگاه کرد و لبخندی به لب آورد

- نمی خوای بری پیششون

- نه

- من که می دونم تو از همه بیشتر دلت واسه هیونگ تنگ شده

- اسم اون عوضی رو نیار

- خودتم می دونی اون عوضی نیست

- آره اون یه احمقه ... یه کودن که با حماقتش داشت با جون تو بازی می کرد

- اون احمق اگه یکم دیرتر اقدام می کرد دیگه من و تو اینجا نبودیم

جونگی با تعجب به یورا خیره شد

- نمی فهمم منظورتو

- واضحه ... من داشتم کم کم بی خیال تو میشدم و سعی می کردم هیونگ رو به عنوان مرد ایندم قبول کنم

- تووو...

- توقع نداشتی که با اون رفتارای ضد و نقیضت تا آخر عمرم در حالیکه پیش مرد دیگه ای بودم دلم پیش تو باشه هان ؟ این اسمش خیانت نیست ؟

- اینقدر عشق من واست سطحی بود که می خواستی دورش بندازی ؟

- خودتم میدونی داری چرت میگی پس تمومش کن ... حالا هم نمی خواد واسه من نقش بازی کنی پاشو برو پیش پسرا

جونگی دو به شک از جاش بلند شد و با قدم هایی آهسته به سمت میز پسرا رفت . هرچی نزدیک تر میشد صدای اونا هم واضح تر میشد . پسرا حسابی از برگشت هیونگ خوشحال بودن . اولین نفری که متوجه جونگی شد هیون بود و بقیه هم با دنبال کردن رد نگاه هیون به جونگی رسیدن که درست بالا سر هیونگ ایستاده بود . هیونگ که پشت به جونگی نشسته بود سرش رو برگردوند تا ببینه کی اومده که همه سکوت اختیار کردن . با دیدن جونگی لبخندش رو خورد و از جاش بلند شد . جونگی از پایین بودن سر هیونگ استفاده کرد و کمی براندازش کرد . چقدر دلش واسه این ادم تنگ شده بود و خودش خبر نداشت . پسرا هر لحظه منتظر واکنش جونگی بودن و پیش بینی یه جنگ اساسی رو می کردن اما جونگی بر خلاف انتظار اونا جلو رفت و هیونگ رو به سختی در آغوش کشید .

- پسره نادون احمق ... تو رو چه به غرور و شخصیت عوضی

هیونگ از حرف جونگی خندید . جونگی خودش رو عقب کشید و با دیدن چهره خندون هیونگ اونم لبخند زد

- جونگی یه جوری خوشبختش کن که هیچ وقت واسه دادنش بهت و گذشتن ازش افسوس نخورم

- نگران نباش رفیق نمیزارم تو دل یورا آب تکون بخوره

- می دونم ... خوشحالم که رقیب من تو بودی ... یورا عاشق هر کس دیگه ای میشد قطعا ازش ناامید میشدم

جونگی خندید و دوباره جلو رفت و هیونگ رو بغل کرد

- دلم واست تنگ شده بود عوضی

- منم همینطور

بقیه هم از دیدن صحنه ی پیش روشون حسابی خوشحال و راضی بودن . دیدن جدایی تام و جری واسه همشون سخت بود و از همه بیشتر یورا بود که از این قضیه عذاب می کشید . اون پنج تا پسر اونقدر صمیمی بودن که درست مثل برادرای واقعی به نظر میرسیدن اما رابطه ای که بین هیونگ و جونگی بود چیزی فراتر از رابطه ی بقیه با هم بود .

جشن تموم شده بود و وقتش رسیده بود یورا بعد از پرتاب دست گلش همراه جونگی راهی ماه عسلشون بشن . یورا با فاصله از بقیه ایستاده بود و چندتا از دخترای مجرد هم پشت سرش منتظر بودن . یورا کمی خم شد و بعد دسته گلش رو به عقب پرتاب کرد . وقتی برگشت دست گلش درست توی بغل مینا بود و مینا با بهت و خوشحالی به دسته گلی که ناخواسته تو بغلش افتاده بود خیره شده بود . سرش رو بالا آورد و به کیو خیره شد . کیو هم خوشحال بود و می خندید.

