داستان های دابل اسی من

متن مرتبط با «پنجم» در سایت داستان های دابل اسی من نوشته شده است

داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و پنجم ) قسمت پایانی

  • نیلوبلاگ

    وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد ( ) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد . - یورا تو کجا اینجا کجا ؟ تنهایی اومدی؟ - آره اوپا خودم اومدم - چی شده یورا دارم نگران میشم - اوپا راستش دیشب من همه چی یادم اومد - جدی میگی یورا یونگ سنگ از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و اونو در آغوش کشید . - خدا رو شکر یورا چه خبر خوبی - خبر خوبی نیست اوپا - یعنی چی -...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و پنجم )

  • نیلوبلاگ

    ناگهان سارا که انگار چیزی یادش اومده باشه شروع کرد به صحبت کردن - راستی بچه ها یه سوال این پسر خوشتیپه تو کلاسمون... اسمش چی بود آها مین هو از وقتی اومدم ندیدمش رفته ؟ - خیلی وقته رفته - چرا ؟ - داستانش مفصله -...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت بیست و پنجم )

  • نیلوبلاگ

    هیون به سارا اجازه توضیح نداد و به سمت یونگ سنگ رفت و مشتی رو حواله ی صورتش کرد. یونگ سنگ پخش زمین شد. بعد از چند ثانیه سر جاش نشست و در حالیکه خون جاری از گوشه لبش رو با دستش پاک می کرد پوزخند زد. از سر جاش بلند شد. - با چه حقی به دوست دختر من نزدیک شدی ؟ - دوست دختر تو ؟ حرفای خنده دار می زنی هیون .... یه نفر تو این مدرسه بیار که ندونه دوست دخترت عاشق دلخسته ی منه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    داستان دابل اسی | داستان دابل اسی عاشقانه | داستان دابل اسی روز های شیرین | داستان دابل اسی همسان | داستان دابل اسی کوتاه | داستان دابل اسی ها | داستان دابل اسی خنده دار | داستان دابل اسی جدید | داستان دابل اسی معجزه | داستان دابل اسیcompensation