ببخشید یکم دیر شد ....
این مدت وقت نکردم بزارم ولی از این به بعد زود زود میذارم
مرسی از توجهتون
_________________________________________
با صدای باز شدن در مریم سرش رو بلند کرد . می دونست کانگ جونه . کانگ جون در حالیکه قدمهاش رو می کشید مستقیم به سمت پله ها راهی شد .
- کانگ جون !!
کانگ جون به سمت مریم برگشت . خستگی از چشماش مشخص بود
- خوبی پسرم ؟
- فقط خستم
- اتفاقی افتاده
- نه . فقط می خوام یکم بخوابم . شب بخیر
برچسب: داستان دابل اسی,داستان دابل اسی عاشقانه,داستان دابل اسی روز های شیرین,داستان دابل اسی همسان,داستان دابل اسی کوتاه,داستان دابل اسی ها,داستان دابل اسی خنده دار,داستان دابل اسی جدید,داستان دابل اسی معجزه,داستان دابل اسیcompensation,
نویسنده: طاها زارعیپور