یورا معلق توی زمین و هوا بود و دستی محکم دستش رو گرفته بود . با شوک ناشی از افتادن تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود چیکار کرده . با دیدن دستایی که اون رو نگهش داشته بود بیش از پیش متعجب شد.
پدرش با قدرت اون رو بالا کشید و بعد بغلش کرد و اون رو با خودش به وسط پشت بوم آورد . با اینکه دخترش رو نجات داده بود اما جرئت باز کردن چشماش رو نداشت . یورا بی پناه تر از همیشه توی آغوش پدرش فرو رفته بود. بالاخره پدرش چشماش رو باز کرد و با دیدن دخترش که توی آغوشش چمبره زده نفس عمیقی کشید و یورا رو محکم تر در آغوش کشید . بقیه هم که انگار منتظر یه تلنگر بودند با این حرکت پدر یورا نفس عمیقی کشیدند و با نگاه کردن به همدیگه لبخند زدند.
برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation,
نویسنده: طاها زارعیپور