چهار روزی میشد که یورا درگیر دفترای خاطراتش بود و بعد از اینکه یه بار کامل همشونو خونده بود حالا داشت زره زره از توشون نت برداری میکرد و کارایی که دوست داشت و نداشت رو یادداشت می کرد . احساسات توی اون خاطرات به قدری دقیق و خوب بیان شده بودن که یورا حس می کرد داره در طی خوندشون همشون رو یه بار دیگه تجربه می کنه . غرق توی کارش بود که صدای در اونو از عالم خودش خارج کرد . با باز شدن در صورت یونگ سنگ رو دید که لبخندی زیبا زینت بخشش بود . یورا هم متقابلا لبخند زد
- خوش اومدی اوپا بیا تو
- ممنونم ... گفتی اوپا حس کردم همون یورای سابق جلومه
- راستش تو دفترچه خاطراتم اینطوری صداتون می کردم
- آره تو من و هیون و کیو رو همیشه اوپا صدا میزدی
- اتفاقی افتاده اومدی؟
- نه سرم خلوت بود و دلم واسه تو و یوجین تنگ شده بود گفتم بیام بهت سر بزنم
- کار خوبی کردی اتفاقا یه چندتا سوال دارم که ازت بپرسم
- چه سوالی
- راستش اوپا میدونم ممکنه ناراحت شی ولی من خیلی کنجکاوم راستش
- درمورد ساراست حتما نه ؟
- خب راستش اره ... اوپا اینطور که من نوشتم شما دوتا خیلی همدیگه رو دوست داشتین
- خیلی بیشتر از خیلی یورا ... مخصوصا اینکه سارا شروع کننده این عشق بود نه من ... سارا واسه رسیدن به من خیلی زجر کشید و خیلی چیزا رو تحمل کرد
- پس چرا
- نمیدونم ... نمیدونم چرا خیانت کرد چرا رفت فقط یه روز به خودم اومدم دیدم دیگه نیست ... فهمیدم سارام رفته واسه همیشه اونم به جاییکه من نتونم برم دنبالش ... عاشق شد خیانت کرد ... دلشو زدم فک کنم
- اما اون ازدواج نکرده اوپا
- منظورت چیه یورا شش سال از این قضیه میگذره چرا هنوز ازدواج نکرده
- اون روز وقتی تو خونمون بود به جونگی و کیو گفت پسر عمش ازدواج کرده و اونا باهم ازدواج نکردن
- نمی فهمم اصن ... سارا ...
با باز شدن در حرف توی دهن یونگ موند . یوجین با دیدن یونگ سنگ جیغ بلندی کشید و به سمتش دوید
- اوپاااااااا
یونگی اونو محکم بغل کرد و بوسیدش
- یا یوجینا مگه بابایی نگفت عمو رو اوپا صدا نزن
- ولش کن یورا بذار راحت باشه
- آخه مردم چی میگن ببینن این فسقلی به شما میگه اوپا
- چطور خود شما به اوپا میگی اوپا من نگم ؟
- وروجک و نگاها
یونگ سنگ از حرف یوجین خندش گرفت و یه بوسه ی دیگه روی لپاش کاشت
- هرچی دلت خواست صدام بزن عزیزم به حرف اینا هم گوش نده
- اوپااااا
- جان دل اوپا
- شما هنوز خاله سارا رو دوست داری
یونگ سنگ با شنیدن اسم سارا صورتش تو هم رفت اما سریعا دوباره لبخند زد
- چطور مگه عزیزم
یوجین لب و لوچه اش آویزون شد و سرشو انداخت پایین
- میخوای با خاله سارا ازدواج کنی؟ ولی من می خواستم بزرگ شدم باهات عروسی کنم
- یوجیییییییین
صدای شلیک خنده یونگ سنگ به هوا رفت . اونقدر از این حرف خندش گرفته بود که یوجین رو کنار خودش روی تخت نشوند و با صدای بلند در حالیکه دلش رو نگه داشته بود می خندید . یورا هم خنده اش گرفته بود
- نگا تو رو خدا بچه تربیت کردن ما رو باش ... اوپا جونت جای باباته
- مهم تفاهمه مامان سن فقط یه عدده
یونگ سنگ که کمی آروم شده بود دوباره با این جمله یوجین خنده اشو از سر گرفت
- آییییی بسه یوجینننن ... آخ دلم .... خدا نکشتت بچه
بعد از اینکه یونگ حسابی خندید با صدایی که توش ته رگه هایی از خنده موج میزد یوجینو مخاطب قرار داد
- فعلا شما بزرگ شو اگه قول بدی همینقدر خوشگل بمونی به پیشنهاد ازدواجت فکر می کنم
- قول دادیا اوپا
- چشم
- بریدن و دوختن اصنم منتظر اجازه مادر و پدر عروس نشدن
- بابایی رو خودم راضی می کنم مامان نگران نباش
- شیطون کوچولو پاشو برو بیرون ببینم تا اون روی من بالا نیومده
- مامان
- یورا چیکارش داری دوست دخترمو تازه اوپاش میخواد ببرتش واسش بستنی بخره
- واقعا
- اره بدو برو حاضر شو به زندایی مینا هم بگو جونگمین کوچولو رو حاضر کنه که سه تایی بریم بیرون
- آخ جون
یوجین به سرعت از اتاق خارج شد
- اینقدر پرروش نکن اوپا جدی میگیره ها
- نه بابا بچست هنوز دو روز دیگه اینا رو بهش بگی خودشم از حرفاش خندش میگیره چیکارش داری بچه رو
- اذیتت می کنه فکر می کنه حالا خبریه
- نگران نباش بره مدرسه دوتا همکلاسی پسر ببینه یادش میره ... راستی مدرسه نمیره یوجین
- جونگمین دنبال کارای کارت شناساییشه تا فامیلیشو از لی به پارک تغییر بده و بعدش ببرش ثبت نامش کنه
- کلاس دومه نه
- آره ولی دیگه فرصت نکرد بره مدرسه و اومدیم اینجا
- به نظر میاد بچه ی باهوشی باشه
- آره خیلی باهوشه البته قبلا به خاطر کارای مین هو خیلی گوشه گیر بود اما از وقتی اومدیم اینجا بهتر شده
- خدا رو شکر
- من حاضرم اوپا
- به به نگا چه خوشگل شده خانومی ... خب دیگه یورا جان من این دوتا فسقل و میبرم یه دوری بزنیم بیایم
- ممنونم
یورا اونا را تا دم در بدرقه کرد و بعد رفت تا به پدرش سری بزنه . چند ساعتی میگذشت که یورا از طرف سارا پیامی دریافت کرد که سارا میخواست باهاش صحبت کنه برای همین به اتاقش رفت و آنلاین شد تا با سارا چت تصویری کنه
- سلام سارا
- سلام عزیزم ... خوبی ... یوجین خوبه..
- اونم خوبه با اوپاش رفته بیرون
- اوپاش ؟
- یونگ سنگ
- یونگ سنگ ؟
- آره فسقلی به یونگ سنگ میگه اوپا هرچی هم بهش میگیم بگو عمو نمیگه ... از دو سه سالگیش هر وقت تی وی یونگو نشون میداد این با اشتیاق نگاه میکرد و الانم تمام رقصای یونگو بلده
سارا از تعریفای یورا از یوجین خنده اش گرفت
- چه تلپاتی ای دارین شما دوتا
- ما دوتا؟
- تو و یونگ سنگ ... اونم اینجا بود چند ساعت پیش صحبت کردیم یکم
- جدی ... خوبه
- سارا من تمام دفترچه خاطراتمو خوندم و تقریبا یه چیزایی دستم اومد... معلوم هست تو چرا اینکارو کردی؟
- بی خیال یورا ... گذشته ها گذشته ... من و اون مال هم نبودیم الانم دیگه باز کردن اون موضوع فایده ای نداره
- آره بی خیالش منم نمیخوام دامادمو از دست بدم
- دامادت ؟
- آره یوجین از یونگ سنگ خواستگاری کرد قول ازدواجم گرفت
سارا از حرف یورا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و اونقدر شدت خندش زیاد بود که چشماش خیس شده بود
- تا این حد دوسش داره
- اووووووه اصن یه وضعی
- خب پس حالا حالاها خیالم راحته
- چرا
سارا که فهمید سوتی داده سعی کرد بحثو عوض کنه
- ها .. هیچی ... راستی یادم رفت بهت بگم هفته دیگه دارم میام کره
- جدی ؟ چرا ؟ مگه قرار نبود یه ماه دیگه بیای
- نه کارا جور شد دو هفته جلو افتادیم و منم زودتر میام مراسم افتتاحیه رو انجام بدم
- چقدر خوب .. حسابی دلم واست تنگ شده بود خوشحالم زودتر میای
- منم همینطور
سارا و یورا کمی دیگه باهم صحبت کردن و بعد از اینکه دیگه حرفی نمونده بود ارتباط رو قطع کردن . همین موقع بود که صدای زنگ خونه اومد و یونگ سنگ بچه ها رو برگردوند و بعد از تحویل اونا رفت .
شب شده بود و همه دور میز شام نشسته بودن و یورا هم زمان که خودش غذا میخورد به پدرش هم غذاش رو که یه ظرف سوپ بود میداد .
- راستی اوپا من فردا برمیگردم خونه ام
- چرا عزیزم هنوز تا برگشت شوهرت دو روز مونده
- آره ولی یه کارایی هست باید انجام بدم
- چه کارایی
- حالا دیگه ... بعدا بهت میگم
- باشه عزیزم هرجور راحتی صبح که میرم بیمارستان تو رو هم میبرم
- اوپا میخوام بابا رو هم با خودم ببرم
- بابا رو چرا
- مینا گناه داره به خاطر بابا یکی درمیون نمیتونه بره سرکارش من اونور بیکارم از بابا هم مراقبت می کنم تازه دلم واسش تنگ میشه اگه برم ... میخوام پیش خودم باشه
- اگه اینطوری راحتی من مشکلی ندارم یه مدت بابا پیش تو باشه
- مرسی
آقای کیم اولش که شنید دخترش داره برمیگرده خونه اش ناراحت شده بود اما بعد با شنیدن اینکه یورا میخواد اونو با خودش ببره گل از گلش شکفت . حالا که دخترش زنده بود دلش نمیخواست دیگه حتی یه لحظه هم ازش دور باشه .
صبح روز بعد کیو همونطور که قول داده بود یورا و یوجین و پدرش رو به خونه ی خودشون برد و بعد از رسوندن اونا خودش همراه مینا راهی بیمارستان شد . یورا به محض رسیدن به خونه اول از همه به سمت اتاق جونگی رفت . توی دفترچه خاطراتش اونقدر از احساساتش نسبت به جونگی نوشته بود که دلش میخواست اون احساسات رو دوباره تجربه کنه اما قبلش باید مطمئن میشد که واقعا مردش تو این هشت سال بهش خیانت کرده یا نه برای همینم به اتاقش رفت تا شاید بتونه مدرک جرمی از اون پیدا کنه . نگاه اجمالی ای به اتاق انداخت . همه چیز ست مشکی و سفید بود که البته درصد مشکیش بالاتر بود و حدس میزد که چرا تم اتاق باید مشکی باشه . اول از همه سراغ کمد لباسا رفت . از بین لباسا یه پیرهن سفید توجه اش رو جلب کرد و اونو بیرون کشید . جای رژ قرمز روش خودنمایی می کرد . پوزخندی زد
- هه ... بیا این آقای عاشق پیشه هم تو زرد از آب در اومد ... همه ی مردا عین همن
- خانوم شما اینجایین؟
یورا با شنیدن صدا هینی کشید و برگشت
- ترسوندی منو
- ببخشید خانوم منظوری نداشتم فقط تعجب کردم از دیدنتون اینجا
- عیبی نداره ... راستی شما لباسای کثیف آقا رو نمی شورین؟
- چطور مگه خانوم من آخرین بار حموم رو چک کرد لباس کثیفی تو سبد نبود
- پس این لباس چیه
- این لباس شب عروسیتونه خانوم ... آقا اجازه شستنش رو نمیدادن میگفتن نمیخوان عطر شما از روش بره و یه وقتایی شبا به جای شما با بغل کردن این لباس می خوابیدن
اشک تو چشمای یورا جمع شد . از خودش بدش می اومد که چقدر راحت به شوهرش شک کرده بود . با صدایی لرزون خدمتکارو مرخص کرد که بره . دیگه دلیلی نداشت دنبال چیز دیگه ای بگرده همین یه پیرهن سند وفاداری همسرش بود . خواست از اتاق بره بیرون که چشمش به دوربین گوشه ی اتاق افتاد . بدجور فضولیش گل کرد که ببینه محتوای داخل اون چیه برای همین به سمتش رفت و روشنش کرد . فیلمو تا اولین لحظه عقب آورد و بعد از وصل کردنش به تی وی پلی اش کرد تا ببینه چیه . فیلم که شروع به پخش کرد صحنه هایی از عروسی خودش و جونگی بود . با دیدن اون تصاویر ناخودآگاه لبخند به لب آورد . چقدر صورتش سرحال و خوشگل بود . جونگی هم توی لباس دامادی واقعا می درخشید . به وضوح میتونست شادی و نشاط رو تو صورت جونگی ببینه . حدود یک ساعتی فیلم عروسیشون پخش شد و تمام صحنه ها واسه یورا جذابیت خاص خودش رو داشت وقتی تموم شد یورا خیال کرد که دیگه نباید فیلم ادامه داشته باشه برای همین بلند شد تا دوربین رو از تی وی جدا کنه اما با دیدن جونگی رو صفحه متوقف شد . جونگی لباس سیاهی به تن کرده بود و موهاش بلند بود .
+ امروز اولین سالگرد نبودنته یورا ... دلم خیلی برات تنگ شده ... باورم نمیشه که یکساله ندارمت یکساله نمی بینمت یکساله بغلت نکردم دیگه ... یورا خیلی بدجنسی ... چطور دلت اومد حتی یه روزم به عنوان زن من زندگی نکنی ... چرا قسمی که روز عروسی خوردی رو اینقدر زود شکستی هان +
بغض مانع ادامه دادنش شد . یورا هم بغض کرد یهو صحنه رفت و صحنه ی دیگه ای اومد که باز جونگی توش حضور داشت
+ دومین سالگرد نبودنت ... یورا اگه دختر کوچولومون زنده بود الان باید دیگه راه می رفت و حرف میزد ... به نظرت اول چی می گفت ؟ بابا یا مامان ؟ اگه زنده بودین خودم بهش یاد میدادم تا اسم قشنگتو صدا بزنه اونوقت منم با شنیدنش کیف می کردم ... یورا خیلی سخته ... قلبم انگار داره درمیاد ... هی میگن عادی میشه صبر کن پس چرا نمیشه هان ؟ +
