خرید بک لینک
سلام دوستای گلم داستان به سلامتی تموم شد ممنون که تا اینجا باهام بودین فایل PDF اش رو براتون آوردم دبیرستان ماادامه مطلب

برچسب: داستان,دبیرستان,صورت, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1396 ساعت: 13:02

وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد ( ) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد . - یورا تو کجا اینجا کجا ؟ تنهایی اومدی؟ - آره اوپا خودم اومدم - چی شده یورا دارم نگران میشم - اوپا راستش دیشب من همه چی یادم اومد - جدی میگی یورا یونگ سنگ از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و اونو در آغوش کشید . - خدا رو شکر یورا چه خبر خوبی - خبر خوبی نیست اوپا - یعنی چی - ادامه مطلب

برچسب: داستان,دابل,اسی,دبیرستان,قسمت,چهل,پنجم,قسمت,پایانی, نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:50

توی اتاق یوجین مدام اینور و انور می رفت و از دیدن عروسکای تو اتاق حسابی ذوق زده شده بود - مامان اینا واسه شمان ؟ - نمیدونم عزیزم ... اگه اینجا اتاق من بوده باشه حتما واسه منن دیگه - اگه واسه شما بودن اجازه میدین من بعدا باهاشون بازی کنم ؟ - معلومه عزیزم اگه واسه مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 22:21

بعد از اینکه همگی از بهت زنده بودن یورا خارج شدن تازه اونجا بود که متوجه دختر کوچولوی کنار اون شدن . حدس اینکه اون خانوم کوچولوی زیبا کیه کار سختی نبود برای همین مادر جونگی به سرعت به سمت نوه اش رفت و اونو بغل کرد و بعد از اون نوبت همسرش بود . اما قیافه یوجین کوچولو اینبار حتی واسه خود جونگی هم تعجبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 22:21

چهار روزی میشد که یورا درگیر دفترای خاطراتش بود و بعد از اینکه یه بار کامل همشونو خونده بود حالا داشت زره زره از توشون نت برداری میکرد و کارایی که دوست داشت و نداشت رو یادداشت می کرد . احساسات توی اون خاطرات به قدری دقیق و خوب بیان شده بودن که یورا حس می کرد داره در طی خوندشون همشون رو یه بار دیگه تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 22:21

درب اتاق باز شد و جونگی صورت خندون کیو رو دید . اون هم متقابلا به کیو لبخند زد . - خوش اومدی بیا تو - ممنونم کیو رفت و رو یکی از کاناپه های اتاق نشست . جونگی هم از پشت میزش بلند شد و روی کاناپه ی رو به روی اون نشست - چه عجب از اینورا راه گم کردی - منشیت زنگ زد گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 1:58

بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 11:21

- سلام یورا به آرومی و زیر لب جواب سلام جونگمین رو داد - حالت خوبه ؟ یورا با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و بعد از اینکه چشم غره ای بهش رفت دوباره سرش رو پایین انداخت و چشم به میز دوخت . جونگمین سعی کرد دستای یورا رو بگیره اما یورا با کشیدن اونا مانعش شد . در همین لحظه گارسون نوشیدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

صدای زنگ تلفن روی اعصابش بود . سرش به شدت درد می کرد و از اینکه اون صدای لعنتی اونو از خواب شیرینش پرونده بود خون خونشو می خورد . سعی کرد توجهی بهش نکنه اما مگه صدا قطع میشد ؟ دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشیشو برداشت و بدون نگاه کردن به صفحه اش دکمه سبزش رو زد و با صدای خواب آلود و نیمه عصبی جواب دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

جونگی زیر بغل یورا رو گرفته بود و به آرومی اون رو به سمت کاناپه برد و بعد از نشوندن یورا روی اون خودش به سمت آشپزخونه رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره . جونگی با دقت مشغول شستشوی زخمای یورا شد و بعد از بستن اونا خودش هم روی کاناپه کنار یورا نشست و اون رو در آغوش کشید و با دستش شروع به نوازش موهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

یونگ سنگ بعد از شام مدتی رو موند و بعد با این عذر که فردا صبح زود باید به کمپانی بره عزم رفتن کردن . سارا تا دم در همراهش رفت و بعد از اینکه مدتی رو هم مقابل در در آغوش یونگ سنگ سپری کرد بالاخره رضایت داد تا یونگ سنگ بره . روزها به سرعت گذشتن و یونگ سنگ که تنها چند روز بعد از آخرین ملاقاتش با سارا آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 17:06

کنار هم نشسته بودن و چند دقیقه ای بود که بینشون هیچ حرفی رد و بدل نشده بود . بالاخره یورا با صدایی آروم شروع به صحبت کرد - خب سر دسته ی نامردا تعریف کن ببینم از ایران چه خبر - داستانش خیلی مفصله .... و بعد سارا شروع کرد از اولین لحظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

یونگ سنگ ماشین رو زیر پل رودخونه هان نگه داشت . منظره ی شب این مکان فوق العاده بود . هردوشون از ماشین پیاده شدن و کنار رودخونه به تماشای منظره مشغول شدن . مدتی که گذشت یونگ سنگ نیم نگاهی به سارا انداخت . نیم رخ پر از جذابیتش زیر نور نورافکنا از هر منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن - راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟ - خیلی وقته رفته - چرا ؟ - داستانش مفصله - ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

سلام عزیزای دلم مرسی که با کامنتای خوشگلتون بهم انگیزه و روحیه میدید ببخشید واسه غیبتی که این مدت دارم به شدت سرگرم امتحانات میان ترم دانشگاهم و بعید بدونم برسم تا پایان ترم زیاد وقت بزارم سر داستان مگر تو فرجه ی قبل از امتحانات مرسی از صبری که می کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی