داستان های دابل اسی من

متن مرتبط با «چهل» در سایت داستان های دابل اسی من نوشته شده است

داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و پنجم ) قسمت پایانی

  • نیلوبلاگ

    وقتی داخل کمپانی شد از یه نفر خواست که به یونگ سنگ اومدنش رو اطلاع بده و وقتی یونگ سنگ فهمید که یورا به دیدنش اومده بی معطلی پیش اون رفت و هرچقدر منیجر جیغ و داد کرد که وسط ضبط کجا به سلامتی به حرفش توجهی نکرد ( ) . یونگ سنگ یورا رو به اتاق خودش برد . - یورا تو کجا اینجا کجا ؟ تنهایی اومدی؟ - آره اوپا خودم اومدم - چی شده یورا دارم نگران میشم - اوپا راستش دیشب من همه چی یادم اومد - جدی میگی یورا یونگ سنگ از جاش بلند شد و به سمت یورا رفت و اونو در آغوش کشید . - خدا رو شکر یورا چه خبر خوبی - خبر خوبی نیست اوپا - یعنی چی -...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و دوم )

  • نیلوبلاگ

    توی اتاق یوجین مدام اینور و انور می رفت و از دیدن عروسکای تو اتاق حسابی ذوق زده شده بود - مامان اینا واسه شمان ؟ - نمیدونم عزیزم ... اگه اینجا اتاق من بوده باشه حتما واسه منن دیگه - اگه واسه شما بودن اجازه میدین من بعدا باهاشون بازی کنم ؟ - معلومه عزیزم اگه واسه م...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و سوم )

  • نیلوبلاگ

    بعد از اینکه همگی از بهت زنده بودن یورا خارج شدن تازه اونجا بود که متوجه دختر کوچولوی کنار اون شدن . حدس اینکه اون خانوم کوچولوی زیبا کیه کار سختی نبود برای همین مادر جونگی به سرعت به سمت نوه اش رفت و اونو بغل کرد و بعد از اون نوبت همسرش بود . اما قیافه یوجین کوچولو اینبار حتی واسه خود جونگی هم تعجب...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و چهارم )

  • نیلوبلاگ

    چهار روزی میشد که یورا درگیر دفترای خاطراتش بود و بعد از اینکه یه بار کامل همشونو خونده بود حالا داشت زره زره از توشون نت برداری میکرد و کارایی که دوست داشت و نداشت رو یادداشت می کرد . احساسات توی اون خاطرات به قدری دقیق و خوب بیان شده بودن که یورا حس می کرد داره در طی خوندشون همشون رو یه بار دیگه ت...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهل و یکم )

  • نیلوبلاگ

    درب اتاق باز شد و جونگی صورت خندون کیو رو دید . اون هم متقابلا به کیو لبخند زد . - خوش اومدی بیا تو - ممنونم کیو رفت و رو یکی از کاناپه های اتاق نشست . جونگی هم از پشت میزش بلند شد و روی کاناپه ی رو به روی اون نشست - چه عجب از اینورا راه گم کردی - منشیت زنگ زد گفت...

    ادامه مطلب
  • داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت چهلم )

  • نیلوبلاگ

    بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ ب...

    ادامه مطلب