+ سه سال شده که نیستی ... یورا من فکر می کردم باید همون روزای اول از غصه دق می کردم میمردم ولی نمیدونم چرا همچنان دارم زندگی می کنم چرا این زندگی لعنتی ولم نمی کنه ... یورا اونجا اوضاع خوبه؟ ... حال کوچولومون و تو خوبه ؟ ... یورا میشه از خدا بخوای منم زودتر بیاره پیشت ؟ تو قلبت خیلی پاکه +
بازم بغض لعنتی مانع شد تا جونگی بتونه ادامه بده . هربار صحنه هاش با بغضش تموم میشدن و جوری آخر فیلم اشک می ریخت که انگار تازه یورا رو از دست داده
+ چهارمین سالم اومد ... خسته ام یورا ... خیلی خسته ام ... هی همش تو گوشم می خونن برو زن بگیر زندگی جدید بساز ولی آخه مگه میشه ... میگن تو هم راضی نیستی من تنها باشم ولی فقط من میدونم که تو چقدر از دیدن زنای دیگه کنار من می ترسیدی و ناراحت میشدی ... یورا بهت قول میدم تا ابد تنها زن زندگیم تو باشی ... میشه این ابد زودتر تموم شه و بیام پیشت ؟ +
+ پنج سال گذشت ... هه گفتنش خیلی آسونه ولی فقط منم که میدونم تک تک لحظه های این پنج سال با چه عذابی گذشت ... یورا در و دیوار این خونه داره منو میخوره ... جای خودت و صدات و دختر کوچولومون تو این خونه بد خالیه ... یورا نمیدونم این قلب لعنتی واسه وایسادن دیگه چه بهونه ای لازم داره ... چرا از حرکت نمی ایسته آخه ؟ +
+ شش سال شد ... دختر کوچولومون اگه زنده بود الان باید می رفت مدرسه ... تصور کن بین اون همه بچه ی قد و نیم قد واسمون دست تکون میداد و بعد با چشمایی گریون از کلاس می اومد بیرون و داد میزد دیگه نمیخوام برم مدرسه ... یا شایدم کلی ذوق می کرد و می گفت دوست دارم زودتر فردا شه کلی دوست پیدا کردم ... یورا من با این همه حسرت و آرزو چیکار کنم هان ؟ عین دیوونه ها فقط با یه مشت وهم و خیال دارم سر می کنم ... یورا نمیشه از خدا بخوای زودتر تمومش کنه ؟ +
+ هفتمین سال تنهایی من ... هفت سال گذشت و من واقعا نمیدونم چرا هنوز زنده ام ... هفت ساله من یورامو ندارم ... هفت ساله بغلش نکردم ... یورا من آدمم ... قلبم دیگه کشش نداره ... موهامو نگا ؟ کی تو سن من اینقدر موی سفید داره ؟ ... یورا بعد تو من دیگه نخندیدم ... پیرهن تنمو نگا ... تمام لباسام همین رنگی ان ... تو خیابون به زوجایی که دست همو گرفتن غبطه میخورم ... یورا اگه بودی الان یکی بچه دیگه هم حتما داشتیم ... یه داداش خوشگل و تپل مپلی واسه دختر کوچولومون ... یورا دلم خیلی واست تنگ شده نامرد حداقل به خوابم بیا +
+ هشتمین سالگرد یورای من ... دیروز یه اتفاق عجیب افتاد یورا ... یه دختر کوچولوی ناز دیدم که درست عین بچگی های تو بود ... البته از اونجائیکه چند وقته دُز توهمم رفته بالا و همه رو تو می بینم گفتم شاید من اشتباه کردم واسه همین عکسشو گرفتم تا نشون بقیه هم بدم ... حالمو دیدن اون دختر کوچولو خیلی خوب کرد ... حس کردم تو از بهشت فرستادیش البته زندگی سختی داشت اون کوچولو ... درست عین بچگی های تو ... یورا دیدن اون دلتنگترم کرد ... دختر کوچولوی ما هم اگه زنده بود اون شکلی میشد نه ... عین مامانش خوشگل میشد ...+
بازم بغض . صورت یورا از اشک خیس شده بود . فیلم تموم شده بود اما یورا توانایی اینکه از جاش بلند بشه رو نداشت . صورت جونگی رو تو هر صحنه به یاد می آورد که چقدر سال به سال لاغر تر و شکسته تر شده بود . از خودش بدش می اومد که به جونگی اعتماد نداشت . حس کرد دلش شدیدا میخواد رابطه اش رو با شوهرش از نو شروع کنه . شاید تا ابد تو تاریکی فراموشی می موند و این نباید دلیل میشد که جونگی بیشتر از این منتظر بمونه . به اندازه کافی این هشت سال رو کشیده بود . تصمیمش رو گرفت و صورتش رو پاک کرد . از جاش بلند شد و دوربینو سرجاش گذاشت و خدمتکار و صدا زد .