یورا و جونگی از جمعیت خداحافظی کردن و راهی فرودگاه شدن تا برای ماه عسلشون به جزیره ی زیبای جیجو برن . جونگی دوست داشت به کشورهای اروپایی سفر کنن اما از اونجایی که چیزی تا شروع ترم جدید دانشگاه نمونده بود مجبور شدن فقط تو کره بمونن و از طبیعت کره لذت ببرن .

وقتی رسیدن تقریبا شب شده بود . هر دوشون حسابی خسته بودن و بعد از خوردن شام به سمت تخت رفتن تا بخوابن . جونگی با لبخند با موهای یورا بازی می کرد . یورا هم متقابلا با لبخند به اون خیره شده بود

- داماد بدبخت تر از منم دیدی ؟

- چرا

- کدوم داماد ننه مرده ای شب اول ازدواجش نمی تونه با زنش باشه ... چرا نمی تونیم باهم باشیم آخه

- چون دکتر گفته وضعیت من حساسه و واسه خودم و بچه خطرناکه

- امان از این دکترا یعنی من باید نه ماه صبر کنم ؟

- نوچ ... هشت ماه

- حالا هرچی ... من با تمایلات مردونم چه کنم هان ؟

- تمایلات مردونه اتو خفه می کردی دسته گل به آب نمیداد اینطوری هم نمیشد

- نه دیگه حالا که فکر می کنم اگه دست گل به اب نمیدادم باید سه سال صبر می کردم و خب هشت ماه در برابر سه سال چیزی نیست

یورا شروع کرد به خندیدن . دلش نمی اومد جونگی رو بیشتر از اون اذیت کنه

- یه چی بگم ؟

- هان

- دروغ گفتم

- چی رو

- اینکه نمی تونی بهم نزدیک شی ... فقط خواستم یکم تنبیه ات کنم

- چییییی

یورا از زیر دست جونگی بیرون اومد و ازش دور شد و جونگی هم دنبالش دوید . کمی که دوئیدن یورا به نفس نفس افتاد و با گرفتن مبل سعی کرد مانع از افتادنش بشه

- ببب ... سسس...ه جو....نگ.ی ... دی...گه ... نفس... ندارم

- باشه کاریت ندارم دیگه ندو واسه بچه خوب نیست

جونگی به آرومی به یورا نزدیک شد و اون رو روی مبل نشوند و براش یه لیوان آب آورد.

- دختره ی دروغگوی شیطون

یورا شروع کرد به خندیدن

- باشه بخند که تا چند دقیقه دیگه خنده هاتم می بینم

یورا با تعجب توام با ترس به جونگی خیره شد . جونگی لبخند معناداری به لب آورد و تو یه حرکت ناگهانی دستشو زیر پای یورا گرفت و اونو از جاش بلند کرد و بعد از طی مسافت سالن تا اتاق اونو روی تخت گذاشت و بدون دادن فرصت اضافه به یورا روش خیمه زد و بی مقدمه شروع به بوسیدن لبای یورا کرد . جونگی با ولع لبای یورا رو می بوسید و یورا هم که تحریک شده بود همراهیش می کرد . کم کم دل از لبای یورا کند و به آرومی شروع به در آوردن لباسای یورا کرد و هر جایی از بدن یورا که نمایان میشد جونگی بوسه ی نرمی روی اون می کاشت . یورا دیگه مطمئن شده بود مردش حواسش به همه چی هست و کاری نمی کنه که به اون یا کوچولشون آسیبی برسه . برای همین خودش رو به دست جونگی سپرد.

صبح شده بود و پرنده ها به زیبایی در حال آواز خوندن بودن . یورا با صدای پرنده ها از خواب بیدار شده بود اما جونگی که خوابش سنگین بود همچنان در خواب ناز به سر میبرد . یورا با لبخند نگاهی بهش انداخت . بهترین فرصت بود تا هنوز جونگی بیدار نشده بره و برگرده . نگاهی به اطلاعیه ای که موقع ورود بهشون داده بودن کرد . " معبد عشق " . افسانه ای قدیمی که می گفت از مدتها قبل خانومها برای دعا واسه سلامتی شوهراشون به اون معبد میرفتن و زمانی دعا اثر بیشتری داشت که زن به تنهایی به اون معبد می رفت . یورا می خواست بره و برای سلامتی جونگی دعا کنه و از طرفی هم می دونست اگه جونگی بفهمه به هیچ وجه اجازه نمیده تنها به اونجا بره . حالا که فرصت بود باید زودی می رفت و برمیگشت .

ساعت 11 صبح بود و جونگی که حسابی شب قبل از خجالت یورا در اومده بود با بدنی کوفته هنوز نیمه هوشیار بود و دلش نمی خواست دل از رختخواب بکنه . چرخی زد تا یورا رو در آغوش بگیره اما هرچقدر دستش رو دراز کرد به چیزی نرسید . دلش نمی خواست چشماش رو باز کنه چون میدونست در صورت باز کردن چشماش خواب از سرش می پره برای همین با سماجت همچنان در حال گشتن تخت و پیدا کردن یورا با دستش بود . بعد از اینکه به چیزی نرسید با این خیال که حتما یورا بیدار شده و رفته دوش بگیره بی خیال ادامه ی گشتن شد . سعی کرد دوباره بخوابه . اما همینکه چشماش گرم شدن صدای ناموزون گوشی بلند شد . بعد از اینکه قیافش رو در هم کشید و چندتایی فحش نثار سازنده ی تلفن همراه کرد دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشی رو برداشت . شماره ی روی صفحه ناشناس بود . دکمه اتصال رو زد

- الو

- آقای پارک جونگمین

- خودم هستم بفرمایید

- ماشین به پلاک .... برای شماست ؟

- بله ماشین خودمه ... اتفاقی افتاده ؟

- ماشینتون توی جاده کوهستان تصادف کرده لطفا تشریف بیارین اینجا

- تصااااادف ؟

- بله ... هرچه زودتر خودتون رو برسونید اینجا

- من جیجو رو نمیشناسم این جاده ای که میگین کجاست ؟

- به هرکس بگین جاده کوهستان خودشون می دونن کجاست تو نزدیکی محل حادثه یه اجتماع و چند تا ماشین پلیس و آمبولانسه ... زودتر بیاین خدا نگه دار

فرد پشت خط مهلت سوال دیگه ای رو به جونگی نداد و تماس رو قطع کرد . جونگی بی درنگ از جاش پرید و به سمت سرویس بهداشتی رفت . توی دلش دعا می کرد که یورا اون تو باشه اما وقتی در و باز کرد سرویس خالی بود . جونگی بلافاصله لباسش رو به تن کرد و از اتاق خارج شد.

به لابی هتل که رسید به سمت پذیرش رفت

- روز بخیر آقا شما همسر من رو ندیدید که از هتل خارج بشه

- ببخشید ولی من همسر شما رو نمی شناسم

- ماشین من همون ماشین قرمزست که امروز از پارکینگ شما خارج شده میشه چک کنین ببنید رانندش کی بوده ؟

- یه چند لحظه

مسئول پذیرش فیلم دوربین های امنیتی پارکینگ رو برای جونگمین آورد . بعد از چند دقیقه جونگی با تعجب دید که یورا سوار ماشین شده از پارکینگ خارج شده . سر سری تشکر کرد و به سرعت از هتل خارج شد و سوار اولین تاکسی ای که جلوش نگه داشت شد و آدرس جاده ی کوهستانی رو داد .جونگمین مدام به راننده می گفت که تند تر بره و از استرس گوشه ی ناخنش رو می جوید . هرچقدر می رفتن انگار قصد رسیدن نداشتن . راهی که یک ربع زمان برد تا طی بشه از نظر جونگی انگار سالها به طول انجامید . بالاخره به محل حادثه رسیدن . جونگی از ماشین پیاده شد و به سمت پرتگاه دوئید . پلیس هایی که پشت نوارهای زرد رنگ بودن مانع ورود اون به محوطه تصادف شدن . جونگی خودش رو معرفی کرد و پلیسا بعد از اطمینان از درستی هویت اون بهش اجازه دادن که وارد بشه . جونگی با راهنمایی یکی از سربازا به سمت رئیس پلیس رفت که مشغول صحبت با مرد میانسالی بود .

- آقای پلیس

- کی به شما اجازه داده وارد محل حادثه بشین

- من پارک جونگمینم که باهام تماس گرفتین

- صاحب ماشین ؟

- بله

جونگی چشمش به ماشینش که ته دره افتاده بود و کاملا سوخته بود افتاد . پاهاش شل شد . داشت سقوط می کرد که رئیس پلیس به کمکش اومد و نگهش داشت . چشم جونگمین به کاور جسدی که چند متر اونورتر بود افتاد . نمی خواست باور کنه . نه امکان نداشت .

- آقای پارک همراه ما باید به اداره آگاهی بیاین جهت تشخیص هویت جسد راننده ی ماشین

جونگی گنگ به رئیس پلیس خیره شد . نمی تونست حرفایی که میزد رو هضم کنه . جسد راننده ماشین ؟ راننده ی ماشین مرده بود ؟ یورای اون سوار ماشین بود . یعنی یورای اون مرده بود ؟

کاور حاوی جسد رو به آمبولانس منتقل کردن و جونگمین هم همراه پلیس ها راهی اداره پلیس شد . توی راه تماما ساکت بود و چیزی نمی گفت و فقط از پنجره ی ماشین بیرونو تماشا می کرد . یعنی تمام اتفاقاتی که افتاده بود یه کابوس وحشتناک بود یا نه ؟

به اداره پلیس رسیدن . جونگی با کمک یکی از سربازا از ماشین پیاده شد . به سمت اتاق رئیس پلیس رفتن . حدود نیم ساعت بعد رئیس پلیس جونگی رو به سردخونه برد .

- آقای پارک شما می دونین کی پشت فرمون ماشینتون بوده ؟

چشمای جونگی روی کاور رو به روش خیره موند و با صدایی که از انگار از ته چاق بیرون می اومد جواب داد

- صبح همسرم با ماشین از هتل خارج شد

- متاسفم که اینو میگم اما جسد شدیدا سوخته و تشخیصش سخته . اگر تونستید هویت همسرتون رو تایید کنین که ما جسد رو تحویلتون میدیم اما اگه نتونستید برای ازمایش دی ان ای می فرستیمش پزشکی قانونی .

رئیس پلیس به سربازی که اونجا ایستاده بود اشاره کرد تا کاور رو باز کنه . با باز شدن کاور چشم جونگی به جسد داخلش افتاد. جسم داخل اون به قدری شدید سوخته بود که حتی نمی شد جنسیتش رو تشخیص داد . جونگی با انزجار سرش رو برگردوند . چشماش به اشک نشسته بودن و نمی تونست چیزی که رو به روش بود رو ببینه .

- نمی تونم بگم این زن منه ... نه نمی تونم

- ببند کاورو

سرباز همینکه خواست دستش رو به سمت زیپ کاور ببره تا اون رو ببنده ناگهان جونگی که چیزی به چشمش خورده بود جلو اومد و مانع اون شد . به سمت جنازه رفت و زیپ کاور رو کمی پایین تر کشید و دست چپ جسد رو از کاور خارج کرد . با دیدن انگشت حلقه ی اون پاهاش شل شد و روی زمین افتاد . خودش بود . حلقه ی ازدواجشون .

