صبح روز بعد پسرا به همراه سارا و مینا برای عیادت از یورا راهی خونه ی آقای کیم شدند. یورا و آقای کیم و کیو سر میز مشغول خوردن صبحانه بودند. آقای کیم تمام مدت با لبخند مشغول تماشای صبحانه خوردن یورا بود.
- پدر جون اگه همچنان به زول زدنتون ادامه بدید نمی تونم بیشتر از این بخورما
- برام خیلی عجیبیه؟
- چی ؟
- اینکه تو هیچ وقت مادرت رو ندیدی و هیچ وقت هم هیچکس درموردش با تو صحبت نکرده اما تمام حرکاتت هم مثل صورتت شبیه اونه
یورا سرش رو پایین انداخت.
برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation,
نویسنده: طاها زارعیپور