جونگمین بالاخره بعد از شش روز دوری به سئول برگشت . دلش حسابی واسه یورا و یوجین تنگ شده بود اما تصمیم گرفت اول به خونه بره و بعد از اینکه وسایلش رو گذاشت و یه دوش حسابی گرفت به دیدن زن و بچه اش بره . با ورودش به حیاط خونه با دیدن یوجین چشماش از تعجب گرد شد . یوجینم که همزمان متوجه ماشین باباش شد با سرعت به سمتش دوید و در ماشینو باز کرد . جونگمین یوجین و بغل کرد و یه بوسه ی محکم از لپاش گرفت
- تو اینجا چیکار میکنی فسقلی بابا
- یه روزه اومدیم باباجونی
- یه روزه ؟ چرا
- نمیدونم مامانی کار داشت گفت بیایم
- عه ... الان مامانی کجاست ؟
- آشپزخونه ست فک کنم
جونگمین یوجینو زمین گذاشت و از ماشین پیاده شد و یکی از خدمتکارا به سرعت به جای اون سوار شد تا ماشین رو تو پارکینگ پارک کنه و بعد چمدونای جونگی رو هم به داخل خونه ببره . جونگی بعد از ورودش به خونه مستقیم سمت آشپزخونه رفت و دید همونطور که یوجین گفته بود یورا اونجاست و مشغول سر و کله زدن با چند تا از مستخدماست
- یورا
یورا با صدای جونگی به عقب برگشت
- عه اومدی ... خوش اومدی عزیزم
جونگی با شنیدن کلمه عزیزم کمی جا خورد اما بعد دوباره به خودش اومد
- ممنونم .. اینجا چیکار می کنی ؟
- خواستم امروز خودم غذا درست کنم واست البته دعا دعا می کردم واسه ناهار برسی که خدا رو شکر اومدی
- جدی میگی ؟ دستت درد نکنه
- خواهش می کنم ... تا بری یه دوش بگیری غذا هم حاضره
جونگی لبخندی زد و خواست بره که یه دفعه چیزی یادش اومد
- آ راستی چرا اینقدر زود برگشتی خونه؟
- یه کاری داشتم واسه اون
- آهان باشه من میرم
- برو عزیزم
جونگی که با دیدن یوجین و یورا حسابی شارژ شده بود سوت زنان راهی حموم شد تا خستگی پرواز رو از تنش بیرون کنه . زمان زیادی نگذشت که کارش تموم شد و بعد از بستن حوله ای به کمرش از حموم خارج شد و به سمت کمدش رفت تا لباس تنش کنه اما با باز کردن در و دیدن کمد خالی چشماش از تعجب گرد شد . درهای دیگه رو هم باز کرد و همشون رو خالی پیدا کرد . نگاهش به سمت میز جلوی آینه رفت و دید هیچ اثری از عطرها و کرم هاش نیست با کلافگی به سمت زنگ مخصوص رفت و اونو فشرد تا از خدمتکار دلیل خالی بودن اتاقش رو جویا بشه . دقیقه ای نگذشت که یکی از خدمتکارا دوان دوان خودش رو به اتاق جونگی رسوند
- چیزی شده آقا
- اینجا چرا اینطوریه ... من نبودم خونه رو دزد زده
- نه اقا دزد چرا راستش خانوم..
- وسایلت تو اون یکی اتاقه
خدمتکار و جونگی هر دو به سمت یورا برگشتن .
- کدوم اتاق
- اتاق من... نه یعنی اتاق ما
- اونجا چرا
یورا کمی نزدیک تر اومد و از خدمتکار خواست که تنهاشون بزاره و خدمتکارم بعد از تعظیمی رفت.
- خب معلومه عزیزم کدوم زن و شوهری رو دیدی که تو اتاقای جدا از هم بخوابن
جونگی بهت زده به یورا خیره شد
- یــــورااا نکنه حافظه ات برگشته
یورا خنده ی بلندی کرد
- نه هنوز برنگشته
- پس چرا ...
- داستانش مفصله ... حالا اینقدر اینجا واینستا با اون پکای نداشتت دلبری کن برو یه چیزی بپوش
جونگی به حالت دو فاصله ی بینشون رو طی کرد و یورا رو در آغوش گرفت . نفس های عمیق می کشید و عطر موهای یورا رو با تمام وجودش می بلعید و گاهی هم بوسه های ریزی روی موهاش می نشوند . بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت داد و خودش رو از یورا جدا کرد
- ممنونم یورا ممنونم که قبولم کردی ... اجازه دارم ببوسمت
- حتما
جونگی سرشو نزدیک کرد و بوسه ای به پیشونی یورا زد که اخمای یورا تو هم رفت
- خودت اجازه دا...
یورا به جونگی اجازه کامل کردن حرفش رو نداد و لباش رو روی لبای جونگی گذاشت . جونگی با چشمایی باز به رو به رو خیره شده بود اما طولی نکشید که به خودش اومد و با یورا همراهی کرد . این وصال برای هر دوی اونها شیرین و لذت بخش بود چرا که توش دلتنگی ای به درازای هشت سال نهفته بود . هیچ کدوم قصد دل کندن نداشتن که یه دفعه ای درد بدی توی سر یورا پیچید و به دنبالش تصاویر مبهمی جلو چشمش اومدن . یورا خودشو از جونگی جدا کرد و با دستش سرش رو گرفت
- چی شده یورا چت شده
یورا که یهو دردش فروکش کرد دوباره لبخند زد
- هیچی نیست
- یعنی چی هیچی نیست چت شد یهو
- سرم تیر کشید ولی الان خوبم
- باید بریم دکتر چرا یهو سرت تیر کشید
- بی خیال جونگی من خوبم ...
- مطمئنی
- آره بابا ... برو لباستو بپوش و بیا پایین تا غذا یخ نکرده منم میرم
جونگی مردد به رفتن یورا خیره شد . نگران بود اما از طرفی هم نمیخواست زیادی به یورا اصرار کنه برای همین ترجیح داد دیگه چیزی نگه . به سمت اتاق یورا که حالا دیگه اتاق مشترکشون بود رفت تا لباس تنش کنه. بعد از ناهار یورا همه چیز رو برای جونگی تعریف کرد ؛ از خوندن دفترچه ی خاطراتش تا کنجکاویش واسه فهمیدن حقیقت زندگی جونگی تو این هشت سالی که یورا نبود و در آخر دیدن اون فیلما . جونگی که پاک فیلما رو فراموش کرده بود عذرخواهی یورا رو واسه بی اجازه دیدنشون قبول کرد و گفت که در اصل اون فیلما متعلق به اون بودن و جونگی با این خیال که یورا از بهشت می بینتشون ضبطشون کرده بود . حالا دیگه خیال جونگی راحت شده بود و عجله ای واسه برگشت حافظه ی یورا نداشت .