خبر تصادف ناگوار جاده ی کوهستانی جزیره جیجو به سرعت پخش شد. جونگمین تازه داماد داغدار در حالیکه همراهش جسد بی جون عروس یه روزه اش بود به سئول برگشت . هیچکس نمی تونست مرگ ناگهانی و ناگوار یورا رو باور کنه . تمام کسایی که دو روز قبل بهترین لباسشون رو برای عروسی یورا به تن کرده بودن حالا با لباس هایی مشکی بر سر مزار اون حاضر شده بودن . مراسم خاکسپاری به آرومی انجام شد . جونگمین تمام طول مراسم در سکوت به سر می برد و شاهد در آغوش کشیده شدن یوراش توسط خاک بود . آقای کیم از همه بی تاب تر بود و هرکاری می کردن نمی تونستن اون رو از مزار یورا دور کنن . مدام فریاد می زد و همسر و دخترش رو صدا میزد . همه از دیدن این صحنه متاثر شده بودن. یورا زندگی سختی داشت و حتی نتونست یک روز هم طعم خوشبختی رو در کنار عشق زندگیش تجربه کنه . بعد از خاکسپاری همگی راهی خونه جونگمین شدن . جونگمین به محض اینکه پاش رو توی خونش گذاشت بغض خفه شدش شکست . روی زمین نشسته بود و مثل ابر بهار اشک می ریخت و خودش رو لعنت می کرد که چرا نذاشت یورا خونه شون رو ببینه . تمام خونه برای ورود یورا آماده شده بود اما تنها کسی که پا به اون خونه نذاشته بود خود یورا بود .

هشت سال بعد

جونگی به آرومی رو به روی پرتگاهی که هشت سال قبل تمام زندگیش رو تو خودش کشیده بود ایستاده بود . باد لای موهای لخت و بلندش می وزید و اون ها رو به بازی گرفته بود . دستاش توی جیبش بود و خیره به افق ایستاده بود . هنوز هم بعد از هشت سال لباس مشکیشو در نیاورده بود . تمام این هشت سال تنها رنگی که می پوشید سیاه بود سیاهه سیاه . یه ساعتی بود که همینطور ایستاده بود . هوا داشت کم کم نارنجی میشد . آه عمیقی کشید و به سمت عقب برگشت تا بره . نیاز شدیدی به پیاده روی داشت برای همین موقع اومدن ماشینش رو خیلی دورتر از مقصدش پارک کرده بود . به آرومی در حال پایین اومدن از شیب جاده بود که صدای فین فین کسی که معلوم بود داره گریه می کنه توجهش رو جلب کرد . سرش رو چرخوند اما چیزی ندید . به سمت صدا حرکت کرد و چند متر جلوتر جسم کوچیکی رو دید که روی تخته سنگی نشسته و ما بین فین فین کردنش چیزهایی رو هم زمزمه می کنه . لبش ناخودآگاه به خنده باز شد و به دختر کوچولوی نشسته روی تخته سنگ نزدیک شد . دختر کوچولو غرق در غر غر کردن و بود اصلا متوجه حضور جونگمین کنارش نشده بود . جونگمین به آرومی کنار اون رو تخته سنگ نشست . تازه بعد از نشستن جونگی بود که دختر کوچولو حضور اون رو متوجه شد و با ترس کمی ازش فاصله گرفت اما به محض اینکه سرش رو بلند کرد تا جونگی رو ببینه جونگی از تعجب دهنش باز موند . چقدر دختر کوچولوی رو به روش شبیه بچگی های یورا بود . درست عین سیبی که از وسط نصف کرده باشن . دختر کوچولو که سر از قیافه ی مبهوت جونگی در نمی اورد پرسشگر بهش خیره شده بود . جونگی کمی سرش رو تکون داد . کم کم داشت عقلش رو از دست میداد . همه رو یا شبیه خود یورا میدید یا شبیه بچگی های اون . وقتی به خودش اومد دوباره به صورت دختر کوچولو لبخند زد

- اسمت چیه کوچولو

- یوجین

- چه اسم قشنگی چند سالته ؟

- 8 سالمه

جونگی اهی از حسرت کشید

- اگه دختر کوچولوی منم زنده بود الان همسن تو بود

- دخترتون مرده؟

جونگی با تکون سر پاسخ مثبتش رو اعلام کرد.