یک هفته سپری شد و روز مراسم افتتاحیه شرکت خانوادگی سارا توی کره رسید . همه ی سهامداران و کله گنده های کره حضور داشتن و مشتاق بودن که تو افتتاحیه شعبه ی سئول بزرگترین شرکت ساخت و ساز آسیا شرکت کنن . سارا به گرمی از همه ی مهمونا استقبال می کرد . جونگمین هم به عنوان مدیرعامل شرکت خودشون توی مراسم حضور داشت و رفتارش بعد از برگشت یورا با سارا کمی بهتر شده بود . یورا هم همراه جونگی و به عنوان دوست سارا حضور داشت . سارا بعد از استقبال از مهمونا به سمت یکی از کارمنداش که مسئول هماهنگی تدارکات بود رفت .
- با خواننده هماهنگ کردی دیگه ؟
- بله خانوم زنگ زدم گفتن تا چند دقیقه دیگه میرسن
- خواننده ی خوبی هست حالا؟
- بعله خانوم رو دست نداره
- کی هست راستی اسمشو نپرسیدم
- هئو یونگ سنگ
- چییییی ؟
- چیزی شده خانوم؟
- گفتی کی؟
- هئو یونگ سنگ
- تو اونو چرا دعوت کردی آخه
- مگه چیه خانوم خودتون گفتین یکی از معروفتریناشو پیدا کنم
- تو از رابطه ی ما خبر نداری ؟
- نه خانوم چه رابطه ای
- ببینم اون میدونه داره کجا میاد اجرا کنه
- بعله بهشون اسم شرکت و گفتم راستش منیجرش رد کرد درخواستمو ولی بهش اصرار کردم و اونم به یونگ سنگ شی گفت و در کمال تعجب خود یونگ سنگ شی قبول کردن بیان
با اومدن ون مشکی به داخل محوطه شرکت هردوشون به ماشین خیره شدن . سارا با دیدن یونگ سنگ که با غرور خاص خودش از ماشین پیاده شده بود و داشت به سمتشون می اومد سکوت کرد . صدای پچ پچ جمع با دیدن یونگ سنگ بالا رفت . کم و بیش جمعیت حاضر از داستان عشق اون دوتا خبر داشتن . یونگ سنگ وقتی به سارا نزدیک شد عینکش رو در آورد و پوزخندی زد
- می شه بپرسم اینجا چیکار می کنی؟
- خودت مگه دعوتم نکردی
سارا دستاشو مشت کرد . میدونست گفتن اینکه بی اطلاع بوده بیشتر شبیه یه بهونه می اومد تا توجیه
- به فرضم که من دعوتت کرده باشم چرا قبول کردی
- عادت ندارم دعوت دوستای قدیمیم رو رد کنم
یونگ سنگ فرصت حرف زدن رو از سارا گرفت چرا که بعد از گفتن جملش راهشو کج کرد و به سمت داخل شرکت رفت تا برای اجراش آماده شه . سارا از دیدن یونگ سنگ هیجان زده و عصبی بود . ناخونای بلندش کاملا توی گوشت دستش فرو رفته بودن اما به قدری از خود بی خود شده بود که هیچ دردی رو حس نمی کرد . بعد از چند دقیقه یونگ سنگ روی صحنه قرار گرفت و بعد از صحبتی کوتاه آماده ی خوندن شد . آهنگ پس زمینه پلی شد و یونگ سنگ تو قالب خوندن فرو رفت.
همش داري با دست پس ميزني و با پا پيش ميکشي
اما من هيچي ازت نمي خوام
به هيچي از طرف تو احتياج ندارم
اما تو توي خيلي چيزا محتاج مني
تو فقط يه فرصت داري و بعدش ديگه نميتوني هيچ چيز ديگه اي ازم بخواي
مگه اينکه واسم چيز خارق العاده اي بفرستي
فقط بزار بره بزار بره بزار بره
نميدونم چطوري ميتوني اينطوري باشي
فقط ميزارم بره بره بره
نيازي نيست ترديد کنم ، ميدونم که کاري ازم برنمياد
من حتي هنوز شروعم نکردم
و تو ميخواي بازم با من باشي
چطور ميتوني تنها باشي؟
تو چيزي واسه از دست دادن نداري
اگه صادق نيستي
هرگز نميتونم بزارم مال من باشي
فقط بزار بره بزار بره بزار بره
نميدونم چطوري ميتوني اينطوري باشي
فقط ميزارم بره بره بره
نيازي نيست ترديد کنم ، ميدونم که کاري ازم برنمياد
نميدوني ؟ نميدوني؟
اينا رو گفتم تا وانمود کنم قلب سرسختي دارم
اما فقط داشتم مخفيش مي کردم
تظاهر نکن ، دست از تظاهر بردار
آغوشتو باز کن و بگو که دلت واسم تنگ شده
فقط بزار بره بزار بره بزار بره
نميدونم چطوري ميتوني اينطوري باشي
فقط ميزارم بره بره بره
نيازي نيست ترديد کنم ، ميدونم که کاري ازم برنمياد
آهنگ که تموم شد یونگ سنگ تشکر کوتاهی کرد و به سرعت جشن رو ترک کرد . تک تک کلمات این آهنگ برای سارا مفهوم خاص خودشو داشت و میدونست که یونگ سنگ بی دلیل این آهنگ رو واسه امروز انتخاب نکرده . اونقدر حالش دگرگون بود که نفهمید توی سخنرانیش چی گفت و مراسم افتتاحیه زودتر از چیزی که انتظار می رفت به پایان رسید . وقتی به اتاقش رسید از عصبانیت مدام راه می رفت و نمیدونست باید چیکار کنه . یورا به آرومی تقه ای به در زد و وارد شد . سارا با دیدنش بغض کرد . یورا به سمت اون رفت و بغلش کرد
- آروم باش عزیزم
- چطور آروم باشم ندیدی چی خوند
- زیاد سخت نگیر این جدیدترین آهنگی بود که خونده شاید منظوری نداشت
- تو یونگ سنگ و نمیشناسی اون کوچکترین کاراشم منظور و هدف داره ... فقط می خواست گند بزنه تو روز من که زد
- آروم باش چیزی نشده که
- پچ پچ های جمعو نشنیدی ... مگه تو کره کسی هم هست که ندونه بین ما چی گذشت
- هرچی بود تموم شد دیگه ارزش غصه خوردن نداره
- حالم بده یورا خیلی هم بده
یورا نمیدونست چی بگه . سارا رو درک می کرد اما یونگ سنگ هم تقصیری نداشت و اگه کاری کرده بود واسه تسکین قلب زخم خوردش بود .چند روزی از اون ماجرا میگذشت و همه چیز به روال عادی خودش برگشته بود . یورا توی باغ بزرگ خونه اشون کنار پدرش ایستاده بود و از منظره ی زیبای رو به روشون لذت میبردن . آقای کیم بعد از برگشت دخترش وضع جسمانیش روز به روز بهتر میشد و یورا هم کنار پدرش خوشحال بود . چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره درد عجیبی توی سر یورا پیچید جوری که دستش رو به سرش گرفت و روی زمین نشست . دوباره همون تصاویر ناواضح و دوباره تکرار پشت سر همشون . یورا از درد به خودش می پیچید و ناله های خفیفی می کرد تا اینکه بالاخره درد بهش غالب شد و روی زمین بیهوش افتاد . آقای کیم با دیدن دخترش شوکه شد اما نمی تونست کاری کنه . نمی تونست کسی رو صدا بزنه . به زور دستش رو به سمت دکمه ی روی ویچلرش رسوند و زنگش رو فشرد . پرستار آقای کیم به سرعت خودش رو رسوند و بعد از اینکه با جسم بیهوش یورا روی زمین مواجه شد چند تا از خدمتکارا رو صدا زد تا یورا رو به داخل خونه ببرن .
یورا چشماش رو باز کرد . توی اتاقش بود و دیگه خبری از سر دردش نبود . اولین نفر چهره دکتر لی رو دید که با لبخند بالا سرش نشسته بود
- خوبی ؟
- بهترم
- سرت هنوزم درد می کنه؟
- نه دیگه درد نمی کنه
- ببینم وقتی سر درد داری چیزی هم می بینی؟
- آره آقای دکتر یه سری تصاویر ناواضح و مبهم عین سریال از جلوی چشمم رد میشه
- ببینم قبلنم این سردردا رو داشتی
- آره ولی خیلی خفیف تر بود
دکتر دوباره لبخند زد
- نگران نباش چیز مهمی نیست
و بعد از جاش بلند شد و وسایلش رو داخل کیفش گذاشت و بعد از خداحافظی از یورا از اتاق خارج شد . کیو و جونگی بیرون اتاق منتظر دکتر بودن و با دیدنش به سمتش رفتن .
- چی شد جونگ سوک حال خواهرم چطوره
جونگ سوک لبخند زیبایی به لب آورد
- یه حدسایی میزنم ولی واسه اطمینان بیشتر بیارش بیمارستان تا بازم از سرش عکسبرداری کنم و نوار مغزی بگیرم
- میگی چی شده یا نه دق مرگم کردی که
- علائم برگشت حافظه ست
- چی؟
- یورا کنار سردرداش یه سری تصاویر مبهمم می بینه که این نشونه ی برگشت حافظه اشه
- جدی میگی
- اوهوم
- خدایا شکرت چقدر خوب
- آره ولی باز بیارش بیمارستان که مطمئن شیم
- حتما
جونگ سوک بعد از خداحافظی با کیو و جونگی از اونجا رفت و اون دو هم برای دیدن یورا به داخل اتاق رفتن. فردای اون روز جونگی یورا رو به بیمارستان برد و بعد از انجام عکسبرداری های لازم دکتر لی با خوشحالی بهشون اطمینان داد که با پیش رفتن همین روند به زودی یورا میتونه بخش اعظمی از خاطراتش رو به یاد بیاره . این خبر برای همه الاخصوص خود یورا خوب و نوید بخش بود . روزها میگذشتن و سارا همچنان بیشتر وقت آزادش رو به یورا اختصاص میداد و با هم وقت میگذروندن . سردرد های یورا روز به روز بیشتر و بیشتر میشدن و دکتر هم به خاطر اینکه داروهای مسکن اثر سو روی بازگشت حافظه ی اون نداشته باشن خوردنشون رو برای یورا منع کرده بود .