- متاسفم... چطور از دنیا رفت؟

جونگی سرش رو برگردوند و به افق خیره شد

- هشت سال پیش همسرم تو این جاده تصادف کرد و این درحالی بود که دختر کوچولوی منو باردار بود . هردوشون تو اون حادثه از دنیا رفتن

یوجین کوچولو هینی کشید و دستش رو جلوی دهنش گرفت

- چقدر بد ... حتما براتون خیلی سخت بود

جونگمین که حس کرد داره با یه آدم بالغ صحبت می کنه با یه لبخند تلخ باز هم سرش رو تکون داد

- خیلی سخت بود ... خیلی ... من و اون تازه یه روز بود که ازدواج کرده بودیم

جونگی سرش رو به سمت یوجین که حالا با قیافه ای ناراحت سرش رو پایین انداخته برگردوند . از دیدن حالت تاسف این کوچولوی دوست داشتنی ناخودآگاه خندش گرفت . برای درک چنین غمی زیادی کوچیک بود اما به خوبی داشت با جونگی همدردی می کرد

- چی باعث شده این چشمای خوشگل ابری بشن هان ؟

- داییم تنبیه ام کرده

جونگی چشمش به پاهای یوجین افتاد . جای ضربات ترکه روشون خودنمایی می کرد . یهو یادش به روزی افتاد که آقای کیم یورا رو به خاطر حاملگیش زده بود . صورتش دوباره درهم رفت . چطور یه نفر می تونست بچه به این کوچیکی رو اینطور تنبیه کنه

- چرا داییت تنبیه ات کرد ؟

- تو مدرسه دعوا کردم و همکلاسیمو زدم

- چرا ... به نظر نمیاد دختر شر و شیطونی باشی تازه خیلی هم عاقل به نظر میای

- آخه اون به مامانم توهین کرده بود

- چرا

- نمی دونم ... از وقتی یادمه همه به مامانم توهین می کنن و اونو هرزه ی کثیف صدا می کنن اما مامانم چیزی یادش نمیاد... اون فقط به گفته ی داییم می دونه قبل از اینکه بیاد به این روستا تو بار کار می کرده

جونگی نمی دونست چی بگه . هرچقدرم اون زن بد باشه هیچکس حق نداره جلوی دخترش به اون توهین کنه . جونگی دستش رو به سمت موهای یوجین برد و شروع به نوازش اونا کرد

- عیبی نداره عزیزم ... تو نباید با اونا درگیر شی ... فقط بهشون اهمیت نده

یوجین با چشمایی که دوباره بارونی شده بودن به جونگی خیره شد . جونگی لبخند زیباشو به صورت اون پاشید .

- بهتره دیگه برگردی خونه هوا داره تاریک میشه و واسه دختر کوچولویی مثل شما خطرناکه

یوجین از رو سنگ پایین پرید و بعد از تکون دادن دست و خداحافظی با جونگی راه خونشون رو پیش گرفت اما همین که خواست بره جونگی صداش کرد

- یوجین ؟

- بله

- میشه با هم یه عکس بندازیم؟

- عکس ؟

- اوهوم

یوجین راه رفته رو برگشت و کنار جونگی قرار گرفت . جونگی اون رو تو بغلش گرفت و بعد گوشیش رو دراورد و یه سلفی با یوجین انداخت .

- وای خدای من این خانوم کوچولوی تو عکس چقدر خوشگله ... حس می کنم من زشتترین ادم روی زمینم

- شما هم خیلی خوشگلین اجوشی

- جدی میگی ؟

یوجین سرش رو به نشونه مثبت تکون داد . جونگی لبخند دندون نمایی رو به صورت یوجین پاشید .

- خب دیگه بهتره بری تا دیرت نشده .. خیلی از دیدن خوشحال شدم

- منم همینطور

یوجین با سرعت از اونجا دور شد . جونگی که از شنیدن داستان زندگی یوجین کوچولو ناراحت شده بود . یکم دیگه روی تخته سنگ نشست و بعد با تاریک شدن کامل هوا به سمت ماشینش راهی شد .

یوجین دوان دوان به سمت خونشون می رفت که با دیدن جمعیت حاضر جلوی در خونشون قدماش اهسته شد . صدای ناموزون زنی که داشت داد و هوار می کرد واسش تداعی کننده ی چیزای خوبی نبود . به ارومی وارد خونه شد و مادرش رو دید که مقابل زنی که داد و هوار می کرد شرمنده ایستاده . به سمت مادرش دوید و مادرش با دیدن اون دستاش رو باز کرد اون رو تو بغلش جا داد .