جونگی خسته و کوفته از شرکت به خونه برگشته بود . همیشه موقع ورودش به خونه یورا ازش استقبال می کرد اما اون روز خبری از یورا نبود . اولین احتمالی که میداد این بود که یورا توی اتاق مشغول استراحت باشه برای همین راهی اتاقشون شد اما یورا اونجا هم نبود . خدمتکار و صدا زد و سراغ یورا رو ازش گرفت اما اونم نمیدونست که یورا کجاست . به تلفن همراهش زنگ زد اما صدای گوشی از داخل اتاق به گوش میرسید . جونگی نگران شده بود . به همه دستور داد که دنبال یورا بگردن اما هیچکس نتونست یورا رو پیدا کنه . جونگی با سارا و کیو هم تماس گرفت اما هردوی اونها اظهار بی اطلاعی کردن . جونگی حتی با اداره پلیس هم تماس گرفت اما اونا گفتن که تا وقتی 24 ساعت از زمان مفقودی نگذره نمیتونن واسه تجسس نیرو اعزام کنن . هرچی بیشتر میگذشت نگرانی جونگی بیشتر میشد . سارا و کیو هم خودشون رو رسوندن . به هرکس که فکرش رو می کردن زنگ زدن اما یورا نبود که نبود . جونگی با کلافگی توی خونه راه می رفت و با استرس گوشه ی ناخنش رو می جوید . چند ساعتی میشد که خبری از یورا نبود و با تاریک شدن هوا ترس جونگی هم بیشتر میشد .
- یورا
جونگی با صدای کیو به سمت اون برگشت و بعد با دنبال کردن رد نگاه کیو یورا رو بالای پله ها پیدا کرد . یورا با صورتی گنگ به همشون خیره شده بود و با قدم هایی سست پله ها رو یکی یکی پایین می اومد .نگاهش روی جونگی ثابت مونده بود و چشماش رو حاله ای از اشک گرفته بود . همه از رفتار یورا مبهوت مونده بودن . جونگی به سمتش دوید و با دستاش بازوهای یورا رو گرفت
- کجا بودی یورا؟
یورا پلک زد و اشکاش جاری شد و بعد بی مقدمه جونگی رو تو بغل گرفت
- جونگی
جونگی از شنیدن این اسم چشماش گرد شد و یورا رو از خودش جدا کرد
- چی گفتی
یورا دوباره اسمش رو تکرار کرد . امکان نداشت . این اسم رو بعد از اون حادثه دیگه از دهن یورا نشنیده بود
- یادم اومد ... همه چی یادم اومد
- تتتتـ...ووو چی گفتی
گریه یورا شدت گرفت اما کاملا مشخص بود که اشکاش از روی ناراحتی نیستن بلکه ناشی از ذوق زدگی بیش از حد اونه . کیو با سرعت خودشو به یورا رسوند و اونو بغل کرد
- خدایا شکرت ... دیگه تموم شد ... همه چی تموم شد
همگی می خندیدن و شاد بودن . جونگی یورا رو به سمت کاناپه برد و اون رو روی یکیشون نشوند و بقیه هم دورش نشستن
- تعریف کن ببینم کجا بودی این چند ساعت
- رفته بودم اتاق زیرشیروونی
- اونجا چرا
- همینطوری رفتم ولی بعد خرت و پرتاش توجه امو جلب کرد که یهو دوباره اون سردرد لعنتی اومد سراغم و بیهوش شدم
- یعنی تمام این مدت بیهوش بودی؟
- آره ... و وقتی بهوش اومدم خیلی چیزا رو به یاد آوردم ... این سری موقع سردردم دیگه تصاویر مبهم نبودن و می تونستم تشخیصشون بدم
- بالاخره همه چی تموم شد ... حالا دیگه شدی همون یورای خودمون
- اره
یورا که تازه به خودش اومده بود چشمش به سارا خورد . بلند شد و رو به روی اون ایستاد . سارا از جاش بلند شد . یورا بی مقدمه سیلی ای به اون زد که باعث تعجب همه شد . سارا دستش رو بالا برد و روی جای سیلی ای که خورده بود گذاشت
- یورا
- باید با هم حرف بزنیم
یورا دست سارا رو کشید و اون رو به سمت اتاقش برد . یه ساعتی که گذشت سارا با چشمایی گریون از پله ها پایین اومد . کیو و جونگی خودشون رو به اون رسوندن
- چی شده سارا
- من دیگه میرم شب بخیر
سارا بی هیچ حرفی اونجا رو ترک کرد . جونگی بلافاصله از پله ها بالا رفت و خودش رو به یورا رسوند . صورت یورا هم دست کمی از سارا نداشت .
- چی شده یورا تو لااقل یه چیزی بگو
یورا روی تخت دراز کشید
- خستم جونگی لطفا برقا رو خاموش کن و بزار فقط یکم بخوابم
جونگی نمیدونست چی بگه . به ناچار به حرف یورا گوش کرد و برقا رو خاموش کرد و یورا رو تنها گذاشت . هیچ کس نمیدونست بین اون دوتا چی گذشت و چی به هم گفتن . صبح روز بعد یورا به کمپانی یونگ سنگ رفت . حرفای زیادی داشت که به اون بزنه
برچسب:
نویسنده: طاها زارعیپور