- خود مجرمم تشریف فرما شدن ... هه پاشو نگا واسه همین تنبیه شده ؟

- دختر من مجرم نیست این چه طرز حرف زدن درمورد یه دختر هشت سالست ؟

- وقتی که می زد دختر منو هشت ساله نبود ... جوری هلش داده که انگار شش تا ادم بزرگ دخترمو هل دادن ... زود باش دیه شو بده زود باش

- چقدر میخواین ؟

همه به سمت صدا برگشتن . مین هو جلوی در خونه ایستاده بود و با چشمایی غضب نشسته به زن خیره شده بود

- گفتم چقدر می خوای بری گورتو گم کنی ؟

- 100 وون

مین هو دستش رو توی جیبش کرد و تمام درامد اون هفته اش رو جلوی زن پرت کرد .

- بگیر و گورتو گم کن اون دختر بی تربیتتم جمع و جورش کن که با یه بچه ی هشت ساله کل کل نکنه

- خانوادگی بی شعورین

- چی گفتی

مین هو خواست به سمت زن حمله ور شه که زن از ترس کمی عقب رفت

- باشه باشه چرا ترش می کنی

بعد خم شد و پولای روی زمین رو برداشت و رفت . جمعیتم که دیگه چیزی واسه تماشا باقی نمونده بود پچ پچ کنان متفرق شدن . مین هو با عصبانیت به یوجین و مادرش خیره شد .

- هرچی میکشم از دست شما دوتاست ... منفعتی که ندارین هیچ ، باید هرچی در میارم خرج ندونم کاری های شما کنم ... گمشین برین تو خونه

یوجین با هدایت دست مادرش وارد خونه شد . مین هو با عصبانیت لباس هاش رو در می آورد و به گوشه ای پرتاب می کرد

- نگا فسقل بچه چطوری حقوق یه هفته منو به باد داد ....

- از مادرش دفاع کرده کار بدی کرده

- از مادرش دفاع کرده هان ؟

مین هو به سمت خواهرش یورش برد و ضربه ی محکمی رو با پاش حواله ی شکم اون کرد . خواست دومین ضربه رو هم بزنه که یوجین به سرعت دوید و پای داییش رو گرفت

- تو رو خدا دایی مامانمو نزن

مین هو با عصبانیت نفسش رو بیرون داد و بعد پاهاش رو محکم از دستای یوجین بیرون کشید

- جفتتون از جلو چشم من گم شین

یوجین به سمت مادرش که از درد تو خودش جمع شده بود رفت و کمکش کرد تا باهم به داخل اتاق برن . یوجین با دیدن صورت جمع شده از درد مادرش زد زیر گریه

- مامان جونم ببخشید که به خاطر من از دایی کتک خوردی

مادرش دستاش رو باز کرد تا یوجین بره تو بغلش

- غصه نخور خوشگل مامان ... چیزی نیست ... داییت بازم مست کرده عصبیه ... فردا حالش دوباره خوب میشه .

یوجین خودش رو از بغل مادرش بیرون کشید و روی زمین نشست و زانوهاش رو تو بغلش گرفت . مادرش با دیدن دختر کوچولوش تو اون وضعیت اهی از اعماق وجودش کشید . دختر کوچولوش فقط هشت سالش بود اما عجیب افسرده و گوشه گیر بود . از جاش بلند و قصد بیرون رفتن کرد

- کجا میری مامان مگه دایی نگفت جلوی چشمش نباشیم

- داییت خسته و گرسنه ست میرم شام و حاضر کنم پاشو تو هم بیا به مامان کمک کن شام و حاضر کنیم

یوجین که دلش نمی خواست مادرش رو تنها بزاره پیشنهادش رو قبول کرد و همراه مادرش به آشپزخونه رفت . یوجین و مادرش با کمک هم ظرفای حاوی غذا رو روی میز می چیدن و وقتی کارشون تموم شد از مین هو خواستن که واسه شام بهشون ملحق شه . مین هو به محض اینکه پشت میز نشست با اخم به یوجین خیره شد . یوجین که از نگاه داییش می ترسید سرش رو انداخت پایین

- برو تو اتاقت

- کجا بره اوپا بچم هنوز چیزی نخورده

- تنبیه به باد دادن پول نازنین من اینکه ایشون تا اطلاع ثانوی سر گرسنه رو زمین بزاره

- ولی اوپا...

یوجین که می ترسید داییش دوباره عصبی بشه به آرومی بلند شد و به سمت اتاقش رفت .

- اون هنوز واسه همچین تنبیهی خیلی بچه ست اوپا

- واسه زدن و ناکار کردن مردم بچه نیست

- اون فقط از من دفاع کرد

- دهنتو ببند لازم نکرده به من یاد بدی چیکار کنم جفتتون فقط سر بار منین

- چرا نمیزاری برم سرکار هان ؟

- سرکار ؟ اها لابد دلت دوباره هوس هرزگی کر...

مین هو نتونست جملش رو کامل کنه چون یه طرف صورتش به خاطر سیلی ای که از خواهرش خورده بود داغ شد

- بی غیرت

- تو الان چه غلطی کردی

مین هو از جاش بلند شد و به سمت لباسای بیرونش رفت و کمربندش رو از شلوارش بیرون کشید و دوباره به سمت خواهرش برگشت و ضربات کمربند رو به هرجایی که می تونست می نشوند .

اونقدر به بهونه های مختلف از برادر همیشه مستش کتک خورده بود که بدنش نسبت به ضربات بی حس شده بودن . فقط همیشه چند ضربه ی اول براش شوکه کننده بود و بعد همه چیز عادی میشد و چند ساعت بعد تازه درد کتکا خودشون رو نشون میدادن. مین هو خسته از کتک زدن خواهر بی دفاع و ضعیفش کمربندش رو به گوشه ای پرتاب کرد و خودش روی زمین نشست

- تو راه رفتن رو مخ من تخصص داری ... گم شو نبینمت دختره هرزه

به شنیدن کلمه هرزه عادت داشت . اما شنیدن این کلمه از دهن برادرش واسش همیشه سخت بود . هیچ چیزی از گذشتش یادش نبود و مدام فقط می شنید که اونو هرزه خطاب می کنن و دخترک مظلومش رو حروم زاده . خودش شاید می تونست این همه حقارت و توهین رو تحمل کنه اما تحمل همه ی اینا واسه یوجین کوچولوش سخت بود . به آرومی روی زمین خودش رو کشید و به سمت اتاقشون رفت و در و بست . به یوجین که خودشو زده بود به خواب نگاه کرد . دخترکش همیشه چشماش رو می بست تا مادرش پیش چشمم احساس حقارت نکنه . چقدر این کوچولو می فهمید و چقدر ناراحت بود که دختر کوچولوش به خاطر شرایط سخت زندگیشون نمی تونست بچگی کنه و همیشه مجبور بود عاقلانه رفتار کنه . چند ساعتی گذشته بود .وقتی مطمئن شد مین هو به خواب رفته به آرومی رفت و میز شام رو جمع کرد و بعد باقی مونده ی غذا رو داخل ظرفی ریخت و به سمت اتاق خواب رفت . یوجین رو صدا زد

- مامانی ... دختر خوشگلم ... پاشو یه چیزی بخور گشنه نخواب ... پاشو دخترم .. آفرین

یوجین با چشمایی نیمه باز سر جاش نشست

- اما اگه دایی بفهمه شما دارین به من غذا میدین عصبی میشه ها

- نمیشه مامانم خودتم میدونی فردا که اثر الکل بپره دوباره خوب میشه ... بیا یه ذره بخور بعد بخواب

یوجین دهنش رو باز کرد و مادرش قاشق غذا رو داخل دهنش گذاشت . می دونست مامانش به خاطر ضرباتی که خورده درد شدیدی داره اما برای اینکه اونو ناراحت نکنه به روش لبخند میزد . کبودی های روی دست و بدن مادرش هیچ وقت خوب نمیشدن چون همیشه یه بهونه ی جدید واسه داییش وجود داشت تا اون رو بزنه .

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 11:21

صفحه بندی